تبليغاتX
معارف قرآنی
از چیزهایى كه براى همه ما دردآور است و ما را رنج مى‌دهد، این است كه ما در متن بهترین پایگاه اخلاق یعنى عبادات خود در فكر خارج آن هستیم! در متن عملى كه براى ما سازنده است متوجه امور دیگریم؛ مثلا انسان در نماز كه مناجات عبد با مولا و بهترین وسیله براى ندا و نجواى بنده با خداست، متوجه نیست كه چه مى‌گوید. او نه تنها از معارف نماز، آگاه نیست و نه تنها مفاهیم آن را در ذهن نمى‌گذراند بلكه به خارج از آن مى‌پردازد. گاهى انسان بر طبق شریعت نماز مى‌خواند، یعنى واجبات و مستحبات وضو و نماز را رعایت مى‌كند، ولى حضور قلب ندارد این نماز گرچه از نظر فقهى باطل نیست، لیكن از نظر اخلاقى و كلامى نمازى بى ‌اثر است. تامین حضور قلب در نماز، بسیار مشكل است. با این كه هر نماز چند دقیقه، بیشتر طول نمى‌كشد، این هنر در نمازگزار نیست كه موقع نماز خود را ضبط كند. اگر انسان همان چند دقیقه، خود را ضبط كند و بداند با چه كسى سخن مى‌گوید، بقیه امور او تامین است؛ اما چون در همان چند دقیقه، قدرت حضور و ضبط ندارد، سایر امور او هم ناكام است. نماز، صراط است و صراط با غفلت سالك نمى‌سازد؛ زیرا اگر انسان غفلت كند، از صراطى كه از مو باریك‌تر و از شمشیر تیزتر است، سقوط مى‌كند: "و ان الذین لایؤمنون بالاخرة عن الصراط لناكبون"(1) غفلت زدگانى كه به آخرت ایمان ندارند تحقیقا از راه راست افتاده‌اند. البته تلازمى متقابل وجود دارد كه نماز درست، انسان را از زشتی‌ها باز مى‌دارد و اعمال زشت هم انسان را از انجام صحیح نماز و سایر عبادات باز مى‌دارد؛ كسى كه پیش از نماز، مواظب اعضا و جوارح خود یا حلال و حرام نباشد، در نماز هم توفیق حضور قلب نخواهد داشت و نمى‌داند با چه كسى سخن مى‌گوید در نتیجه جواب‌هایى را هم كه از او مى‌شنود، درك نمى‌كند. در این صورت، بار فقهى چنین نمازگزارى به مقصد رسیده؛ در حالى كه بار كلامى و اخلاقى وى همچنان بر زمین مانده است.

گاهى انسان بر طبق شریعت نماز مى‌خواند، یعنى واجبات و مستحبات وضو و نماز را رعایت مى‌كند، ولى حضور قلب ندارد این نماز گرچه از نظر فقهى باطل نیست، لیكن از نظر اخلاقى و كلامى نمازى بى ‌اثر است.

قرآن كریم مى‌فرماید: واى بر نمازگزارانى كه از نمازشان غافل هستند: "فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون.(2) عبادت، آنگاه در تهذیب روح و تزكیه جان مؤثر است كه عبادت كننده به مضامینش عارف و معتقد باشد و آنها را در ذهن خود حاضر كند؛ اما اگر در متن عبادت، غفلت داشته باشد، دیگر راه براى تزكیه او نیست. غفلت به تعبیر ائمه علیهم السلام، چرك روح است.(3) وقتى آینه شفاف دل را چرك بپوشاند، چیزى را نشان نخواهد داد و اگر ما در متن عبادت، گرفتار غفلت و چرك شویم، راهى براى تهذیب روح نداریم. نمازهاى پنجگانه شبانه روز براى نجات انسان از غفلت است و چون انسان در نماز هم به دام غفلت مى‌افتد، مامور به خواندن نماز غفیله مى‌شود و آن، نمازى است كه بین نماز مغرب و عشاء خوانده مى‌شود. چون عده‌اى در صدر اسلام، بین نماز مغرب و عشا، استراحت مى‌كردند و در فاصله بین دو نماز از یاد خدا غفلت مى‌كردند، خداوند براى نجات از غفلت، این نماز را تشریع كرد و به غفیله موسوم شد. گاهى انسان در كنار دوستانش مى‌نشیند و سخنان عادى مى‌گوید و احساس خستگى نمى‌كند؛ اما هنگامى كه به نماز مى‌ایستد براى او دشوار است؛ زیرا با خدا مانوس نیست و سخن گفتن با كسى كه انسان با وى مانوس نیست، ملال آور است. ما نیز اگر خواستیم ببینیم آیا با خدا مانوسیم یا نه، باید ببینیم از خواندن قرآن كه سخن خدا با ماست و از خواندن نماز كه سخن ما با خداست، احساس ملال مى‌كنیم یا احساس نشاط.

اگر خواستیم ببینیم آیا با خدا مانوسیم یا نه، باید ببینیم از خواندن قرآن كه سخن خدا با ماست و از خواندن نماز كه سخن ما با خداست، احساس ملال مى‌كنیم یا احساس نشاط .


راه حل مشكل

آنچه گفتیم تحلیل درد بود؛ راه درمان را نیز باید بشناسیم. چون تهذیب روح، بدون شناخت درد و آشنایى با راه درمان آن ممكن نیست. راه حلى كه قرآن ارائه مى‌دهد یكى مراقبت از خود، و دیگرى یاد خدا است؛ انسان باید اولا مواظب جلسات، خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، خوردنی‌ها و پوشیدنی‌هاى خود باشد؛ مواظب باشد چه سخنى را مى‌شنود و چه مى‌گوید، دقت كند كه در كنار سفره غذاى حلال مى‌نشیند یا حرام؟ لباسى را كه بر تن مى‌كند باید گذشته از حلال بودن، لباس شهرت نباشد. گاهى شخص لباسى مى‌پوشد تا مشهور شود و هنگامى كه از كوى و برزن مى‌گذرد لباسش جلب توجه كند. این نشان مى‌دهد كه او گرفتار خودبینى است. اگر انسان، مواظب جلسات علمى خود باشد و سخنى جز براى رضاى خدا و به سود جامعه اسلامى نگوید، به تدریج زمینه فراهم مى‌شود تا به یاد خدا دل ببندد. وقتى به یاد خدا دل بست، به آسانى خاطره‌هاى خوب در ذهنش ترسیم مى‌شود. از این رو قرآن كریم، ذكر خدا را براى غفلت زدایى و قرب به حق به ما مى‌آموزد. هر یك از عبادت‌هاى معمولى، حد و نصابى دارد ولى یاد خدا در دل و نام خدا بر لب، حدى ندارد: "یا ایها الذین امنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا.(4) كسى كه زیاد به یاد خدا باشد، براى وى علاقه به خدا ملكه و او در تعلق به حق و تخلق به اخلاق الهى، متخصص، مجتهد و صاحب ملكه مى‌شود. در این صورت نه تنها در حال عبادت مى‌فهمد كه با معبود خود سخن مى‌گوید، بلكه در خارج از عبادت نیز به یاد حق است؛ آنگاه فرق او با دیگران روشن مى‌شود.

هر كس یك ساعت براى مراقبت، زحمت بكشد، ده ساعت او را حفظ مى‌كنند و به پیش مى‌برند و قهرأ نجات پیدا مى‌كند، و حفظ خاطرات در نماز براى او سهل و آسان خواهد شد.

دیگران در حال نماز، حواسشان نزد خدا، قیامت و معارف نماز نیست و او در غیر حالت نماز نیز به یاد خدا و در نماز است: خوشا آنان كه دایم در نمازند. ذكر خدا حسنه است و هر كس در این راه مجاهده كند و قدمى بردارد پاداش مضاعف دارد: "من جاء بالحسنة فله خیر منها"(5) "من جاء بالحسنة فله عشر امثالها"(6) هر كس یك ساعت براى مراقبت، زحمت بكشد، ده ساعت او را حفظ مى‌كنند و به پیش مى‌برند و قهرأ نجات پیدا مى‌كند، و حفظ خاطرات در نماز براى او سهل و آسان خواهد شد.

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط جعفرپور  | 


رهايي از «ليلة‌ القبر» براي رسيدن به «ليلة‌ القدر»

از خدا بخواهيم كه آن توفيق را، آن معرفت را، آن محبت را به ما عطا كند كه ما هم ليله قدر بشويم. آنها كه ليله قدر شدند، اسوه مايند. اگر درباره فاطمه زهرا (س) آمده است كه او ليله قدر است، اين سخن از سنخ تمثيل است و نه تعيين. يعني 14 انسان كامل هر كدام ليله قدرند. و اگر آنها ليله قدرند، شاگردان آنها مي‌توانند در حوزه ايماني خود ليله قدر بشوند. تو ليلة‌ القدري، بدان؛ در صورتي كه از ليلة‌ القبري بيرون بيايي! همه بزرگان به ما گفتند: اگر از ليلة‌ القبري به درآمدي، ليلة‌ القدر مي‌شوي! اينكه در درونش گورستان فتنه هاست، گورستان غيبت هاست، گورستان آمال و آرزوهاست، شكمش هم گورستان حرام هاست؛ اين «ليلة‌ القبر» است، نه ليلة‌ القدر!

اگر از ليلة‌ القبري به درآمد، «ليلة‌ القدر» مي‌شود؛ آنگاه خير من الف شهر(1) مي‌شود، يك نفر بيش از هزار نفر مي‌شود، آنگاه كم من فئه قليله غلبت فئه كثيره باذن الله(2) خواهد شد. يك شب اگر بر هزار ماه فضيلت دارد، يك انسان هم بر هزار گروه فضيلت دارد. در صورتي كه از ليلة‌ القبري به دربيايد، ليلة‌ القدر بشود. اينها نظير اسماء الله نيست كه توقيفي باشد! اگر به ما گفتند: فاطمه زهرا(س) ليله قدر است، يعني اي زنان عالم! شما هم مي‌توانيد در حوزه ايماني خود به دنبال مولاه و سيده خود، ليلة‌ القدر بشويد. و اگر كسي قرآن در جان او جلوه كرد، او همين ليلة‌ القدر را در حوزه ايماني خود خواهد داشت.

محفوظ بودن قلب مالامال از معارف قرآن از آفات نسيان و عذاب الهي

مرحوم امين الاسلام طبرسي در ذيل اين آيه كه خداي سبحان برخي را در دوران سالمندي به نسيان مبتلا مي‌كند، منكم من يرد الي ارذل العمر لكيلا يعلم من بعد علم شيئا (3)؛ اين حديث نوراني را نقل كرد: الا قلبا قد راي القرآن. مگر قلبي كه ظرف قرآن باشد، در دوران پيري به نسيان مبتلا نمي‌شود و خدا چنين قلبي را هم عذاب نمي‌كند بنابراين آمرزش گناهان يكي از فوائد جزئي اين ادعيه است. عمده، گسترش اسلام است و ظهور ولي ماست، عمده رفع نفاق و حضور و حصول نفاق است و صدها خير و بركت و مانند آن.

شفافيت جريان «شب قدر» در اسلام

به قدري ليله قدر در اسلام روشن بود كه مانند صاحب اصلي اش يعني ذات اقدس اله ضمير بدون مرجع آمده. يك وقت شما مي‌خوانيد: قل هو؛ اين هو بدون اينكه مرجع قبلاً گفته بشود ذكر شده است. سرش آن است كه لازم نيست اول اسم خدا را ببرند، بعد بگويند (او)! همين كه گفتند (او)، معلوم است كيست. خدا معروف هر كسي است، محبوب هر كس است. در جريان ليله قدر و قرآن آنقدر قرآن مشخص شده بود كه بدون اينكه مرجع ذكر بشود، ضمير به قرآن برگشت. فرمود: انا انزلناه في ليلة‌ القدر(4). اين اولين آيه آن سوره است بعد از (بسم الله). قبلاً سخن از قرآن نبود، قبلاً سخن از وحي نبود؛ اما در اولين آيه سوره قدر مي‌خوانيم: انا انزلناه في ليلة‌ القدر. معلوم است كه ضمير به وحي و قرآن برمي گردد! اين ليله قدر آنقدر شهرت پيدا كرد كه شد ظرف قرآن كريم. و چون قرآن كريم محبوب و معروف همه بود؛ لازم نبود قبلاً نامي از آن برده شود تا ضمير به آن برگردد.

سلام دائمي ملائكه در طول شب قدر بر همه مؤمنان روزه‌دار

(قدر) هم به معناي شرف و فضيلت است و هم به معناي تدبير امور. شرف و فضيلت در اين است كه فرشتگان، مرتب به صائمين و صائمات سلام عرض مي‌كنند. از اول شب تا مطلع الفجر ملائكه مي‌آيند، سلام مي‌كنند. اين سلام ملائكه را اگر كسي بشنود، معلوم مي‌شود ليله قدر را درك كرده است. گفتند: آيا براي شب قدر علامتي هست؛ گفتند: آري، هواي لطيف و ملايمي دارد. گاهي انسان احساس مي‌كند يك نسيمي دارد مي‌وزد، نسيم بهاره. خواه تابستان باشد، خواه پاييز و زمستان؛ آن نسيم ملايم بهاري را در شب قدر احساس مي‌كند، مي‌گويند: اينها همه نفحه رحماني ليله قدر است، اينها اثر سلام ملائكه است.

اين سلام كردن تنها مخصوص وجود مبارك ولي عصر نيست. آنچه مخصوص آن حضرت است، آن است كه حقائق و مقدرات را به حضور آن حضرت تقديم مي‌كنند. اما فرشتگاني كه نازل مي‌شوند، به هر مؤمن روزه دار سلام مي‌كنند. اگر سلام مي‌كنند، براي آن است كه يا سلام خدا را مي‌رسانند، يا سلام ملائكه حامل عرش را مي‌رسانند، يا سلام خود را ابلاغ مي‌كنند. در سوره مباركه احزاب فرمود: هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الي النور (5) خداي سبحان همانطوري كه نسبت به رسولش تصليه و سلام دارد، نسبت به مؤمنين و مؤمنات هم تسليم دارد. فرمود: هو الذي يصلي عليكم و ملائكته. خدا بر شما صلوات مي‌فرستد، ملائكه خدا هم بر شما صلوات مي‌فرستند تا شما را از ظلمت به درآورند و نوراني كنند.

پس چه كمالي برتر از آن است كه انسان خود را به جايي برساند كه خدا به او سلام بفرستد، ملائكه خدا به او سلام بفرستد! شب قدر به ما اين قدر و شرف را خواهد داد كه مخاطبان سلام و صلوات خدا و حمله عرش و خدا و ملائكه الهي باشيم؛ تا كدام مرتبه، نصيب مخاطب بشود، چه سلامي، او را دريافت بكند ! پس قدر، هم به معناي شرف و فضيلت است، هم به معناي تقدير امور. هم ما مقدرات جوامع انساني، اسلامي و شيعي را از خداي سبحان مسئلت كنيم، هم شرف و منزلت مان را در اين شب از ذات اقدس اله درخواست كنيم كه ما را با آبرومندي در دنيا و آخرت اداره كند و به غير خود واگذار نكند.

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط جعفرپور  | 


رهايي از «ليلة‌ القبر» براي رسيدن به «ليلة‌ القدر»

از خدا بخواهيم كه آن توفيق را، آن معرفت را، آن محبت را به ما عطا كند كه ما هم ليله قدر بشويم. آنها كه ليله قدر شدند، اسوه مايند. اگر درباره فاطمه زهرا (س) آمده است كه او ليله قدر است، اين سخن از سنخ تمثيل است و نه تعيين. يعني 14 انسان كامل هر كدام ليله قدرند. و اگر آنها ليله قدرند، شاگردان آنها مي‌توانند در حوزه ايماني خود ليله قدر بشوند. تو ليلة‌ القدري، بدان؛ در صورتي كه از ليلة‌ القبري بيرون بيايي! همه بزرگان به ما گفتند: اگر از ليلة‌ القبري به درآمدي، ليلة‌ القدر مي‌شوي! اينكه در درونش گورستان فتنه هاست، گورستان غيبت هاست، گورستان آمال و آرزوهاست، شكمش هم گورستان حرام هاست؛ اين «ليلة‌ القبر» است، نه ليلة‌ القدر!

اگر از ليلة‌ القبري به درآمد، «ليلة‌ القدر» مي‌شود؛ آنگاه خير من الف شهر(1) مي‌شود، يك نفر بيش از هزار نفر مي‌شود، آنگاه كم من فئه قليله غلبت فئه كثيره باذن الله(2) خواهد شد. يك شب اگر بر هزار ماه فضيلت دارد، يك انسان هم بر هزار گروه فضيلت دارد. در صورتي كه از ليلة‌ القبري به دربيايد، ليلة‌ القدر بشود. اينها نظير اسماء الله نيست كه توقيفي باشد! اگر به ما گفتند: فاطمه زهرا(س) ليله قدر است، يعني اي زنان عالم! شما هم مي‌توانيد در حوزه ايماني خود به دنبال مولاه و سيده خود، ليلة‌ القدر بشويد. و اگر كسي قرآن در جان او جلوه كرد، او همين ليلة‌ القدر را در حوزه ايماني خود خواهد داشت.

محفوظ بودن قلب مالامال از معارف قرآن از آفات نسيان و عذاب الهي

مرحوم امين الاسلام طبرسي در ذيل اين آيه كه خداي سبحان برخي را در دوران سالمندي به نسيان مبتلا مي‌كند، منكم من يرد الي ارذل العمر لكيلا يعلم من بعد علم شيئا (3)؛ اين حديث نوراني را نقل كرد: الا قلبا قد راي القرآن. مگر قلبي كه ظرف قرآن باشد، در دوران پيري به نسيان مبتلا نمي‌شود و خدا چنين قلبي را هم عذاب نمي‌كند بنابراين آمرزش گناهان يكي از فوائد جزئي اين ادعيه است. عمده، گسترش اسلام است و ظهور ولي ماست، عمده رفع نفاق و حضور و حصول نفاق است و صدها خير و بركت و مانند آن.

شفافيت جريان «شب قدر» در اسلام

به قدري ليله قدر در اسلام روشن بود كه مانند صاحب اصلي اش يعني ذات اقدس اله ضمير بدون مرجع آمده. يك وقت شما مي‌خوانيد: قل هو؛ اين هو بدون اينكه مرجع قبلاً گفته بشود ذكر شده است. سرش آن است كه لازم نيست اول اسم خدا را ببرند، بعد بگويند (او)! همين كه گفتند (او)، معلوم است كيست. خدا معروف هر كسي است، محبوب هر كس است. در جريان ليله قدر و قرآن آنقدر قرآن مشخص شده بود كه بدون اينكه مرجع ذكر بشود، ضمير به قرآن برگشت. فرمود: انا انزلناه في ليلة‌ القدر(4). اين اولين آيه آن سوره است بعد از (بسم الله). قبلاً سخن از قرآن نبود، قبلاً سخن از وحي نبود؛ اما در اولين آيه سوره قدر مي‌خوانيم: انا انزلناه في ليلة‌ القدر. معلوم است كه ضمير به وحي و قرآن برمي گردد! اين ليله قدر آنقدر شهرت پيدا كرد كه شد ظرف قرآن كريم. و چون قرآن كريم محبوب و معروف همه بود؛ لازم نبود قبلاً نامي از آن برده شود تا ضمير به آن برگردد.

سلام دائمي ملائكه در طول شب قدر بر همه مؤمنان روزه‌دار

(قدر) هم به معناي شرف و فضيلت است و هم به معناي تدبير امور. شرف و فضيلت در اين است كه فرشتگان، مرتب به صائمين و صائمات سلام عرض مي‌كنند. از اول شب تا مطلع الفجر ملائكه مي‌آيند، سلام مي‌كنند. اين سلام ملائكه را اگر كسي بشنود، معلوم مي‌شود ليله قدر را درك كرده است. گفتند: آيا براي شب قدر علامتي هست؛ گفتند: آري، هواي لطيف و ملايمي دارد. گاهي انسان احساس مي‌كند يك نسيمي دارد مي‌وزد، نسيم بهاره. خواه تابستان باشد، خواه پاييز و زمستان؛ آن نسيم ملايم بهاري را در شب قدر احساس مي‌كند، مي‌گويند: اينها همه نفحه رحماني ليله قدر است، اينها اثر سلام ملائكه است.

اين سلام كردن تنها مخصوص وجود مبارك ولي عصر نيست. آنچه مخصوص آن حضرت است، آن است كه حقائق و مقدرات را به حضور آن حضرت تقديم مي‌كنند. اما فرشتگاني كه نازل مي‌شوند، به هر مؤمن روزه دار سلام مي‌كنند. اگر سلام مي‌كنند، براي آن است كه يا سلام خدا را مي‌رسانند، يا سلام ملائكه حامل عرش را مي‌رسانند، يا سلام خود را ابلاغ مي‌كنند. در سوره مباركه احزاب فرمود: هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الي النور (5) خداي سبحان همانطوري كه نسبت به رسولش تصليه و سلام دارد، نسبت به مؤمنين و مؤمنات هم تسليم دارد. فرمود: هو الذي يصلي عليكم و ملائكته. خدا بر شما صلوات مي‌فرستد، ملائكه خدا هم بر شما صلوات مي‌فرستند تا شما را از ظلمت به درآورند و نوراني كنند.

پس چه كمالي برتر از آن است كه انسان خود را به جايي برساند كه خدا به او سلام بفرستد، ملائكه خدا به او سلام بفرستد! شب قدر به ما اين قدر و شرف را خواهد داد كه مخاطبان سلام و صلوات خدا و حمله عرش و خدا و ملائكه الهي باشيم؛ تا كدام مرتبه، نصيب مخاطب بشود، چه سلامي، او را دريافت بكند ! پس قدر، هم به معناي شرف و فضيلت است، هم به معناي تقدير امور. هم ما مقدرات جوامع انساني، اسلامي و شيعي را از خداي سبحان مسئلت كنيم، هم شرف و منزلت مان را در اين شب از ذات اقدس اله درخواست كنيم كه ما را با آبرومندي در دنيا و آخرت اداره كند و به غير خود واگذار نكند.

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط جعفرپور  | 


نبوت ارثی نیست. «الله أعلم حیث یجعل رسالته»[1]. رسالت، نبوّت، امامت، اینها به عصمت برمی‏گردد، اینها ارثی نیست. این میراث کتاب ـ به معنای نبّوت ـ را ارث بردن نیست.
کتاب را پیامبر به امت ارث می‏دهد. مثل این‏که فرمود: «إنّی تارکٌ فیکم الثّقلین». از ارث به "ترکه" و "ماتَرَک" یاد می‏کنند. در تعبیرات دینی، به "ترکه" یاد شده است. ما هم تعبیر عرفی‏مان این است که: تَرَکه میّت چیست؟ حضرت (ص) هم فرمود: «میراث من قرآن و عترت است؛ "إنّی تارکٌ فیکم الثَقَلَین"، این تریکه، این إرث در بین شما هست». به این معنا ، همه چیز برای همه امّت، چه ظالم، چه صالح، چه طالح ارث است.
وقتی که وجود مبارک زکریا (ع) از ذات اقدس إله فرزند می‏خواهد، چون طبق دو آیه، دو خصیصه‏ی تلخ برای فرزندها ذکر شده، برای اینکه به آن دو خصیصه مبتلا نشود هم در آیه سوره مبارکه آل عمران به خدا عرض کرد: «و اجعله مِن لدُنکَ ذرّیةً طیبة» یعنی فرزند طیب؛ هم در آیه مبارکه سوره مریم عرض کرد: «و اجعله ربِّ رضیا».
در مسأله ارث [ارث گذاشتن انبیاء در آیاتی مثل "یرثنی و یرث من آل یعقوب" و "ورث سلیمان داود"] اقوال متعدّدی است. گفته‏اند:
منظور از میراث، نبوّت است.
منظور از میراث، علم و حکمت است
منظور از میراث، مال است.
این اقوال سه‏گانه در قالب کتاب‏های تفسیری ـ مخصوصاً در جامع قُرطبی ـ آمده.
[بررسی اقوال سه‏گانه :]
اول : منظور ، نبوّت نیست؛ برای این‏که نبوّت امر ارثی نیست؛ بر اساس آیه‏ی «الله أعلمُ حیثُ یَجعَلُ رِسالَتَه» ارثی نیست. هیچکدام از انبیاء ، نبوّت را از نبی قبلی ارث نبردند. سلسله انبیاء ابراهیمی ـ علیهم ‏السلام ـ از وجود مبارک حضرت ابراهیم(ع) و انبیاء بعدی، این‏ها هر کدام بر اساس "اعطاء الهی" به نبوت رسیدند، نه این که ارث برده باشند.
دوم : درباره علم و حکمت ـ که [فرموده‏اند:] «العلماء ورثة الأنبیاء» ـ این سر جایش محفوظ است؛ که اینها وارثان انبیاء هستند. برای این‏که انبیاء معلم کتاب و حکمت‏اند و این‏ها هم علم و حکمت را از انبیاء به ارث می‏برند. این هم اختصاصی به هیچ پیغمبری ندارد.
سوم : می‏ماند مسأله مال. در جریان مسأله مال که قول سوم است اختصاصی به ما شیعه‏ها ندارد، عده‏ای، هم از اهل سنت و هم از قدما و از اصحاب ـ مثل «ابن ‏عباس» و دیگران ـ این ارث را ارث مال دانسته‏اند. ما باید ببینیم که این ارث، ارث مال است یا غیر مال:
روایتی را «مرحوم کلینی رضوان الله علیه» در کافی نقل می‏کند که: انبیاء درهم و دینار را به ارث نمی‏گذارند، این‏ها علم را به ارث می‏گذارند. این روایت را که مرحوم کلینی نقل کرد حق است. یعنی بنای انبیاء بر این نیست که این‏ها مال جمع بکنند؛ مال را به دیگری منتقل بکنند؛ این‏ها نیست.
آنچه که محور نزاع بین دو فرقه است آن ذیلی است که جعل شده ؛ [یعنی] "ما تَرَکناه صدقة". این "ما تَرَکناه صدقة" را که آن‏ها نقل کردند سند ندارد و جعلی است و در جوامع روایی معتبر نیامده و در کتاب شریف کافی هم نیست. آنها این را جعل کردند تا بگویند این "فدک" و امثال فدک صدقه است؛ وقتی صدقه عمومی شد به بیت‏المال می‏رسد؛ وقتی بیت‏المال شد به حاکم وقت منتقل می‏شود؛ و همین کار را هم کردند.
ما برای این‏که ببینیم این روایت درست هست یا نه، اولاً در سند این روایت: متن این روایت به همین جمله ختم می‏شود که مرحوم کافی در کلینی نقل کرده است که «الانبیاء لا یوَرِّثون درهماً و لا دینارا». این ها علم را ارث می‏گذارند. آن «ما تَرَکناه صدقة» در جوامع روایی معتبر نیست. این یک.
و ثانیاً در حجیت روایت: چه معارض داشته باشد چه معارض نداشته باشد، اولاً و بالذّات باید بر کتاب خدا عرضه شود. این دو طایفه روایات است که هر دو را مرحوم کلینی نقل کرد، بزرگان دیگر هم در جوامع روایی آورده‏اند:
یک طایفه مربوط به عنوان "نصوص علاجیه" است که در کتاب‏های اصولی فراوان مطرح است، که اگر دو خبر معارض بودند چه بکنیم؟ حضرت فرمود که: "ما وافَقَ کتابَ الله" می‏شود حجت، و "ما خالَفَ کتاب الله فاضربوه علی الجدار" و مانند آن. این‏ها به عنوان "نصوص علاجیه" است که روایت‏هایی که معارض هم‏ هستند، معیار حجّت و لاحجّت یا ترجیح إحدی ‏الحجّتین، عرض بر قرآن کریم است.
طایفه دیگر روایاتی است که مطلق است چه معارض داشته باشد چه معارض نداشته باشد. وجود مبارک پیغمبر ـ علیه و علی آله آلاف التحیة و السلام ـ و هم‏چنین ائمه ـ علیهم ‏السلام ـ فرمودند: «به نام ما حدیث جعل می‏کنند؛ ولی به نام خدا آیه قرآن را نمی‎‏توانند جعل بکنند»... به نام ما روایات جعلی زیاد هست. هر روایتی که از ما به شما رسید بر کتاب خدا عرضه کنید. اگر مطابق با کتاب خدا نبود و مخالف کتاب خدا بود، این حجت نیست و حرف ما نیست.
خدا غریق رحمت کند «علامه مجلسی رضوان الله تعالی علیه» را ؛ ایشان می‏فرمود: طبق همین روایت معلوم می‏شود که چیزهایی را به نام پیغمبر جعل کرده‏اند. برای این‏که این روایت «ستکثر عَلَیّ القالَة» [2] یا صادر شده و یا صادر نشده. اگر صادر شده و پیغمبر(ص) فرمود به نام من دروغ جعل می‏کنند معلوم می‏شود احادیث موضوع داریم. و اگر این روایت صادر نشده باشد همین دلیل بر جعل است، برای این‏که همین را از پیغمبر(ص) نقل کردند. لذا ایشان فرمود: این روایت چه صادر شده باشد چه صادر نشده باشد مضمونش حق است. یعنی معلوم می‏شود که به نام پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلّم ـ احادیثی جعل می‏کنند.
پس هر روایتی چه معارض داشته باشد چه معارض نداشته باشد باید بر قرآن کریم عرضه شود. لذا اول ما باید خطوط کلی قرآن را ارزیابی کنیم، بعد روایت را بر قرآن عرضه کنیم.
وقتی آیات قرآن را بررسی می‏کنیم، می‏بینیم عموماتی دارد، اطلاقاتی دارد و خصوصیاتی. هم عموم و اطلاقش شامل أنبیاء و غیر أنبیاء می‏شود، هم آن‏چه که مخصوص أنبیاء است. تمام این اطلاقات از «أقیموا الصلاة»، از «کُتِبَ علیکم الصیام»، از مسأله جهاد، از مسأله حج، از مسائل امر به معروف و نهی از منکر، همه‏ی تکالیف شامل أنبیاء و معصومین ـ علیهم ‏السلام ـ می‏شود. البته آنها احکام مختصه هم دارند نظیر وجوب نماز شب بر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلّم ـ و مانند آن.
ولی:
یک : «یوصیکم الله فی اولادکم»[3] این‏گونه از عمومات مسأله ارث را تبیین می‏کند و شامل پیغمبر [هم] می شود. همه اینها مشمولند...
دو : آیه سوره مبارکه احزاب که «اولوا الأرحام بعضُهُم اولی ببعض» که طبقات ارث را تبیین می‏کند شامل أنبیاء هم می‏شود.
سه : قصه «وَرِثَ سلیمانُ داود»[4] درباره خصوص نبوّت است.
چهار : اینجا هم «ولیاً یرِثُنی و یرِثُ من آل یعقوب»[5] ظاهرش، مال است. برای این‏که "ارث نبوّت" یا "ارث علم" یا "ارث حکمت" قرینه می‏خواهد.
وقتی عرفاً گفتند ارث، یعنی "مسأله‏ی مال". فلان کس ارث برد، فلان کس وارث است یعنی مال. درست است که می‏شود گفت فلان شخص وارث علم فلان کس است، وارث حکمت فلان کس است ولی مع القرینه است. با قرینه می‏شود ارث را در مسائل علم و حکمت مطرح کرد؛ ولی بی‏قرینه همان مسأله ارث مال است . لغةً این‏طور است، عرفاً این‏طور است، اعتبار عقلاء این‏طور است.


نقل قول:
اخیراً «عثمان الخمیس» روحانی بشدت افراطی وهابی، در برنامه خود در "شبکه ماهواره‏ای الصفا" به حدیث جعلی «نحن معاشر الانبیاء لانورّث ، ما ترکناه صدقة» استناد کرده و فدک را حق حضرت فاطمه زهرا ـ علیها السلام ـ ندانست. وی در این برنامه‏ها به زعم خود تلاش کرد تا با دلایل متعدد ثابت کند که منظور آیات قرآن از ارثی که انبیاء باقی گذاشتند تنها "علم و نبوت" است.

پس این چهار دلیل نشان می‏دهد که أنبیاء همانند افراد دیگر مشمول این عموم و اطلاقات‏اند.
مهم‏تر از همه استدلال صدّیقه کبری ـ سلام ‏الله علیها ـ در حضور همه مهاجر و انصار با اطّلاع وجود مبارک امام زمانش یعنی علی بن ابی‏طالب ـ سلام الله علیه ـ است. حضرت باخبر بود که وجود مبارک صدیقه کبری (س) چگونه دارند احتجاج می‏کنند. یکی از کسانی که این خطبه را حفظ کرد و نقل کرد زینب کبری ـ سلام الله علیها ـ بود که این خطبه را حفظ کرده بود و برای دیگران نقل کرد. یکی از روات این خطبه زینب کبری ـ سلام ‏الله ‏علیها ـ است.
الان شما ملاحظه بفرمایید این خطبه نورانی حضرت (س) از چند بخش تشکیل می‏شود و از چند جهت حضرت استدلال می‏کنند... بعد از حمد و ثنا و توحید الهی و وحی و نبوت و... به مسأله ارث می‏رسند که خطاب به مهاجر و انصار ‏فرمود: «اَیُّهَا الْمُسْلِمُونَ! أَ اُغْلَبُ عَلى اِرثی؟ یا بن أبی‏قحافه! أفی كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث أبی»؟ تو قرآن آمده که تو ارث می‏بری ولی من از پدرم ارث نمی‏برم؟ «لقد جئت شیئاً فریا. أفعلى عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم؟ اذ یقول: "و ورث سلیمان داود"؟ و قال فیما اقتصّ من خبر یحیی بن زكریا اذ قال: «فهب لى من لدنك ولیا، یرثنی و یرث من آل یعقوب»؟ پس این آیاتی است مربوط به انبیاء که ارث می‏برند.
و همچنین «و قال: "و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فی كتاب الله"[6] و قال: "یوصیكم الله فی اولادكم للذكر مثل حظ الانثیین"[7] و قال: "ان ترك خیراً الوصیه للوالدین و الاقربین بالمعروف حقاً على المتقین"[8] و زعمتم أن لا حظوة لى و لا أرثُ من أبى؟! و لا رحم بیننا؟! أفخصّكم الله بآیة اخرج أبی منها»؟ یک آیه‏ی خاصی داریم یا دلیل مخصوصی داریم که پدرم ارث نمی‏گذارد؟
بعد هم آن جمله جگر سوز را فرمود که مسأله در و پیکر زدن با [مصیبت و دردناک بودنِ] این جمله اصلاً قابل قیاس نیست (تأثر و گریه استاد) ...
فرمود: شما هیچ دلیلی ندارید که مرا از ارث، محروم کنید مگر اینکه بگویید معاذ الله ... نقل نکنم. [8]
خوب، بعد در جمله‏های بعدی خطبه را ادامه می‏دهند تا آنجا که به مردم خطاب ‏کردند: «أَ اُهْضَمُ تُراثَ اَبی وَ اَنْتُمْ بِمَرْأىً مِنّی وَ مَسْمَعٍ وَ مُنتَدىً وَ مَجمَع» همه‏تان حاضرید می‏بینید که ارث مرا دارند "هضم" می‏کنند.
شما در خطبه 202 نهج‏البلاغه می‏بینید وجود مبارک حضرت امیر (ع) وقتی می‏خواستند حضرت زهرا(س) را دفن کنند رو کرد به قبر مطهر پیغمبر (ص) و عرض کرد: «السلام علیک یا رسول الله عنی و عن ابنتک النازلة فی جوارک و سریعة اللحاق بک، قلّ یا رسول الله عن صفیّتک صبری ...» تا به این جمله که: «و ستنبّئک ابنتک بتظافر امتک علی هضمها...» این هضم همان است که در خطبه حضرت زهرا آمده ؛ «أَ اُهْضَمُ تُراثَ اَبی وَ اَنْتُمْ بِمَرْأى مِنّی » همه‏تان می‏بینید در روز روشن دارند ارث مرا می‏برند؟ اینجا هم حضرت فرمود: «ستنبّئک ابنتک بتظافر امتک علی هضمها ، فاحفها السؤال و استخبرها الحال...»
بنابراین اطلاقات حاکم است ؛ عمومات حاکم است ؛ دلیل خاص درباره ارث انبیاء حاکم است ؛ مهم‏تر از همه: تفسیر و تبیین و تشریح صدیقه کبری (س) حاضر است. و قبلاً هم گذشت که اگر وجود مبارک حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ یک مطلبی را بفرماید مثل این است که امیرالمؤمنین فرمود، امام باقر فرمود، امام صادق فرمود. معیار حجیت، عصمت گوینده است نه امامت او. اگر کسی معصوم بود قولش حجت است دیگر.
بنابراین این تفسیر که منظور از ارث، ارث مال است می‏شود محکَّم. عمومات و اطلاقات هم حاکم‏اند و دلیل خاص هم تأیید می‏کند و تفسیری که از حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ شده است تبیین می‏کند.
+ نوشته شده در  88/08/16ساعت   توسط جعفرپور  | 

حضرت امام صادق علیه السلام در ذیل آیه کریمه «فلینظر الانسان الی طعامه » (1) ، فرمودند: منظور از این طعام «علم » است، یعنی انسان باید نگاه کند که علم خود را از چه کسی می گیرد (2) . پس طعام «علم » است و علم همان روزی معنوی است، و مطعم و معلم حقیقی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هستند، چنان که از حضرت امام کاظم علیه السلام رسیده است که حضرت علی علیه السلام را «امیرالمؤمنین » می گفتند، چون به انسان طعام «میره » می دهد: «لم سمی امیرالمؤمنین امیر المؤمنین؟ قال علیه السلام: لانه یمیرهم (المؤمنین) العلم » . (3) اگر ظاهر «امیر» این است که به انسان «امر» می کند، ولی باطن آن طبق بیان امام هفتم علیه السلام این است که به متفکران، طعام «میره » می دهد .

بیان قرآن کریم است که انبیا علیهم السلام عموما و شعیب علیه السلام خصوصا، «نبوت » را رزق می دانند: «و رزقنی منه رزقا حسنا» (4) و اولیا «ولایت » را و علما «علم » را رزق می دانند . لذا رزق، توسعه داشته و اختصاصی به ارزاق طبیعی نظیر نان و میوه و . . . نخواهد داشت .

علوم هم دو قسم است: بعضی از دانش ها با دسترنج مدرسه و تلاش و کوشش نصیب انسان می شود، و بعضی از علوم از بالا به انسان افاضه می شود: «دولت آن است که بی خون دل آید به کنار» .

اگر کسی به درستی به دین عمل کند، هم علوم سمایی (آسمانی) از راه الهامها نصیب او می شود که: «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» (5) ، هم از راه کسب، که علم ارجل نام دارد، نظیر سیر و سلوک.
+ نوشته شده در  88/08/16ساعت   توسط جعفرپور  | 

برای این که خلیفه خدا، زمین را از عدل و داد پر کند و دین را به طور کامل جاری سازد، ما چه وظیفه ای داریم؟ عالمان دین و همه مسئولانی که داعیه انتظار آن حضرت را دارند، اولین وظیفه آنها این است که نور شوند; نه تنها عالم عادل .

این عالم شدن و عادل شدن، طلیعه راه انتظار است . این از سایر مردم هم بر می آید . نورانی شدن، وظیفه علماست . این که در طلیعه سوره مبارکه ابراهیم آمده است: «الر کتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور» () این وظیفه ماست . کسی که خواب و بیداری و غذا خوردنش معلوم نیست، این اصلا نور نیست . اگر شما نور باشید، مردم همین که شما را دیدند، هدایت می شوند و لازم نیست حرف بزنید . در زمان ظهور حضرت، مردم نورانی هستند و وقتی چنین شد، نمونه مؤمن آل فرعون می شوید . در سوره مبارکه ابراهیم بعد از این که فرمود تو آمدی مردم را نورانی کنی، می فرماید مردم اگر نورانی شدند، با هر فرعونی می جنگند; آن وقت ما فرعون را هم غرق می کنیم ... .

اگر به دنبال هوس خود رفتید، چهل سال هم که در حوزه و دانشگاه باشید، سر گردانید و بالاخره هم به جایی نمی رسید . معنای انتظار این است که انسان به جایی برسد که «جاوزنا بنی اسرائیل البحر» بشود و گر نه سنگ امام زمان را به سینه بزند و حرف خودش را بزند، این باعث تاخیر ظهور حضرت است . این دین با این مشخصه، ظهور می کند . از این رو وقتی وجود مبارک ولی عصر بیاید، اندیشه ها کامل می شود و فرهنگ مردم بالا می آید و علم و عقلشان فزونی می یابد . از نظر انگیزه نیز روح بی نیازی به پیروانش عطا می کند . ملتی مستقل است که بی نیاز باشد تا ملتی از بیگانه بی نیاز نباشد، داعیه استقلال ندارد . کدام ملت محتاج داعیه استقلال دارد؟ حضرت قبل از استقلال، بی نیازی می بخشد . بی نیازی (استغنا) یک ملکه نفسانی است . در حکومت امام عصر (ع) از رشوه و جاه طلبی خبری نیست و ملت مستغنی و مستقل است .

ملت فهیم و بی نیاز از نظر روحی، قهرا عدل پرور و عدالت خواه است و چنین ملتی اداره کردنش آسان است وقتی امام عصر (ع)، ظهور می کند، سیصد و سیزده شاگرد دارد که آنها از امام (خمینی) یا بالاترند یا در آن حدند . امام راحل به تنهایی این اقلیم وسیع را هدایت کرد و این روحیه آزادی و استقلال که در شرق وغرب عالم طنین افکن شد، به برکت این روح الله است . با توجه به موضوع، روشن می شود که اداره حکومت در زمان امام عصر علیه السلام آسان خواهد بود; زیرا از یک طرف عقل مردم رشد می کند و روحیه بی نیازی در مردم پیدا می شود; به طوری که هیچ کس به فکر احتکار، کم فروشی و گرانفروشی نخواهد بود . جامعه آن روز دارای روحیه غنا خواهد بود; آن هم غنای از مال و نه غنا به وسیله مال . امام (ع) به مردم استغنای بالمال نمی دهد; بلکه مردم را مثل خودش تربیت می کند و استغنای عن المال دارد به آنان می دهد و آن گاه جهان را از عدل و داد پرکردن، کاری سهل است . در آن هنگام دین خدا بر تمام ادیان و مکاتب غلبه پیدا می کند و تاکنون این اهداف، عملی نشده و باید به دست بشر انجام بشود و هرگز نباید این فکر بنی اسرائیلی به ذهن ما خطور کند که بگوییم حضرت بیاید و اصلاح بکند . این فکر را خدا نپسندید و نمی پسندد .

بهترین راه آن است که خودمان نورانی شویم و عقل مردم را بالا ببریم . ایمان مردم را بالا ببریم تا زمینه ظهور برای حضرت فراهم بشود . این امر با وفاق ملی و بااستفاده از معارف قرآن و سیره اهل بیت علیه السلام باید به این مهم دست یابیم . ()

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت   توسط جعفرپور  | 

همی گویم و گفته‌ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی‌ست در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل‌افگارها
بجز اشک چشم و بجز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مرده در کوه‌ها
چه حلاج‌ها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر توده‌هایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان
نیازند هرگز به مردارها
مهین مهرورزان که آزاده‌اند
بریدند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رسته‌اند
چه گل‌های رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت سبزه به هامون و دشت
زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار
در آیینهٔ آب رخسارها
رود شاخ گل دربر نیلوفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پردهٔ غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تارها
به یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم می‌خوارها
گره را ز راز جهان باز کن
که آسان کند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
که بسته است چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابی‌ست چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها
+ نوشته شده در  88/08/16ساعت   توسط جعفرپور  | 

بايد انسان يک مقدار زياده بر معمول تقليل غذا و استراحت بکند تا جنبه حيوانيت کمتر، و روحانيت قوت بگيرد، و ميزان آنها را هم چنين فرمود: که انسان اولا روز و شب زياده از دو مرتبه غذا بخورد حتى تنقل مابين الغذائين نکند. ثانيا هر وقت غذا مى خورد بايد مثلا يک ساعت بعد از گرسنگى بخورد، و آن قدر بخورد که تمام سبز نشود، اين در کم غذا. و اما کيفش بايد غير از آداب معروفه ، گوشت زياد نخورد، به اين معنى که شب و روز هر دو نخورد، و در هر هفته دو سه دفعه هر دو را يعنى هم روز و هم شب را ترک کند، و يکى هم اگر بتواند للتکليف نخورد، و لامحاله آجيل خور نباشد و اگر احيانا وقتى نفسش زياد مطالبه آجيل کرد استخاره کند. و اگر بتواند روزه هاى سه روزه هر ماه را ترک نکند. و اما تقليل خواب مى فرمودند شبانه روز شش ساعت بخوابد. و البته در حفظ لسان و مجانبت اهل غفلت اهتمام زياد نمايد. اينها در تقليل حيوانيت کفايت مى کند. و اما تقويت روحانيت : اولا دائما بايد هم و حزن قلبى به جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد. ثانيا تا مى تواند ذکر و فکر را ترک نکند که اين دو جناح سير آسمان معرفت است . در ذکر عمده سفارش اذکار صبح و شام اهم آنها که در اخبار وارد شده . و اهم تعقيبات صلوات و عمده تر ذکر وقت خواب که در اخبار ماءثور است ، لاسيما متطهرا در حال ذکر به خواب رود. و شب خيزى مى فرمودند زمستان ها سه ساعت ، تابستان ها يک ساعت و نيم . و مى فرمودند که در سجده ذکر يونسيه يعنى در مداومت آن که شبانه روزى ترک نشود، هر چه زيادتر توانست کردن اثرش زيادتر، اقل اقل آن چهارصد مرتبه است خيلى اثرها ديده ام . بنده خود هم تجربه کرده ام چند نفر هم مدعى تجربه اند. يکى هم قرآن که خوانده مى شود به قصد هديه حضرت ختمى مرتبت صلوات الله عليه و آله خوانده شود.

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 


يكي از شئون نفس ناطقه ي انسان مرتبة قلب اوست كه در فارسي از آن به «دل» تعبير مي كنند . قلب

به معناي گرديدن و جابه جا شدن است . نـفس انسان حال واحدي ندارد و دائماً در انقلاب است .

گـاه حـال خـوشي دارد و گاه بـد حال است . گـاهي در هـنگام نـماز و ديگـر عبادات حـال مناجات دارد و

گاهي ندارد . يك وقت است دست به قـلم مي شود و خوب مي نويسد و وقت ديگر هـر چـه سعي مي كند

نمي توانـد بنويسد . دوستي ها ، معاشرتها ، رفت و آمدها هـمه و هـمه در حالات و دگرگونـيهاي قـلـب

مؤثرند . گاهي انسان مي بيند جـرقه اي خورده و حالات خوشي دارد اما پـس از مدتي متوجه مي شود

به واسطه ي جرقه اي ديگر افول كرده و آن حال خوش را از دست داده است . حال كه منقلب شد خوب

و بد مي گردد . اين بخش از نفس ناطقه را تعبير به «قلب» يا «دل» مي كنند . روزي از حضرت يعقوب

پرسيدند : چرا وقتي فرزندت را در تاريكي كنعان به چاه انداختند متوجه نشدي اما توانستي پس از چهل

سال بوي پيراهنش را از سرزمين مصر كه تا يمن فاصله بسيار داشت حس كني . در جواب گفت :


                      بگفتا : حال ما برق جهان است         دمي پيدا و ديگر دم نهان است
                         گهي در طارم اعلي نشينم                 گهي تا پشت پاي خود نبينم

 عزيزان من ! از ايـن حالت نفساني خود نگراني نداشته باشيد . طبيعت انـسان قـبل از اينكه بـه طهارت

كامل برسد و حضور تام پيدا كند همين گونه است. مدتي در مسير حق مي افتد و درس و بحث دارد و به

دنبال علوم و معارف است ، لذا چند روزي حال خوشي دارد اما پس از چند روزي دوباره سرد مي شود

و از مسير حق خارج مي گردد و پشيماني به او روي مي آورد . هر انسان سالكي بايد توجه داشته باشد

كه نبايد پـس از هـر افتادني از ادامه ي راه منصرف شود بلكه بايد برخيزد و بـار ديگر حركت كند . زيرا

يـكي از راههاي پختگي نفس همين افتتان و خيزان بودن است . آدم بايـد آنقـدر بيفتد و بـرخيزد تا بـزرگ

شود و قوي گردد .كسي كه در زندگي اش هيچ سختي نبيند و با هيچ مشكلي روبرو نشود هرگز در زندگي

خود پخته نمي شود . به عـنـوان مـثال مي بينيد كشاورزي كه سالها كشاورزي كرده و با انـواع حوادث و

مشكلات اين پيشه روبرو شده چقدر در مقابل فرزند جوان خود كه اتفاقاً او نيز به اين شغل روي آورده ،

استقامت و پايداري دارد و در برابر سختيها استوار و پا بـرجاست . اما فرزند جوانش چون تازه بـه راه

افتاده دم به دم بي طاقتي مي كند و از حـوادث آينده هـراس دارد . ايـن طبيعت انـسان است كـه در حالات

گوناگوني به سر مي برد . معمولاً نفوس مضطربه خود را در اين وادي نشان مي دهند . نفوس مضطربه

همان جانهايي هستند كه دائماً در اضطرابند و با خـود مي گويند : چه كار كنيم ؟ گرفتار شديم . گوش به

حـرف چـه كسي بدهيم ؟ و .... نـوعـاً افراد در ايـن مقام قـلبـي خود كه هـمان اضطـراب نـفس است ، وا

ميمانند . انسان را همّتي بلند بايد تا بتواند قلب خود را از اين اضطراب نجات بخشد و آن را پاك و طاهر

گرداند . به فرموده حضرت آقا « قلب را همّ واحد بايد ».

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 

 

در بحث اقسام طهارت باطنی ، بعد از طهارت قوه خيال به طهارت ذهن اشاره مي فرمايند : «و طهارت

ذهن از افکار ردی و از استحضارات غیر واقع غیر مفید . » کار قوه خیال صورتگری اشکال و صور

است و کـار ذهـن حاضر کردن چیزهایی است که در مقام تفکر انسان می گذرد . باید ذهـن را از افکار

پست و فکر کردنهای نامربوط باز داشت . زیرا ذهن دائماً مشغول كار است . حتي آن موقع كه شخص

خوابيده است .ذهن آنچه را كه در بيداري فكر كرده بود براي شخص حاظر ميكند . به طور كلي منصرف

كردن ذهـن از از فكرهاي نامربوط  بسيار كار مشكلي است . همينكه چشم به نقطه اي افتاد ذهن به ياد

بسياري از چيزها مي افتد . مثل اينكه چند نفر دور هم مي نشينند و هيچ نمي دانند چه بايد بگويند . فقط

مي گويند بياييد كنار هم بنشينيم و گپي بزنيم . بعد كه مي نشينند و شروع مي كنند  در حرفها و خاطرات

گوناگون و استحضار چيزهايي كه شايد مفيد هم نباشد غـرق مي شوند . چون ذهـن نمي تواند لحظه اي

آرام بگيرد . اتفاقاً در بين خودمان هم وقتي كسي مي گويد با ديدن فلاني ياد فلان چيز افتادم مي گوييم :

« آقا چقدر ذهنش خراب است .» غرض اینکه نباید ذهن را به فکرهای بیهوده مشغول کرد . به عنوان

مثال در روایت آمده : که مرد در هنگام نزدیکی با همسرش نباید به فکـر زن مردم باشد وگرنه در نطفه

خود تأثير سوء مي گذارد و يا اينكه فرموده اند :زن در دوران بارداري نبايد فكرهاي ناروا كند تمام اينها

در ذهـن فرزندان تأثير گتذار است . وقتي فرزند بزرگ مي شود به سختي مي تتواند ذهتن خود را از آن

پراكندگي به وجود آمده تطهير كند . در اين مورد مثالهاي زيادي ميتوان زد . همينطور روايات زيادي در

اين باب وجود دارد .مثلاً در روايت فرموده اند : كه هرگز مرد با يك زن نامحرم در يك اتاق خلوت نمانند.

حال هر كه مي خواهند باشند ولو اينكه نامحرم زن برادر آدم باشد . مگر اينكه هر دو به جايي رسيده اند

فكر و خيالشان به چيزهاي نامطلوب منصرف نمي شود .

به طور كلي تطهير ذهن از مشكلترين مراحل تطهير باطن است و رهزني آن در مسير خود سازي بسيار

خطرناك است .چون به هر حال انسان در اجتماعي زندگي ميكند كه در آن با افراد و صحنه هاي مختلفي

روبرو مي شود . بايد ذهن را از فكرهاي پست پاك كرد .

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 

طهارت انسان در هر دو بخش ظاهری و باطنی آن موجب افزایش رزق است . اگر طهارت ظاهری

باشد بـر رزق ظاهری افزوده می شود و اگـر طهارت باطنی باشد بـر رزق باطنی افزوده می گردد .

منتهی بايد بـه نكته اي در بحث رزق تـوجه كـرد و آن اينكه در اصطلاح عامه ، آن مقـدار از امـور

مادي كه صرف خرج ظاهري بـدن انسان مي گردد كه مورد نياز اوست و كـم و زيادي ندارد ، تعبير

به رزق مي كنند . زيرا بايد حساب رزق و روزي را از حساب مال و مالداري جدا دانست چون اگر

انساني كمتر از نياز ظاهري خـود مال به دست آورد و يا بيشتر از نياز خود مـال جمع آوري كند آن

مقدار ديگر رزق او نخواهد بود ، مگر اينكه انسانها رزق از بالا آمده را نسبت به هم راهزني كنند.

اگر رزق ظاهري افزوده گردد معلوم ميشود كه خرج ظاهري شخص هم افزوده مي شود و به همراه

آن دست بخشش او نيز نسبت به غير بالا مي رود ،در اين صورت او علاوه بر اينكه خرج خودش را

تأمين مي كند ، خرج آنهايي را هم كه در تحت تكفل اويند تأمين مي كند .اين نيز به منزله رزق است

مثل اينكه شما بـزرگ منزليد ، گـر چه غذاي خودتان در شبانه روز بـه يك مقدار كمي است اما چون

همسر و فرزند در منزل افزوده شد ، و روزي آنها هم از ناحيه شما تأمين مي گردد ، آن مقدار رزق

آنها هـم به حساب شما مي آيـد حال اگـر كسي منزلش را وسعت دهـد تا بتواند همسايه فقيرش را نيز

تأمين كند در اين صورت اگر بر مال او افزوده شود اين افزايش رزق اوست نه افزايش مال او . اما

اگر بيش از مقدار خاص خود مال جمع كند ، اين ديگر افزايش مال اوست نه افزايش رزق او .معناي

افزايش رزق ظاهري آن است كه اگر شخص اهل طهارت باشد ،حلّيت مال او اقتضا ميكند كه ديگران

نيز از آن بهرمند شوند . اما رزق باطني را هيچگاه مقيد بـه اندازه اي نكرده اند ، بلكه فرمودند : هـر

چه طهارت باطني بالا رود بر رزق باطني هم افزوده مي شود تا كسي نگويد من اعمال عبادي را انجام

مي دهم تا مثلا به درجه پنجم از ايمان برسم ! خـوب چـرا نبايد به مرتبه ششم برسد و اصلا چـرا نبايد

به درجه دهم ارتقاء يابد ؟ چرا توقف كند ؟ چرا بالا نرود ؟ اينجاست كه راه ازدياد رزق باطني باز است

زيرا رزق باطني مربوط به جـان شخص است و جـان نيز يك حقيقت غير متناهي است . لذا هـر چـه بـر

رزق باطني افزوده شود همه غذاي روح و جان مي شود .

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 

همانگونه که نفس میتواند به واسطه قوه خیال از موجودات نشآه ی طبیعت عکس بگیرد . همین طور

می تواند آنـرا بـه منزله آینه ای در دست عقل قـرار دهـد تا حقائق ملکوت عالم را بـه تصویر کـشاند .

منتهی راه این عمل صحیح ٬ همان طهارت قوه خیال است که باید صورت گیرد . عقل در عالم دو نـوع

ادراک دارد : یا اینکه موجودات مجرد عقلی را ادراک میکند که ما از آنها به ملائکه الله تعبیر میکنیم 

زیـرا ملائکه موجودات عقـلی هستند و در عالم وسیعتری بـه نـام « عالم عقل » یـا « عالم ملائکه »

متحقق اند . و یا اینکه معانی کلی عقلی را در ماورای عالم ادراک می کند . قوه خیال محل ظهور عقل

در نفس انسان است . قوه خیال بـه عقل رو می کند و آنچه را کـه عقل ادراک کرده بـود در مرتبه ظاهر

صورتگری می کند . اگـر قـوه خیال تطهیر شـود می تـوانـد ادراکات قـوه عاقـله از ملائکه و موجـودات

عقلی دیگـر را بـه صورت انسان تجلی دهد و یـا اینکه آن معانی کلی دریافت شـده عقیله را بـه بهترین

عبارت در آورد . بـه همین خاطر گـاهی انسان در خواب می بیند کـه عبارت زیبایی نوشته و یـا عبارت

خوشی شنیده است چه اینکه اکنون اگر بخواهید آنچه را که در عقل دارید به عنوان ادراک عقیله برای

دیگران اظهار کنید باید آنرا به صورت شکلی در آورید و بـه دیگران بنما یانید و یـا بـه صورت عبارتی

در آورید و به دیگران نشان دهید . قوه خیال اگر تطهیر شود آینه تجلی عقل می گردد . منتهی اگر عقـل

ذوات نوریه را ( ذاتهای مطهره عالم عقل را ) ادراک کـرده باشد ٬ ‌قـوه خیال می تواند آنـرا بـه بهترین

صورت که صورت انسان است تجلی دهد و اگر معانی کلیه باشد ٬ آنرا به زیباترین عبارت در آورد .

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 

ما از صبح تا شب با قـوه خیال در ارتباطیم و با آن کـار انجام می دهیم . اگـر قصد خوابیدن کنیم قـوه

خیال باعث خوابیدن می شود اگر بخواهیم صبح به محـل کـار و تحصیلمان برویم بر اساس قـوه خیال

ایـن کـار را انجام می دهیم . اگـر زن است بـر اساس قـوه خیال در خانه مشغول بـه کـار می شود .

همین طور غضب کردن و مهر و دوستی ورزیدن ، همه زیر سر قـوه خیال است و همین طـور امثال

دیگر از موارد جزئیه . هیچ کدام از اینها مربوط به عقـل نمی باشد . زیرا عقـل قوه ای برای ادراک

کلیات است و در جـزئیات دخالتی ندارد . عقـل هیچگاه نمی گوید : این زمین است ، این آسمان است

این خورشید و آن دیگری ماه است ، اینجا محل کار و تحصیل من است و ... تمام این کارها را قـوه

خیال میکند . عقل فقط یک برنامه کلی می دهد . لذا قوه خیال را به «دستگاه عکاسی نفس ناطقه»

تعبیر میکنند . همانگونه عکاس به واسطه دوربین عکاسی اش از درخت و حیوان و انسان و دیگر

موجودات عکس می گیرد و بعد به عکسها نگاه میکند تا ببیند مطابق با واقع گرفته یا نه . قوه خیال

هم به منزله دوربین عکاسی نفس انسان است که انسان از این طـریق عکس موجودات را می گیرد

و با آن ادراک میکند . قوه خیال واسطه بین نشاه ی ماده و عالم عقل است . عقل از طریق قوه خیال

عکسبرداری میکند و با آن ادراکات عقلی انجام می دهد ، البته اگر شخصی عاقل باشد ، این را عقل

می گویند . یک عکس از بیرون میگیرد و بر اساس قوه عاقله بر روی آن احکام عقلی پیاده می کند 

هر چه قوه خیال تطهیر شده تر باشد تمثلات نفس زلالتر خواهد بود . این را تعبیر می کنند به مراقبت

در مرتبه قوه خیال . که بسیار کار سخت و مشکلی است زیرا همیشه سوء ظنها و گـمانهای ناروا و

آرزوهای طولانی وجود دارد و باعث آلودگی قوه خیال می شود . از طرفی چون نوعاً مردم غـرق در

امور اجتماعی متعارف خویشند و هـر کس به دنبال نفع مادی خودش است ، قـوه خیال در این بخشها

دیر تطهیر می شود .

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 

طهارت قوه خیال را در سه بخش مطرح فـرموده اند : یکی در بخش اعتقادات فاسد ، دیگری در بخش

تخیلات فاسد و سوم در بخش جولان قوه خیال در میدان آمال و آرزوها . که هر کدام از این سه مورد

برای قوه خیال آلودگی می آورد . عموم مردم چون به معتقدات خود تعبّد دینی دارند بر اساس آن اصل

تعبّد خیلی به قوه خیال در بحث اعتقادات میدان نمی دهند . تعبداً مبداء و معاد و وحی و نبوت و امامت

و رسالت را پذیرفته اند و هر چه هم دیگران بگویند آنها از اعتقادشان بر نمیگردند .حالا به چه اندازه

بر اساس اعتقادات خـود قدرت عمل دارند بحث دیگری است . اما معمولاً عموم مردم شبهات علمی را

در بخش عقاید از مبداء تا معاد نمی شنوند .نوعاً کسانی دچار شبهه های علمی میشوند که راه تحصیل

پیش گرفته اند و می خواهند در اعـتقـادات خـویش تحقیقی داشته باشند ایـشان معمولا به خـاطـر داشتن

ذهنهای مـتفـرق دچار این اشکالات می شوند و باید قـوه خیالشان را تطهـیر کنند و راه تطهیر قـوه خیال

ایشان در این بخش این است که اول ریاضیات بخوانند بعد وارد مباحث منطقی شده سپس مباحث فلسفه

را طی کنند و بعد از آن نظری به عرفان کنند و از عرفان نظری وارد عرفان عملی شوند . این مربوط

به محصلینی است که می خواهند در مسیر تحصیل قوه خیالشان را تطهیر کنند . در این مسیر عقل خود

به خود قوی می شود و قوه خیال مقهور عـقـل می گردد . اما اکـثر مردم که در پی تحصیل نیستند نیازی

به طهارت قوه خیال در بخش اعتقادات ندارند آنها از پدران خود نمازی را یاد گرفته اند و خـدایی را می

پرستند و شک و شبهه ای در این زمینه ندارند .ما هرگز پدرانمان را ندیده ایم که بگویند : اگر عالم دو

خدا داشت چه می شد ؟ این اشکال و امثال این اشکالات هم هرگز به ذهن آنها خطور نکرده است .

معـلوم می شود که قـوه خیال عوام مردم در بخش اعتقادات پـاک است آنها برای طهارت قـوه خـیال باید

فقط به دو بخش دیگر توجه کافی بکنند . یکی سوءظنها و تخیلات بد و گمانهای ناروا و دیگری آرزوها

ی طولانی . اما خواصی که در مسیر تحصیلند علاوه بر این دو بخش باید قوه خیال خود را از اعتقادات

فاسد نیز تطهیر کنند . در غیر این صـورت به انحـراف کشیده می شوند زیرا طریق تحصیل برای ایشان

نه تنها راه نجات نیست بلکه مشکلات بیشتری را برای قوه خیال آنها فراهم می کند .

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 

وقتی انسان در ذات و نفس خود طهارت پیدا کند ، همين طهارت در بدن

او هم ظاهـر مي شود كه مي بينيد اگـر شخـص واقعاً نـماز خوان باشد و

حقيقتاً روزه گير باشد ، چقدر در چهره او تأثير گـذار است و روي او را

زيبا ميكند . به همين منوال چهره افراد و اشخاص مطابق با گناهانشان 

بر ميگردد .هميشه چهره خبر از درون ميدهد . خداوند متعال در سوره

فتح آيه ۳۰ ميفرمايد : « سیماهم فی وجوههم مّـن اثـر السّجـود » کـه

اگر کسی در پیشگاه حـق متعال به بـرنامه های شریعـت الهیه عمل کند

صورت او مطابق اعمالش زيبا مي گردد و نشان ميدهد كه در درون چه

دارد.«در نفس هم رفته رفته خوی انقیاد و ملکه تسلیم برای اراده حق

متحقق می گردد »تمام هدف انسان این است که خود را تسلیم خدا کند

و تا شخـص قوای خود را تسلیم خود نکند نمی توانـد خـودش را تسلیم

خدا کند و باید آنقدر در عمل به احکام شرعیه تثبّتبه به خرج دهد تا آن

اطاعت و تسليم براي او ملكه شود . « ملکه » صفت راسخه در نفس

را گویند . صفت ملكه آنچنان در نفس ريشه ميكند كه برداشتن و قـطع 

كردن آن ، به راحتي ممكن نيست . به تعبير خودمان ميگوييم :«ترک

عادت موجب مرض است » در امور معنوی هم همین گونه است .

گاهی صفـت جـود و بخشش چنان در شخص رسوخ مي كند كه اگر او

روزي را بدون بخشـش بگذراند ، ناراحت است . نـفس نيز با رعايت

متداوم احكام شرعيه ، قوايش را به تسليم خود در مي آورد و طهارت

ظاهريه بدن را تأمين مي كند . اما اگر عمل كردن به احكام شرعيه را

ادامه ندهد قواي او نيز از تسليمش سر باز ميزنند و بار ديگر نجاست

ظاهر او را فراهم مي آورند .

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 

فرموده اند : هنگاميكه به منزل يكديگر مي رويد ، توجهي به اشياء و

لوازم آن خانه نداشته باشيد . چه كار داريد كه در طاقچه اتاقشان چه

نهاده اند و در اتاقشان چه گذاشته اند‌؟! يكي از اساتيد بزرگوار حوزه

علميه آقاي انـصاري شـيرازي هستند كـه از شاگردان مـرحوم عـلامه

طباطبائي (ره)ميباشند ايشان بسيار مرد متواضع و افتاده اي هستند .

ايشان از ابتدا تا انتهاي كلاس تدريس شان اصلا سرشان را بلند نمي

كنند تا ببينند چه كسي در كلاس حضور دارد و چه كسي حضور ندارد

خودم چند بار در مجلس درس ايشان شركت كردم هميشه برايم سؤال

بود كه چرا ايشان فقط  كتاب خـود را نگاه مي كنند و اصلا نگـاهي به

شاگردانشان نمي كنند تا ببينند در پاي درسشان يك نفر نشسته  يا ده

نفر نشسته و يا پانصد نفر نشسته است . روزي خودشان ميفرمودند

كه : «سرم را پائین می اندازم تا اگر روزی شخصی به کلاسم آمـد و

آنرا نپسندید روز بعد به راحتی بتواند در کلاسم شرکت نکند و خجالت

هم نکشد . زیرا اگر من صورت او را دیده باشم و او را شناخته باشم

ممکن است از من خجالت بکشد . »

اينها در ساختن خود زحمت كشيده اند . آن وقـت آقايي ديگر به خانه

مردم مي رود و ميخواهد همه چيزها را شناسائي كند تا ببيند چه خبر

است . اين بسيار كار زشت و ناپسنديده اي است . ما چه حـق داريم

كه وقتي به خانۀ دوستمان ميرويم تحقيق كنيم تا ببينيم مثلا در كتاب

خانه اش چند تا كـتاب وجود دارد ؟ ! يا لاي دفترش چـه نـوشته شده

است ؟! به خصوص كسي كه مشغول نوشتن چيزي است و داعـي بر

اين دارد كه هنگام نوشتن كسي به دست او نگاه نكند . هـرگـز كسي

كه كنار او نشسته ، حق نگاه كردن به دست و نوشتۀ او را ندارد كه

اگر نگاه كند طهارت چشمش رااز بين برده است واين چشم و صاحب

چشم هـرگز مؤدب نخواهـد بود . همـينطور استماع تلفـن ديگـران نيز

خلاف ادب است . پشت در مردم نشستن و آهـسته به حرفـشان گوش

دادن خلاف طهارت است . طوري باشيم كه هر كه خواهد گو بيا و هر

كه خواهد گو برو! اين وقت است كه حواس از هر چه كه زائد بر فهم

و ادراك است پاك مي شود .اگر كسي ميخواهد در سير علمي و عملي

وارد شود به دو عـنوان بايد دقت كافي داشته باشد ۱ـ طهـارت ۲ـ ادب

اين دو امر را بايد درست طي كند تا چشم و گوش و اعضاء جوارح او

هم مؤدب شوند و در مسير تكامل قرار گيرند .

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 

 

بعد از طهارت بدن از نجاسات ، طهارت حـواس مي باشد  يعني پـاك بودن

چشم و گـوش و بيني و زبـان و لـمس از هـر چه كه زائـد است كه مـرحله

بسيار سنگين و دشواري است . همانطور كه مي دانيد انسان براي دست

زدن به قرآن و تلاوت كردن آن بايد وضو بگيرد . از آنجا كه زبان و دهان

نيز براي تلفظ  حرف را مس مي كنند  لذا آن مسّ زبان و دهان نيز بايد بر

اساس طهارت باشد . به عنوان مثال اگـر كسي بخواهد حـرفي بـزند كه با

دو جمله مفهوم كلامي خود رامي رساند اگر بدون علت آن را ادامه دهد و

با ده جمله مطلبش را تمام كند معلوم مي شود كه اين زبان در حرف زدن

طهارت نداشته است تا چـه رسد بـه اينكه انسان حـرف گـزاف و بيهـوده

بزند . خود حرف زدن از رحمت رحيميه و خاصه خداوند مي باشد . كه

حضرت آقا در الهي نامه خود فرموده اند :«الهي به رحمت رحمانيه ات

نطقم دادي به رحمت رحيميه ات سكوتم بده » آدمي نبايد دهان را براي

هر حرفي كه ميخواهد باز كند .به خصوص كساني كه با حيوانات سر و

كار دارند همانند چوپانان و آنان كه با گاو و گوسفند در ارتباطند  خيلي

بايد عـفّت زبان داشته باشند كه در غـير اينصورت اسباب نجاست زبان

را فراهم مي آورند . خيلي ها فكر مي كنند نجاست هميشه همين بول و

غـائط است كه انسان آنـرا از خـودش دفع مي كند و حال اينكه نجـاست

معناي عامي دارد كه حرف بيهوده و گزاف را نيز شامل ميشود و دهان

به واسطه آن نجس مي گردد و قابليت خواندن قرآن را از دست مي دهد

دهاني كه به غيبت كردن ، دروغ گفتن و فحش دادن و حرفهاي گـزاف و

بيهوده زدن باز شود فاقد طهارت است ونشان از يك نجاست باطني دارد

زيرا نجاست درون ،نجاست بيرونيرا نيز در پي دارد .گاهي ممكن است

ظاهر بدن نجس باشد اما درون بدن نجس نباشد ، اما در مورد بـد دهان

و آنكه حرف لغو مي گويد بايد گفت كه درونش نجس بوده كه به بيرون

سرايت كرده است . به خاطر همين در روايات فرموده اند : با كسي كه

بد دهان است رفيق نشويد زيرادوستان بد دهان انسان رابد بار مي آورد

زبان مبارك انسان همانند ديگر اعضايش موجودي است كه خداوند آنرا

پاك و طاهر خلق كرده كه اگر انسان در حفظ  پاكي آن كوشا نباشد و هر

آنچه مي خواهد بگويد علاوه بر نجاست زبانش و صوتي كه از دهان او

خارج مي شود ، گوش مخاطب رانيز كه اين كلام را مي شنود ، آلوده و

نجس مي كند . و لذا آيه « لا يمسّه الّا المطهرون » در همه جـا جاري

است به خـصوص شما جوانان بايد سعـي كنيد از همين حالا زبانتان را

مؤدب كنيد . وقتي همديگر را مي خوانيد به الـفاظ خـوش صدا بزنيد .

پدر و مادر نيز بايد زحمت زيادي بكشند تا به فرزندان خود حرف زدن

بياموزند . 

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 

همانطوري كه بين ظاهر و باطن عـالم مناسبت وجـود دارد و اين ظاهـر و باطـن از

هم تأثير مي پذيرند ، بين روح و بدن انسان نيز مناسبت وجود دارد كه هم بـدن در

روح تأثير ميكند و هم  روح در بدن . اگر طهارت هم در مرتبه بدن و هم در مرتبه

روح مراعات شود ، تأثير بسيار زيادي در انسان خواهد داشت . اين است كه براي

آدمي هم طهارت ظاهري مانند طهارت بـدن و لباس و هم طهارت باطني كه طهارت

در مقام نفس ، عقل ، خيال ، وهم ، سر و باطن است ، نياز مي باشد . طهارت بدن

را بايد مقدمه پاكي روح قرار داد ولذا حضرت آقا در ابتداي بحث طهارت فرمودند:

« طهارت بدن از ادناس و قاذورات و طهارت حواس از اطلاق و رها کردن آنها در

ادراکاتی که بدان نیاز نیست» طهارت بدن از دنسها و قاذروات ، همان طهارت بدن

از نجاسات ظاهري است مثل اينكه انسان بعد از دفع كثافات ، خودش را تطهير كند.

انسان بايد در چند مورد از بخش طهارت ظاهر توجه زيادي داشته باشد يكي ازآنها

طهارت بـدن از جنابـت است تا جائيكه مواظـب باشد حتي با بـدن جنب به رختخـواب

نرود و نخوابد .طهارت ظاهري بدن باعث مي شود كه بدن معتدل شود و انسان در

امور ظاهري بـدن افراط و تفريط نكند تا آنجا كه باعث مي شود نـفس نيز به اعتدال

راه پيدا كند . آنچه مهـم است اين است كه تـأثـيـر نامـطلوب جنابت بر روح شخـص

بسيار شديد است لذا در رفع اين ناپاكي بايد خيلي دقت شود .

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 

عبادت ذات اقدس اله، شئوني دارد. گاهي به صورت فکر و ذکر و شکر است؛ گاهي به صورت حرکت و زماني به صورت سکون. تا معبود (عزّ وجلّ) چه دستور دهد و رسول معبود (صلي الله عليه و آله و سلم) چه پيامي آورده باشد.
آنجا که فکر و ذکر و شکر عبادت است، آيات و روايات در خصوص آن فراوان وجود دارد و نيازي به شرح آن نيست. و آنجا که حرکت، عبادت باشد، نظير طواف که گشتن به دور کعبه، خود عبادت است و مانند سعي بين صفا و مروه که آن حرکت مخصوص و هروله‌اي که در آن است، خود عبادت محسوب مي‌شود، و به قصد قربت انجام مي‌گيرد. و آنجا که توقّف عبادت است، مانند وقوف در عرفات و مشعر و منا؛ البته آن جا “وقوف” به معناي “سکون” نيست؛ ولي حرکت هم واجب نيست. صِرف ماندن در عرفات و مشعر و منا با آن آداب و سنن خاصّ، واجب است.
پس معبودْ گاه دستور حرکت و هروله مي‌دهد، نظير سعي بين صفا و مروه؛گاهي دستور گردش به دور خانه‌ي‌ خود را لازم مي‌داند، نظير طواف در حج و عمره؛ گاهي هم وقوف و عکوف و اقبال همراه با تعظيم و بزرگداشت را در خانه‌ي‌ خود، واجب يا مستحب مي‌شمارد، نظير اعتکاف.
عکوف يعني اقبال و روي آوردن به چيزي همراه با تعظيم و بزرگداشت آن. اعتکاف در مسجد، خود نوعي عبادت است که حرکت در آن شرط نيست؛ سکون هم در آن معتبر نيست؛ مانند وقوف در عرفات، مشعر و مِنا.
در فضيلت اعتکاف همين بس که معادل طواف خانه‌ي‌ خدا قرار گرفته و عِدْل و قسيم و همتاي رکوع و سجود به شمار آمده است.
دو تن از پيامبران بزرگ الهي مأمور شدند تا کعبه و حريم آن را از لوث وجود “وثنيّت” و “ثنويّت” تطهير کنند تا عبادت‌کنندگان در مطاف و در کنار قبله و حرم ذات اقدس اله به طواف و اعتکاف و رکوع و سجود بپردازند.
ذات اقدس اله در اين زمينه مي‌فرمايد: “وإذ جعلنا البيْت مثابةً للنّاس وأمْناً واتّخذوا من مقام إبراهيم مصلّي وعهدنا إلي إبراهيم وإسمعيل أن طهّرا بيتي للطائفين والعاکفين والرّکع السجود”. و به ياد آوريد زماني که خانه‌ي‌ کعبه را محل بازگشت و جايگاه امنيت مردم قرار داديم و از مقام ابراهيم، عبادتگاهي براي خود برگزينيد. و ما به ابراهيم و اسماعيل فرمان داديم که خانه‌ي‌ مرا براي طواف‌کنندگان و معتکفان و رکوع‌کنندگان و سجده‌کنندگان، از هر گونه آلودگي تطهير کنيد.
از اين که اعتکاف در کنار طواف و عِدْل رکوع و سجود قرار گرفته، معلوم مي‌شود که از بارزترين مصاديق بندگي در پيشگاه ذات اقدس اله است.
آنچه بر اهميت و فضيلت اعتکاف مي‌افزايد دو نکته است که يکي مهم و ديگري مهمتر است؛ نکته‌ي‌ مهم آن است که اعتکاف همچون نماز نيست تا بتوان آن را در هر مکاني بجا آورد. در مورد نماز، بر پايه‌ي‌ “جُعلتْ لى الأرض مسجداً وطهوراً” مي‌توان آن را در هر مکاني انجام داد؛ حال آنکه اعتکاف، چنين نيست. اعتکاف بايد در مسجد و خانه‌ي‌ خدا باشد. آن هم نه هر مسجدي، بلکه مسجد اعظم، يا به تعبيري ديگر مسجد جامع و يا مسجد الحرام و مسجد النبيّ (صلي الله عليه و آله و سلم) يا مسجدي که معصوم (عليه‌السلام) در آن نماز جمعه و يا جماعت اقامه کرده باشد؛ يا امامي عادل هر چند غير معصوم در آن نماز جمعه يا جماعت برپا کرده باشد.
پس اعتکاف بايد در مسجدي باشد که مصلاي توده‌ي‌ مسلمانان است؛ يعني مسجد جامع يا اعظم، و مسجدي که در شهر، جزو بزرگترين مسجدهاست و جماعتهاي رسمي در آن اقامه مي‌شود. بنابراين، مسجد بودن خود مزيت است و اقامه‌ي‌ نماز جمعه يا جماعت در آن، مزيّتي ديگر. انعقاد اعتکاف در مسجد متروک و مهجور صحيح نيست. عده‌اي که اعتکاف را به خصوص مسجد الحرام و مسجد النّبي (صلي الله عليه و آله و سلم) يا مساجد چهارگانه اختصاص داده‌اند، بايد سخن آنان را بر افضليت حمل کرد و نه تعيّن.
نکته‌ي‌ مهمتر آن است که “روزه” که خود از ارکان مهم دين و از مباني مهم و اصيل اسلام است، که: “بُني الاسلام علي خمسٍ: علي الصلاة والزکاة والصوم والحجّ والولاية” عبادتي که بدين پايه از اهميت است، شرط اعتکاف قرار گرفته است، ارزش اعتکاف به حدي است که يکي از برجسته‌ترين ارکان دين، شرط آن قرار مي‌گيرد! همانگونه که نماز بدون طهارت تحقق نمي‌يابد؛ که: “لا صلاة إلاّ بطهورٍ” اعتکاف هم بدون روزه صحيح نيست؛که:”لا اعْتکاف إلاّ بصومٍ”. و اين از سخنان بلند ائمه‌ي‌ اطهار (عليهم‌السلام) است.

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط جعفرپور  | 


چاپ

پیرامون شب قدر و سِرّ تبرّع و برجستگی آن و راز تعدّد و کثرت، و رمز تنوع و تحوّل آن و نکته خفا و ابهام، و معنای قَدر و ارزش آن و تأثیر ادراک شب قدر، و نیز برخی دیگر از شئون آن به طور اجمال نکاتی بازگو می‏شود.

یکم: گرچه هر موجود طبیعی در مخزن غیب الهی دارای وجود عقلی است که از آن نشئه تجرّد معقول به مرحله تجسّم محسوس تنزّل می‏یابد: ﴿إنْ من شی‏ء إلاّ عندنا خزائنه وما ننزّله إلاّ بقدرٍ معلوم﴾[۱] و شب قدر نیز از این اصل کلی مستثنی نیست، لذا می‏تواند دارای ارزش نَفْسی باشد، لیکن اَرْج ظاهری آن به حُرْمت مُتَزمِّن آن است که در این زمان خاص نزول یافت و آن قرآن کریم است، همان طور که ارزش مکان به متمکّن آن است؛ لذا خداوند سرّ سوگند به بَلَد مکه را، تمکن و استقرار رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم که در آن متمکّن بود اعلام داشته و چنین فرموده است: ﴿لا ُقسم بهذا البلد٭ وأنت حلٌّ بهذا البلد﴾[۲] بنابراین، یکی از اسرار براعت و برجستگی لیله قدر نزول قرآنِ‏ذوالقدر در آن خواهد بود.

دوم: چون راز براعت زمان همانا حُرمت مُتَزمّن است و تقدیر بر امور از طرف خداوند سبحان دارای حرمت ویژه است و تقدیر امور نیز دارای مراتب گوناگون است و هر مرحله‏ای از آن در زمان خاص ظهور می‏کند لذا تمام آن زمانهای مخصوص از برجستگی والا برخوردار می‏شوند و به عنوان نمونه می‏توان، نیمه‏ماه شعبان و نوزدهم و بیست‏ویکم و بیست‏وسوم ماه مبارک رمضان و نیز برخی دیگر از شبهای وتْر آن را یاد نمود که امور گیتی در این مراحل، جریان تَنْسِیق خود را بازمی‏یابند. البته آن حرمت خاصی که برای شب قدر به پاس نزول قرآن است فقط در شبهای ماه مبارک رمضان خواهد بود.

سوم: برای اینکه تمام روزها و شبهای سال، فیض ظرفیّت چنین رخداد مبارک را ادراک کنند لذا تقدیر امور و نیز تنزل معانی قرآن و مفاهیم عالی آن برابر ماههای قمری توزیع شده است تا با تنوع و تحوّل همراه باشد و تمام شبهای سال از جهت گردش جام تقدیر و کأس تنزیل و مُناوَله آن بهره‏مند گردند و فیض سیّال الهی راکد نگردد، و اگر برابر سال شمسی تنظیم می‏شد، چنین اِداره کأسی و چنان مُناوَله‏ای در کار نبود.

چهارم: به منظور فحص بالغ و مراقبت مستمّر و اجتهاد مداوم در سنگر جهاد اکبر، لیله قدر مختفی و روز قدر مخفی شد؛ زیرا ماءالحیاة در هر کوی و برزنی ارزان عرضه نمی‏شود و تاریکی ظلمات از یک سو و جستجوی همرهی‏همراهی چون خضر(علیه‏السلام) از سوی دیگر و تحمل خطرهای گوناگون از سوی سوم مقداری از بهای چنین کالای سترگ است که تا تأدیه نشود دامن آن به کف نمی‏آید.

پنجم: معنای قدر و منزلت شب قدر که بیش از ارج هزار ماه است هرگز به معنای ارزش اعتباری در برخی از دانشهای باید و نباید اعتباری، نخواهد بود، بلکه به معنای ارج وجودی و شدّت درجه هستی است که ارزش دانشهای بود و نبود است نه باید و نباید. البته چنان ارج وجودی که در حکمت نظری مطرح است پشتوانه تدوین قوانین ارزشی باید و نباید فقهی خواهد بود لذا امتثال دستورهای دینی وسیله مناسبی برای تکامل وجودی روح است.

ششم: چون ارزش زمان به مُتَزمِّن است هر اندازه سالکِ واصل، شاهد معنای تقدیر الهی از یک سو و شاهد معارف قرآن کریم از سوی دیگر باشد به همان اندازه شرافت وجودی لیله قدر را تحصیل می‏کند، یعنی همان طور که درجات بهشتِ جاودان به عدد آیات قرآن کریم است، مراحل لیله قدر و درجات وجودی آن نیز در گرو ادراک صحیح حقیقت تقدیر امور الهی از یک سو و معرفت درست معالی و معانی قرآن کریم از سوی دیگر خواهد بود؛ حتی اگر شب قدر مصون از تعدّد عَرْضی و کثرت همتایی باشد؛ زیرا تعدّد مراتب طولی آن محفوظ است.

هفتم: محصول معرفت صحیح مُتَزمِّن و حاصل ادراک درست زمان سبب شدّت وجودی سالک عارف می‏گردد که با آن، طی زمان و زمین میسورش خواهد شد، نمونه‏های فراوانی در قرآن و سنّت معصومین(علیهم السلام) و در تاریخ پیروان راستین قرآن و عترت مشهود است که جریانِ صحابی حضرت سلیمان در آوردن تخت ملکه سبأ از فاصله دور در کمتر از چشم گرداندن ﴿قال الّذی عنده علم من‏الکتاب أنا اتیک به قبل أن یرتدّ إلیک طرفک﴾[۳] از این قبیل است. جناب شعرانی(رضوان‏الله‏تعالی‏علیه)در پایان کتاب «الیواقیت والجواهر فی بیان عقائد الأکابر» که تلخیص «فتوحات مکیه» ابن‏عربی است می‏گوید:
این کتاب را با سپاس الهی در کمتر از یک ماه تألیف کردم و برای همه مباحث آن فتوحات را مطالعه می‏کردم… و هر روز بیش از دوبار همه مجلدات آن را از نظر می‏گذراندم .[۴]

آشنایان به گستردگی آن کتاب عظیم فخیم می‏دانند که مطالعه آن بدون طی زمان، عادتاً میسور نیست.

لازم است توجه شود آنچه به عنوان نمونه یاد شد راجع به شدّت درجه وجودی شاگردان انبیا و امامان معصوم(علیهم السلام) بوده وگرنه مقام وجودی آن ذوات نوری به مراتب بیش از اینها است.

شیخ اشراق(قدّس سرّه) در پایان کتاب «حکمة الاشراق» می‏گوید:
خلاصه آنچه که من در این کتاب نوشته‏ام، شبی از سوی خدای سبحان به من افاضه شد و من آن را آموختم و سپس در طی مدّتی مدید، در این کتاب مبسوط نگاشتم .[۵]

کتاب حکمة الاشراق سهروردی به تعبیر خودش و نیز به تعبیر مرحوم صدرالمتألّهین، قرة العیون اصحاب معارف در مبدأ و معاد است.

او می‏گوید خلاصه این مطالب را خدای متعالی، یک شبه به من آموخت. پس می‏شود که یک شبه ره چندین ساله را پیمود و البتّه هیچ کس مانند رسول الله‏صلی الله علیه و آله و سلم ره شش هزار و اندی آیه را یک شبه طی نکرد.

آیات قرآن کریم، خلاصه جهان تکوین است و هیچ حقیقتی در عالم نیست که قرآن، حاوی آن نباشد و به آن نظر نداشته باشد، خواه بر اساس دلالت ظاهر و خواه بر مبنای دلالت باطن. نه تنها شیخ اشراق، بلکه عدّه دیگری از عرفا و حکمای الهی و اسلامی نیز به این فیض رسیده‏اند. آنها که شاگردان ویژه انبیا و اولیایند، گاهی نسیم نفحات الهی به مشام جانشان می‏رسد، لیکن گرچه خوش می‏درخشد، ولی دولت مستعجل است ودوامی ندارد.
ا
گر رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم یک شبه راه قرآن را پیمود و خزینه الهی را بازدید کرد، شاگردان آن حضرت‏صلی الله علیه و آله و سلم نیز با پیمودن راه آن انسان کامل و بزرگ می‏توانند بسیاری از معارف قرآنی و جهان بینی را یک شبه بفهمند و بیابند. این راه به روی انسانهای سالک بسته نیست، لیکن شرطش آن است که:
بدادم عقل را ره توشه از می ٭٭٭٭ به شهر هستی‌اش کردم روانه

اگر این خودِ ظاهری به میخانه رفت و لعل ناب بجوش آمد و انسان، از راه دل سفر کرد و در معرفت نفس کوشید، می‏تواند شب قدری داشته باشد و بخشی از انوار الهیّه را اجمالاً بیابد که تفصیلش کتابی باشد.

همانطور که اصل حقیقت قرآن بدون حجاب، مشهودِ پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم و نیز کسی که به منزله جان پاک آن حضرت است می‏باشد و برای انسانهای عادی در حجابهای لفظ و مفهوم ذهنی و وجود مثالی یا برتر از آن ظهور می‏کند، روزی نیز که تأویل قرآن محقّق می‏گردد وبهشت که درجات آن به عدد آیات قرآن است، به چهره اولیای الهی گشوده می‏شود، حقیقت اهل بیت(علیهم السلام) که همان حقیقت قرآن است و هرگز از یکدیگر جدا نمی‏گردند، بدون حجاب، برای خودشان روشن است و در پرده حجابهای گوناگون، برای سایر اهل بهشت که در معنا اهل قرآن بوده‏اند ظهور می‏کند.

شاید از همین جهت است که شعرانی در «یواقیت» از محی‏الدین و شیخ ابن‏ابی منصور نقل می‏کند که اصل شجره طوبی در منزل امام علی بن ابی طالب(علیه‏السلام) است چون درخت طوبی حجاب مظهر نور فاطمه زهرا(علیهاالسلام) است و هیچ خانه و مکان و درجه‏ای از درجات بهشتهای هشت‏گانه نیست مگر آنکه در آنجا، فرعی از شجره طوبی است.

بخش مهمّی از فیوضات معنوی و الهی، طبق بیان قرآن کریم، در شب افاضه شده است. تنزّل قرآن در شب پربرکت و مبارک قدر است ﴿إنا أنزلناه فی لیلة القدر﴾[۶] ، ﴿إنا أنزلناه فی لیلة مبارکة﴾ ،[۷] إسراء و معراج انسان کامل نیز در شب است: ﴿سبحان الذی أسری بعبده لیلاً من المسجد الحرام إلی المسْجد الأقصی الذی بارکنا حوْله﴾[۸] .

موسای کلیم(علیه‏السلام) نیز شبانه در محضر خداوند به ضیافت و مهمانی می‏رود. ﴿وواعدنا موسی ثلاثین لیلة وأتممناها بعشْرٍ فتمّ میقات ربه أربعین لیلة﴾[۹] چهل شب، مهمان خداوند بود و از فیوضات الهی بهره‏مند گردید، که تورات نیز از آن جمله است. گرچه انسان در روز، هم در محضر خداست ولی فیض شب، بهره خاصّی است که نصیب انسان می‏شود. حضور و توجّه و تمرکز انسان در شب زیاد است و همین سبب قوّت و ازدیاد فیض می‏شود.

نشئه زنده‏داری شب و مناجات و دعا و خضوع شب، نشئه خاصّی است که باخضوع و مناجات و ذکر روز فرق دارد ﴿إن ناشئه اللیل هی أشدّ وطأً وأقوم قیلاً﴾[۱۰] وبه همین جهت است که خداوند به رسول خود فرمود: ﴿ومن اللیل فتهجد به‏نافلةلَکَ عسی أنْ یبْعثک ربک مقاماً محموداً﴾[۱۱] سحر خیز باش و شب راازدست‏مده؛ زیرا که نافله شب، خضوع و حضور شب، بعثت تازه‏ای است برای تو و اگر می‏خواهی که به مقامی والا و محمود مبعوث شوی، شب را رهانکن.

یکی از بیانات امام یازدهم، حسن بن علی(علیهما السلام) که استاد علاّمه طباطبایی(رضوان الله تعالی علیه) آن را بسیار پرفروغ و روشن و از غُرَر احادیث می‏دانستند این است که فرمودند: «إن الوصول إلی الله عزوجلّ سفر لایدرک إلا بامتطاء اللیل»[۱۲] اگرچه همه روایات اهل بیت(علیهم السلام) نور است، ولی در بین سخنان آن بزرگان، بعضی نورانی‏ترند و از غرر روایات شمرده می‏شوند و این روایت شریفه نیز از همان سنخ است.

آن حضرت(علیه السلام) می‏فرماید که سیر به سوی الله و حرکت به سمت خدا، سفری است که جز با زنده داشتن شب میسّر نیست. با مرکب روز که سبح طویل دارد: ﴿إن لک فی النهار سبحاً طویلاً﴾[۱۳] نمی‏شود این سفر سنگین را طی نمود. باید شب را مرکب پرتوان خود در این سفر الهی قرار داد.

تلاوت قرآن و خضوع در حضور خداوند، و محاسبه اعمال گذشته و تصمیم قطعی برای آینده، در دل شب تار میسّرتر است و لذا مردان الهی حدّاکثر بهره را از شب می‏برند، «عُمّار اللّیل ومَنار النّهار»[۱۴] ، «امّا اللیل فصافّون أقدامهم، تالین لأجزاء القرآن»[۱۵] ، «طوبی لنفسٍ… وهَجَرَتْ فی اللیل غُمْضَها» ،[۱۶] «إنّ داود(علیه‏السلام) قام فی مثل هذه الساعة من اللیل… » .[۱۷]

استاد حکیم، الهی قمشه‏ای(رضوان الله علیه) که اهل معنا و تهجّد و عرفان بود، چنین سروده است:
چه خوش است یک شب بکشی هوی را ٭٭٭٭ به خلوص خواهی زخدا خدا را
به حضور خوانی ورقی ز قرآن ٭٭٭٭ فکنی در آتش کتب ریا را
شود آنکه گاهی بدهند راهی ٭٭٭٭ به حضور شاهی چو من گدا را

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت   توسط جعفرپور  | 


قرآن کریم، محور کرامت انسان را تقوا می‌داند و اعلام می‌دارد که چیزی جز تقوا، مایة کرامت نیست؛ «یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و... ان اکرمکم عندالله اتقیکم»؛10یعنی ای مردم! ما شما را مذکر و مؤنت آفریدیم و شرط کرامت و بزرگواری شما را تقوا قرار دادیم.

مرد و زن بودن، ارتباطی با کرامت ندارد. نه مرد بودن شرط کرامت است و نه زن بودن مانع آن است؛ چون کرامت، صفت روح است و روح انسان، نه مؤنث است و نه مذکر. نر و ماده بودن، صفت جسم است. روح انسان، مجرد است و همة فضایل اخلاقی، به روح آدمی برمی‌گردد. بنابراین، نه مرد بودن، مایة فخر است و نه زن بودن، مانع کرامت است؛‌بلکه مدار کرامت نزد خدای سبحان، همانا تقواست. از این رو در قرآن کریم آمده است: «ان اکرمکم عندالله اتقیکم».

این آیه، معیار کرامت انسان را در تقوا منحصر کرده است و جز تقوا، هر معیار دیگری را (اعم از ثروت، زیبایی، نژاد، قبیله، جنسیت، رنگ‌پوست، علم، سابقة علمی، اجتماعی و سیاسی و...) نفی می‌کند.

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت   توسط جعفرپور  | 


چون جهان طبیعت،‌جهان تأثیر و تأثر متقابل است،6 همان طور که نماز، انسان را از فحشا و منکرات باز می‌دارد، (ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنکر)،7 کسی که اهل فحشا و منکر است نیز توفیق خواندن نماز مقبول را ندارد؛ یعنی «ان الفحشاء تنهی عن الصلاه». نماز و منکرات، تضاد متقابل دارند. ممکن نیست نماز جلوی فحشا را بگیرد؛ ولی فحشا اثر منفی در نماز نگذارد.8 به هر مقدار انسان‌ برای نماز خود اهمیت قائل شود (اول وقت خواندن، حضور قلب داشتن و...)، امکان حرکت به سوی منکرات از او سلب می‌شود؛ تا آن جا که حتی فکر گناه نیز به سراغ او نمی‌آید و برعکس، انسان فاحش یا بدکار و اهل منکر نیز توفیق انجام نماز ندارد. هر چه شخص به منکرات بیشتری آلوده شود، کمتر توفیق انجام نماز پیدا می‌کند؛ مثلاً ابتدا حضور قلبش را از دست می‌دهد؛ سپس نماز را به تأخیر می‌اندازد و کم‌کم آخر وقت و سرانجام تارک الصلاه می‌شود.

بنابراین، با یک معیار ساده می‌توانیم متوجه شویم که هر چه اهتمام انسان به نماز اول وقت و همراه با حضور قلب، بیشتر باشد، نشانة آن است که منکرات و اعمال ناپسند از وی سر نزده است و برعکس هر چه توفیق نماز اول وقت و همراه با حضور قلب از ما سلب شود، نشانة آن است که گرایش ما به زشتی‌ها و منکرات، افزایش یافته، باید در پی‌اصلاح خویش باشیم و این معنا در سخنان ائمة معصومین علیهم السلام چه زیبا تجلی یافته است که «کل عملک تبع لصلاتک فمن ضیّع الصلوه فانه لغیرها اضیع».9

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت   توسط جعفرپور  | 


در فرهنگ قرآن کریم، توفیق به معنای «آسان کردن» است؛ یعنی خدای سبحان، پیمودن راه را برای انسان آسان‌تر می‌کند؛ چه از طرف مثبت که همان صراط مستقیم است و چه از جانب منفی که کج راهه است. آن جایی که خداوند به کسی توفیق می‌دهد، به این معناست که گرایش قلبی او به سمت امور خداپسند، آسان‌تر می‌شود و اسباب و علل حرکت در این مسیرها، برایش فراهم‌تر می‌گردد و بهتر معارف را درک می‌کند و راحت‌تر عمل می‌کند؛ البته این به معنای آن نیست که راه گناه برای او بسته است - و الا جبر به وجود می‌آید - بلکه گناه کردن برای وی سخت است.

عکس توفیق، حالت بی‌توفیقی است؛ یعنی به واسطة گناه پی‌درپی، گرایش قلبی انسان به سمت امور ناپسند، آسان می‌شود. چنین فردی، راحت دروغ می‌گوید؛ راحت به نامحرم نگاه می‌کند و با سختی، معارف الهی را می‌فهمد و عمل می‌کند؛ نسبت به مسائل معنوی، بی‌میل است؛ ترک گناه برای او سخت می‌شود و اذعان دارد که دلم می‌خواهد گناه نکنم؛ ولی نمی‌‌تـوانم!

پس توفیق در هر دو مسیر، به معنای سهولت است. قرآن کریم دربارة گروه اول می‌فرماید: «فامّا من اعطی واتّقی و صدّق بالحسنی، فسنیسّره للیسری؛1 و اما آن کس که برای رضای خدا از مال خویش بخشید و تقوا پیشه کرد و نیکوترین وعدة خدا را در مورد انفاق‌کنندگان راست شمرد، به زودی او را برای ورود به بهشت، آماده خواهیم ساخت و به آسایش و زندگی آسوده می‌رسانیم».2

قرآن دربارة گروه دوم نیز می‌فرماید: «و امّا من بخل و استغنی و کذّب بالحسنی فسنیسّره للعسری؛3و اما آن کس که بخل ورزید و با گردآوری ثروت، در پی توان‌گری بود و نیکوترین وعدة خدا را دروغ شمرد، به زودی او را برای دشواری و عذاب، آماده خواهیم ساخت».

بنابراین، راه برای هر دو گروه باز است. گروه اول به راحتی کار خیر انجام می‌دهند و در عین حالی که می‌توانند گناه کنند، گناه کردن برایشان سخت است و گروه دوم به راحتی گناه انجام می‌دهند و در عین حالی که می‌توانند توبه کنند، توبه کردن برایشان سخت است. پس هر دو گروه با اختیار خود، مسیر حرکت خود را انتخاب می‌کنند؛ هم گروه اول، توان گناه کردن دارند، ولی با اختیار خود گناه نمی‌کنند و هم گروه دوم توان توبه دارند، ولی با اختیار خود و به سختی، توبه می‌کنند یا موفق به توبه نمی‌شوند.4

حضرت امامقدس سره در مورد ارتباط اعمالی که انسان انجام می‌دهد و توفیق یا سلب توفیقی که نصیب او می‌شود، می‌فرماید: «ممکن است یک نظر به نامحرم یا یک لغزش کوچک لسانی، مدت‌ها انسان را از سرایر و حقایق توحید باز دارد و از حصول جلوات محبوب و خلوات مطلوب که قره العین (نور چشم) اهل معرفت است، باز دارد».

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت   توسط جعفرپور  | 

حیف است که آدم اهل قلم باشد و قلم را بی جا مصرف بکند! خدا به نوشته ها قسم می خورد . وقتی به یک نوشته ای قسم خورد، این نوشته سکّة قبولی می خورد . خدای سبحان به این « شرح لُمعه » قسم خورده است. فرمود: قسم به شرح لمعه ! فرمود: ن وَالقَلَمِ وَ مَا یَسطُرُون . این واو قسم، چه این (ما)، مای مصدریّه باشد، چه (ما)، مای موصوله باشد، آن کتابت و مکتوب مورد قسم خداست. فرمود: من سوگند یاد می کنم به آنچه را که بزرگان دین می نویسند . این نوشته‌ی شهید اوّل و ثانی از مصادیق بارز سوگند خداست. وقتی این کتاب سکّه‌ی قبولی خورد، سالیان متمادی می ماند! آن اعلامیه های امام مورد سوگند خداست! ن وَالقَلَمِ وَ مَا یَسطُرُونْ. قسم به چیزی که اینها می نویسند.
خوب این روزنامه نگارهای ما، این نویسنده های ما، این مجلّه نویس های ما، این قلم به دست های ما، چه در ایران و چه در غیر ایران؛ هم می توانند حسن فاعلی را با فعلی هماهنگ کنند، خوب بنویسند؛ هم می توانند به جائی برسند که نوشته های اینها مورد سوگند ذات أقدس إله باشد.

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت   توسط جعفرپور  | 

آنچه می‌تواند اصحاب معرفت را قانع کند، نیل به اندیشه‌ی صائب و انگیزه صالح است. بهترین راه برای چنین مقصد سالمی و برای چنان مقصود عالی که عاکف و بادی را شیدا و عزیز و حضیض را والِه، و پرده نشین و شاهد بازاری را تَیهانْ و بالأخره حکیم حصولی و عارف حضوری را حیران کرده، حرکت در مسیر اسوه‌ی مجاهدان صحنه‌ی نبرد اصغر و اُوسط و اکبر، و اقتدا به قدوه‌ی مبارزان میدان طرد طاغیان عَیّاث و متمرّدان عَیّاش، و اهتدا به هدای امام هادیان علم و عمل، حضرت حسین بن علی بن أبیطالب (ع) است. زیرا این انسان کامل فرشته وش هم اعماق فطرت بشری را شناخته و شکوفا کرده است، هم آفاق سپهر فرشتگی را پیموده و تنزّل داده است.

 

لذا مظهر اسم اعظم و از بارگاه تشریف خدا با خبر و از کارگاه تکلیفِ خلق آگاه است. چنین کَوْنِ جامع و خلیفه‌ی تامّ الهی می‌تواند اسمای حُسنای مستخلفُ عنه و صفات عُلیای او را در جامه‌ی جزمِ علمی و در کسوت عزم عملی ارائه نماید و هماره به بشر مُلکی بفهماند که: تا بنده شدی "تابنده" شدی. و به وی تعلیم دهد که « چاره‌ای جز ستیز با اهریمن درون و نبرد با دیو و دَدِ بیرون نیست» به ویژه در شرایط کنونی که فیل‌های فضائی ابرهه‌ی غرب به عزم هدم کعبه استقلال و آزادی منطقه آمده، هر روز بی‌پناهان را مقتول، مصدوم و آواره می‌کنند. برای تبیین برخی از اصول اسلامی که از سنت و سیرت اهل بیت عصمت و طهارت(ع)، مخصوصاً سالار شهیدان استنباط می شود، به تذکّر چند مطلب بسنده می‌کنیم.

 

در سایه‌ی بهشت یکم؛ حکومت و سایر مسائل وابسته به آن از علوم انسانی است و تحقیقِ علوم انسانی بدون تحلیلِ حقیقتِ انسانْ میسور نیست، و بررسی هویّت انسان بدون شهود سیرت و سنّت انسان کاملْ صَعب است و تأمّل تامّ در تاریخ پر افتخار انسان، گاهی چونان امام معصوم حضرت حسین بن علی (ع) بهترین راه برای انسان‌شناسی از یک سو و معرفتِ عناصرِ محوری حکومت دینی از سوی دیگر است. لذا بر حامیان حکومت دینی لازم است که حیات آن سیاستمدار الهی را الگو قرار دهند.

 

دوّم؛ انسان کامل و امام معصوم همانند سیّدالشهداء (ع) واسطهُ العِقد و بیت الغزل سلسله‌ی انسانیت است که کیفیت تزکیه عقلِ بشر و نحوه‌ی تزکیه روح انسان و روش تضحیه‌ی نفس آدمی را بهتر از دیگران آگاه است. لذا مقدار حقّ جامعه بشری و اندازه‌ی تکلیف او را تفکیک کرده، همه‌ی اصول و احکام آن را از رهگذر عقل و نقل، مستحضر و در ابلاغ و اجرای آن امین است. بنابراین، تأسّی به آن حضرت مایه‌ی جذب کمال و پایه‌ی رفع نقص است. از این جا اهمیّتِ تولّی انسانِ کامل معصوم و تبرّی از مخالفان و محاربان وی معلوم خواهد شد.

 

 

سوّم؛ انسان کامل و معصوم همچون حضرت أبی عبدالله (ع) در حدّ خود صراط مستقیم الهی است؛ که شناخت واقعی آن امام همام از دیدن موی باریک دقیق‌تر و اطاعت حقیقی وی از سلوک بر لبه‌ی تیز تیغ دشوارتر است. بهترین راهنمائی به مقصد ناب را باید از زبان صراط مستقیم شنید. زیرا تنها اوست که با مقصود نهائی پیوند زوال ناپذیر دارد و فقط اوست که ارتباط با او سفینه‌ی نجات از تیه و مصباحِ پر فروغِ صحنه‌ی تاریک طبیعت است.

 

آن حضرت تنها راه رسیدن به هدف والا را پیمودن راه اطاعت خدا معرفی کرد و اعلام داشت: "اگر کسی بخواهد از راه گناه به مقصود برسد، باید بداند که عصیان خداوند سبب می‌شود او بسیار سریع تکیه‌گاه امید خود را از دست بدهد و آن چه از او هراسناک است، زودتر گرفتار آن گردد؛ مَنْ حاوَلَ اَمراً بِمَعصِیَهِ الله کانَ‌ أفوَتْ لِما یَرجُوا وَ أسرَعْ لِمَجِیءِ مَا یَحذَر(1). با این بیان نورانی معلوم می‌شود که هرگز هدف وسیله را توجیه نمی‌کند، بلکه برای نیل به هدف صحیح، باید از راه درست استفاده نمود، و کژ راهه توان هدایت به هدف سامی را ندارد، و فقط اطاعت خدا در اوامر و نواهی مشتاقانه راه گشای مقصود بَرین است.

 

چهارم؛ انسان کامل معصوم چونان حسین بن علی (ع) نه تنها از هر بندی آزاد و از هر رسم جاهلی و رسوب وَهمی رهاست، بلکه الگوی حریّت از جهل علمی و آزادگی از جهالت عملی است و چون آزادی کالایی گرانبهاست، هر چیزی نمی‌تواند هزینه‌ی آن گردد. تنها سَر است که در این مسیر باید قدم شود تا با پا نهادن بر آن بتوان لایق حریّت شد. قرآن کریم در این باره چنین می‌فرماید: «فَلیُقاتِلْ فِی سَبیلِ اللهِ اَلَّذِینَ یَشرُونَ الحَیاهَ الدُّنیا بِالآخِرَه وَ مَنْ یُقاتِلْ فِی سَبیلِ الله فَلیُقتَلْ أو یَغلِبْ فَسُوفَ نُؤتِیهِ اَجراً عَظِیماً» (2)؛
یعنی کسی که در راه خدا نبرد می‌کند که دنیا را به آخرت فروخته باشد. چنین مجاهد نستوهی هنگام ورود به صحنه‌ی پیکار، بیش از دو راه ندارد، یا شهادت یا پیروزی. هرگز راه سوّمی به نام تسلیم برای او مطرح نخواهد بود. زیرا ندای راهبردی پرچمدار آزادی این است؛ هَیهات مِنَّ الذِلَّه، یَأبَی اللهُ ذلِکَ وَ رَسُولُهُ وَ المُؤمِنُون وَ حُجُور‏ٌ طابَتْ وَ أنوفٌ حَمِیَّهٌ‌ وَ نُفُوسٌ اَبیّه (3)؛ یعنی فرومایگی با فرازمندی آزادمنشان نبوی و علوی و فاطمی و حسنی و حسینی (علیهم السَّلام) سازگار نیست.

 

پنجم؛ انسان کاملِ معصوم (ع) از آن جهت که خلیفه‌ی تامّ خداست، نسبت به سایر مردم سمت تدبیر و ارشاد، بلکه اِنعام و اِفاضه دارد و افراد دیگر در کنار مائده‌ی گسترده‌ی چنین انسان کاملی بهره‌مند خواهند بود. مثلاً اگر پرهیزکاران در سایه‌ی بهشت می‌آرمند و رفاه آنان با ورود به بهشت تأمین می‌گردد؛ اصل بهشت در سایه‌ی مجاهدت‌های انسان‌های متکاملی که یا خلیفه‌ی خدایند یا مقتدیان به وی هستند، حاصل می‌شود. این دو مطلب را می‌توان از قرآن کریم و سنّت معصومان (ع) استنباط نمود. یکی آن که پرهیزکاران در ظلّ بهشت به سر می‌برند؛ « إنَّ المُتَّقِینَ فِی ضِلالٍ وَ عُیُونٍ » (4) و دیگری آن که بهشت در ظلّ شمشیر مجاهد نستوه آرمیده است. چنان که پیامبر گرامی اسلام (ص) فرمود: اَلجَنَّهُ‌ تَحتَ ظِلالِ السُّیُوف (5).

 

اگر بهشت رفتن رهین فداکاری ایثارگرانی است که دنیای خسیس و رخیص را فدای آخرت نفیس کردند، و اگر چنین بهشتی در سایه‌ی جهادِ مجاهدانِ نستوه تأمین می‌شود، پس متّقیانِ متوسط و پرهیزکارانِ عادی که در سایه‌ی بهشت متنعّم‌اند، مرهون مبارزات راد مردان الهی‌اند . چه این که دینداری آنان نیز در دنیا در گرو مرزداری پیکارجویان دینی و نام آوران صحنه‌ی ستیز با بیگانه است؛ یعنی اُوساط از مؤمنان در دنیا و آخرت، مرهونِ کوشش مشتاقانه اَوحدی از اهل ایمانند.

 

در کار عشق، حاجت تیر و خدنگ نیست
ششم؛ انسان کامل معصوم همانند حسین بن علی (ع) چون مُوحّدِ ناب است؛ و توحید خالص از لوث هرگونه دوگانگی منزّه است، لذا در تمام شئون علمی و عملی خود متوجّه خدای سبحان بوده، جهاد او مانند نماز وی، قربان و عامل تقرّب است و مبارزه‌ی وی همسان نماز او معراج و مایه‌ی عروج است. زیرا آنچه درباره‌ی نماز وارد شده که اَلصَّلاهُ قُربانُُ کُلِّ تَقیٍّ‌ (6)، یا چنین گفته شد: اَلصَّلاهُ مِعراجُ المُؤمِن(7) صبغه‌ی تمثیل دارد، نه تعیین.
بنابراین، تمام عبادت‌های علمی و عملی انسان کامل، معراج وی خواهد بود. لذا حسین بن علی (ع) چونان امیر المؤمنین(ع) حکومت را نه برای جاه و نه به منظور رفاه شخصی نمی‌خواستند، بلکه فقط برای برگرداندن احکام فراموش شده و حقوق از دست رفته می طلبیدند، از این جهت آن حضرت (ع) فرمود : اَللّهُمَّ إنَّکَ تَعلَمُ أنَّهُ لَمْ یَکُنْ مَا کانَ مِنّا تَنافُساً فِی سُلطانٍ وَ لا التِماساً مِنْ فُضُولِ الحُطام َ لکِنَّ لِتَرُدَّ (لنُری) المُعالِمَ مِنْ دِینِکْ وَ نَظهَرُ الإصلاحَ فِی بِلادِکْ وَ یَأمَنُ المُظلُومُونَ مِنْ عِبادِکْ وَ یُعمَلُ بِفَرائِضِکَ وَ سُنَنِکَ وَ أحکامِکْ، فَإنْ لَمْ تَنصُرُونا وَ تَنصِفُونا قویَ الظَّلَمَه عَلیکُمْ وَ عَمِلُوا فِی إطفاءِ نُورِ نَبِیّکُمْ وَ حَسبُنَا اللهُ وَ عَلَیهِ تَوکَّلنَا وَ إلیهِ أنبِنا وَ إلیهِ المَصِیر(8).

 

نی طالب حجازم و نی مایل عراقنی در هوای شامم و نی در خیال طوس

تسلیم حکم ازل را چه احتیاج

غوغای عالم و جنبش لشکر، غریو کوس

در کار عشق، حاجت تیر و خدنگ نیست

آنجا که دوست جان طلبد، جای جنگ نیست (9)

 

هفتم؛ انسان کامل مانند سیّد الشهداء (ع) تمام کارهای خود را برای وجه الله انجام می‌دهد و هیچ سپاس و ثنائی از کسی توقّع ندارد؛ « لا نُریدُ مِنکُمْ جَزآءً وَ لا شُکُوراً » (10). کسی که تمام همّت او وجه الله باشد، از مصادیق بارز وجه الله خواهد بود. زیرا وجیه نزد خداست، و هر انسان کاملی که مصداق وجه الله شد، سهمی از بقا داشته، مظهر تامّ خدای سبحان است که باقی مطلق است و همه چیز محکوم هلاکند، مگر وجه او، « کُلُّ شِیءٍ هالِک إلا وَجهَهُ » (11). از این منظر انسان کامل را « بقیّهُ‌ الله » گویند. زیرا سند دوام او را خدای باقی امضا فرموده است و گروهی که پیوندی با وجه خدا داشته، در راستای رضای او کوشش نموده و سعی می‌کنند، اُولوا بقیّه‌اند؛ یعنی صاحبان بقا و لاثقان دوام. برای نیل به وجه اللّهی جز گذر از وجاهت خلقی، راه دیگر نیست. برای رسیدن به چشمه‌ی بقاء،‌ جز عبور از دالان فنا مسیر دیگری نخواهد بود.

 

تنها راه هستی، نیستی است و راه مستقیم وجود، معدوم شدن است، آن چه در واژه‌‌ی عدم و لغت نیستی تعبیه شده، همانا ندیدن خود و نخواستن رضای خویش است؛ نه نبودن و از بین رفتن واقعی. زیرا هرگز عدم محض، کمال نبوده، نیستی صرف مسیر ارتقا نخواهد بود. اگر در ادبیات تازی و فارسی سخن از فنا برای بقا و نیستی برای هستی و عدم برای وجود مطرح می‌شود، مقصود همین است که اکنون به اشارت رفت.

  

***

روز اول محرم، وجود مبارک امام هشتم بسیار غمگین بود، ابن شبیب به خدمت حضرت مشرف شد، دید حضرت بسیار غمگین است. عرض کرد: چرا غمگین هستید؟ فرمود: امروز اول محرم است. تو اگر بخواهی گریه کنی، اگر می‌خواهی برای چیزی گریه کنی، بر ابی عبدالله گریه کن! ... او که رفت، نگذاشتند جامعه‌ی ما طعم عدالت را بچشد، طعم عقل را بچشد... عرض ادب کردن به اهل بیت(ع) برای خود ما فضیلت است. چون گریه کردن ما را مسلح می‌کند. شما در دعای کمیل می خوانید که گریه سلاح مؤمن است، اسلحه‌ی مؤمن است. اگر کسی اهل جهاد بود، خواست مبارزه کند، با دست خالی که نمی‌تواند بجنگد. اگر خواست با دشمن بجنگد، سلاح او تفنگ و گلوله است، اگر هم خواست با غرور و منیت و خودخواهی و نفس اماره بجنگد، این در دعای کمیل آمده است:و سلاحه البکاء.


این گریه‌ی خالصانه به درگاه خدای سبحان، آدم را مسلح می‌کند. حالا گریه‌ی خاضعانه در عبادت و غیرعبادت یک اثر دارد، گریه برای سالار شهیدان یک اثر دارد. این گریه ما را به ولایت نزدیک می‌کند، به امامت نزدیک می‌کند، به علاقه به آنها نزدیک می‌کند... درباره‌ی خود سیدالشهداء، حسین بن علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) گفتند: انبیای الهی گریه کردند، وجود مبارک پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گریه کرد. فاطمه زهرا و علی بن ابیطالب (علیهما آلاف التحیّه و الثناء) گریه کردند...

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت   توسط جعفرپور  | 

یا مُقَلِّبَ القُلُوبِ وَالأبصار. یا مُدَبِّرَ اللَّیلِ وَالنَّهار. یا مُحَوِّلَ الحُولِ وَالأحوال. حَوِّلْ حالَنَا إلی أحسَنِ الحالْ... اینجا دو مطلب است که قرآن کریم به ما هشدار داد تا ما از این دو راه از فیض الهی برخوردار باشیم.

اگر کسی خواست راه خیر و سعادت را طی کند، فضل و فیضی نصیب او بشود، بیراهه نرود، راه دیگران را هم نبندد؛ هم راه خود را ببیند، هم چراغی برای راه دیگران باشد، دو راه دارد؛ یکی اینکه سعی و تلاش و کوشش بکند، آنچه را می‌داند، عمل بکند و آنچه را نمی‌داند، بپرسد. بین خود و بین خدای خود گناهی مرتکب نشود و آن را اصلاح کند. یکی هم فیض‌های رایگان الهی است که نصیب افراد می‌شود. در اثر دعای پدر، دعای مادر، سوابق گذشته که این دومی ـ که لطف خاص خداست ـ نه مسبوق به علم انسان است، نه مسبوق به عمل انسان. "دولت آن است که بی‌خون دل آید به کنار" این فیض ابتدائی هست.

 

 

اما حال به چه کسی می‌دهند، به چه کسی نمی‌دهند، چقدر می‌دهند و... اینها برابر آن حکمت‌های الهی است که در دعای نورانی امام‌سجاد(ع) هست یا مَنْ لاتُبَدِّلُ حِکمَتَهُ الوَسائِلْ(1). ای خدائی که تمام کارهایت روی حکمت است و با هیچ وسیله‌ای نمی‌شود جلوی حکمتت را گرفت!

منتها ما نمی‌دانیم آن دعای پدر، دعای مادر، دعای نیاکان، چه طور شد که یک فیضی نصیب انسان کرد؛ دعای معلّم، دعای یک انسان دل شکسته و... اینها روشن نیست. این همان دولتی است که بی‌خون‌دل آید به کنار! نوع دیگر آن است که انسان سعی و تلاش و کوشش می‌کند و از خدای سبحان تغییر حال می‌طلبد؛ که خدایا! این روشی که ما داریم، تا تحوّلی در درون ما پیدا نشود، این روش کارساز نیست. این لنگان، لنگان رفتن است. و کسی که مقصدش طولانی است؛ اینگونه به مقصد نمی‌رسد،

 

پای ما لنگ و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

 

در راه می‌ماند و می‌شود: ابنُ السَّبیل. ابنُ السَّبیل به گروهی می‌گویند که وامانده‌ی در راهند. برای اینکه انسان از این ابنُ السّبیلی در بیاید، گفتند این دعای تحویل سال را بخوانید. همیشه هم می‌شود خواند، مربوط به تحویل سال و آن زمان خاص نیست. در تمام مدّت سال، انسان می‌تواند با خدای خود این زمزمه را داشته باشد. بگوید خدایا! تغییر و تحوّل به دست توست. اگر کسی بیراهه رفت،‌ تو محوّلی، مقلّبی، مدبّری، تحویل و تحوّل می‌دهی، منتها وارونه‌اش می کنی! اگر کسی به راه بود، مشمول لطف تو بود، تو تحویل و تحوّل می‌دهی، این را سرجایش می‌نشانی، تثبیت می‌کنی، ظرفیّت‌دارش می‌کنی.

 

 

زندگی گیاهی انسان

وقتی باران می‌آید، انسان یک ظرفی را می‌گذارد برای اینکه از باران پر بشود؛ اگر یک دشمنی باشد، خوب این کاسه و این ظرف را وارونه می‌گذارد. خوب این ظرف و کاسه‌ی وارونه هر چه هم که باران بیاید، از پشت کاسه می‌گذرد و چیزی، قطره‌ای به درون این کاسه نمی‌آید! بعضی‌ها خدای ناکرده اینچنین‌اند. یعنی شیطان قلب اینها را وارونه کرده است. قلب اینها را به طرف طبیعت و خاک و زمین و گِل کرده است. فکر این است که چه‌چیزی تهیه کند، چه ماشینی بخرد، چه خانه‌ای تهیه کنند، چه فرشی و... به تعبیر مرحوم صدرالمتألّهین سرش را برده در خاک! ایشان می‌فرمایند: بزرگان اهل معرفت معتقدند: "هیچ درختی در عالم ترقّی نمی‌کند. چون آنچه را که بالا می‌آید، فروعات اوست. وگرنه دهان او، ریشه او، اصل او، چشم او، گوش او، همه‌اش در گِل است. این دُم درخت است که بالا آمده، این فروع درخت است."

 

گاهی انسان گیاهی زندگی می‌کند، مثل یک درخت! تمام فکرش متوجه این زمین است که چیزی از زمین در بیاورد یا خانه بسازد یا آهن بخرد یا فرش داشته‌باشد و با دست خالی هم برود. این یک کاسه‌ای است که دهان و دهنه‌ی او به طرف زمین است که این یک بدبختی است.

گاهی خدای سبحان دل انسان را ـ از آنجا که مُقَلِّبَ القُلُوبِ وَالأبصار و مُدَبِّرَ اللِّیلِ وَالنَّهار است، را وارونه می‌کند. این را در قرآن کریم فرمود: نُقَلِّبُ اَفئِدَتُهُمْ وَ اَبصارَهُمْ ( أو اَبصارَهُمْ وَ اَفئِدَتَهُمْ ) کَمَا لَمْ یُؤمِنُوا اَوَّلَ مَرَّه (2). این "کاف" برای تعلیل است، نه برای تشبیه. فرمود: ما سالیان متمادی اینها را آزمودیم؛ انبیاء فرستادیم، عقل دادیم، فطرت دادیم، تجارب فراوانی فراسوی اینها گذاشتیم؛ اینها با بی‌اعتنائی روبرو شدند. ما بالأخره دستور دادیم این کاسه‌ی دل اینها را متوجّه زمین کنند. تمام تلاش شبانه روزشان این است که چیزی از زمین در بیاورند، روی زمین بگذارند و با دست خالی بروند.

 

بهترین دل

او نمی‌داند وقتی یک کسی یک خانه‌ی خوبی ساخت، آن زمین را مزین کرده، نه خودش را. اگر فرش خوبی تهیه کرد، فرش زینت انسان که نیست، زینت آن یک تکّه اطاقی است که حالا مزین شده. تابلو، دیوار را مزین می‌کند، نه دل را! تمام هویّت ما مثل جام می‌شود که وقتی خواستند به او شراب بدهند، جمله دهان شوند! دیگر همه‌اش در جام می‌ریزد دیگر! اگر خدای سبحان توفیقی به آدم داد، آدم دهانش باز شد، یعنی ظرفیت پیدا کرد.

این ناظر به همان بیان نورانی حضرت امیر سلام الله علیه است: إنَّ هذِهِ القُلُوبْ اُوعِیَهٌ فَخِیرُها اُوعاها (3). فرمود: "این دلها ظروف است، بهترین دل آن قلبی است که ظرفیتش بیشتر باشد"؛ بعضی یک لیتری‌اند، بعضی مثل بحرند. آنوقت اگر این جام جمله دهان شد و خدای مقلِّبُ القلوب این جام دهان را که وسیع است و پر ظرفیت است به طرف بالا نگاه داشت و زیرش را هم محکم کرد، آنوقت هر فیضی که بیاید، او کاملاً می‌گیرد. نمی‌گذارد چیزی هدر برود! اینچنین نیست که خدای سبحان دل را ظرفیت بدهد، تثبیت بکند و چیزی هدر برود!

 

تاریخ هجری انسان

گاهی عمر آدم به جائی می‌رسد که ذات أقدس إله به او سوگند یاد می‌کند. می‌شود مثل شمس و قمر. خدای سبحان به عمر مبارک رسول گرامی قسم یاد کرد و فرمود: لَعَمْرُکَ إنَّهُمْ لَفِی سَکرَتِهِمْ یَعمَهُونْ (4). "قسم به جان تو، قسم به حیات تو، اینها بیراهه می‌روند..."

عمر هر کسی به دست خود اوست، نه به دست زمین! اگر کسی 20 قدم علمی برداشت، بیست سالش است و اگر نه، همان کودک بیست ساله است! کودکی است؛ خوب این درخت را می‌گوئیم 20 ساله است، یعنی چه؟ یعنی از آن وقتی که درخت سبز شد و رشد کرد، 20 بار زمین به دور خورشید گشت. همینطور حیوانات. حتی سنگی را 20 سال جای بگذارید مثل یک خانه؛ این معنی 20 سال است! این گردش زمین که عمر آدم را زیاد نمی‌کند! این مُقلِّبَ القُلُوب گفتن، یعنی خدایا! تحوّلی در درون ما ایجاد بکن که ما هم بالأخره ببینیم چه خبر است! از کجا آمدیم، کجا داریم می‌رویم، چه کار می‌خواهیم بکنیم...

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت   توسط جعفرپور  | 

شاگرد مستقیم پرودگار

درباره فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها از دو محور باید سخن گفت. یک محور مربوط به تحقیقات علمی است که برای ما ثمره علمی و نتیجه اعتقادی دارد و پشتوانه‌ی مسائل اخلاقی، فقهی، حقوقی ما هم هست. محور دوّم آن بخشی است که مستقیماً به ما مربوط است، ما باید تأسّی کنیم، آن را اسوه قرار بدهیم، الگو بدانیم، پیروی کنیم و مانند آن. آن بخشی که مربوط به مسائل اعتقادی است و ثمره علمی دارد بررسی مقام منیع آن بانو است که این همتای قرآن کریم است، همتای نبوّت است، همتای رسالت است، همتای ولایت است. چیزی از ولیّ الله مطلق کم ندارد، اینها یک نورند و مانند آن.

سرّ اینکه این بانو سلام‌الله‌علیها حجّت بر ائمه علیهم السَّلام است و اگر علیّ بن ابیطالب سلام الله علیه نبود، اَحدی همتای آن حضرت نبود، آدَم وَ مَنْ دُونَه؛ این است که این مثل خود قرآن کریم در مقام حدوث و بقاء شَکل گرفت. قرآن از زمین برنخاست، از فکر کسی تدوین نشد. هیچ عالم بشری این قرآن را تدوین نکرد و تنظیم نکرد. سُوَرش، آیاتش، معارفش، مفاهیمش را بررسی نکرد و انشاء نکرد. مستقیماً از جهان غیب نازل شد و در طیّ 23 سال ماند و برای اَبد جای خود را تثبیت کرد. این سه کار را قرآن کرد: یعنی از آسمان نازل شد، نزولش هم 23 طول کشید و ماند برای اَبد.

انسان کامل، مخصوصاً فاطمة زهرا سلام‌الله‌علیها هم وقتی هویّتشان را ارزیابی می‌کنیم، می‌بینیم در همین مثلث خلاصه می‌شود؛ او از زمین برنخاست، از آسمان نازل شد و تقریباً همسفر قرآن کریم بود. تا قرآن آیات و سُورش نازل می‌شد، این هم روزانه متکامل می‌شد، ترقّی می‌کرد. و تا قرآن به پایان رسید، عُمر این بی‌بی هم به پایان رسید؛ ولی برای اَبد ماند. گرچه إنَّکّ مَیِّتٌ وَ إنَّهُمْ مَیِّتُون شامل همه انسانهاست.

وقتی وجود مبارک پیغمبر علیه و علی آله آلاف التحیّه والثناء به مقام شامخ نبوّت بار یافتند، به معراج رسیدند، در معراج غذائی میل کردند. وقتی از معراج نازل شدند، به زمین آمدند، دیگر تماسی نداشتند، مگر اینکه آن غذا به صورت نطفه در بیاید؛ ‌آن میوه آسمانی و غیبی و بهشتی.

ضلع دوّم این مثلث آن است که حالا چون 23 سال این قرآن به تدریج نازل شد، این پنج سال اوّل تقریباً مقدّمه بود. برای پیدایش چنین معراجی و چنان میوه‌ای و چنین نطفه‌ای. همراه با نزول آیات و سُور و معارف قرآن کریم، این بانو ترقّی می‌کرد. اگر دو ساله بود در شِعب أبی طالب با آن آیات و مشکلاتی که نازل می‌شد، ترقّی می‌کرد. و اگر چند سال در مکّه تشریف داشتند، با آیات مکّی مترقّی می‌شدند. و اگر چند سال در مدینه تشریف داشتند، با آیات مَدنی مترقّی می‌شدند. وجود مبارک فاطمه سلام الله علیها از چندین راه با قرآن رابطه داشت. گاهی مستقیم، گاهی غیر مستقیم؛ مستقیمش هم دو نحو بود: یک نحو مستقیمش این بود که از وجود مبارک پیغمبر (ص) آیات را، تلاوت آیات را، تعلیم کتاب و حکمت را، تزکیه را؛ این چهار کار را که وظیفه‌ی رسمی پیغمبر بود، فرا می‌گرفت. یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ، یُعَلِّمُهُ الکِتابَ وَالحِکْمَه وَ یُزَکِّیِهِمْ. این چهار برنامه را مستقیماً از مشهد و مکتب و محضر پدر بزرگوارش استفاده می‌کرد. و هر روز این دو شاگرد را به پیشگاه رسول گرامی می‌فرستاد؛ یعنی حسن و حسین سفیران فاطمه بودند.

اینکه در آن قصه است که وجود مبارک امام حسن گزارشی می‌داد، بعد عرض کرد: مادر! امروز گویا یک بزرگواری مرا می‌بیند ، قَلَّ بَیانِی وَ کَلَّ لِسانِی، لَعَلَّ سَیِّدَاً یَرانِی . این قَضیّهٌ‌ فِی واقِعِه نبود که یک روز گزارش داده باشد. هر روز گزارش می‌داد. منتها آنروز وجود مبارک علیّ بن أبیطالب سلام الله علیه از پشت در یا پرده ناظر صحنه بود. هر روز وجود مبارک فاطمه سلام الله علیها حسنین را به مشهد و به محضر و به مکتب پیغمبر می‌فرستاد، بعد از آنها استنطاق می‌کرد که امروز چه آیه‌ای نازل شد؟ پیغمبر چه فرمود؟ آیه را چنین معنا کرد، چنان معنا کرد. این آیه را با آن آیه چگونه هماهنگ کرد؟ اینها گزارش می‌دادند. در تکمیل گزارش با پدر بزرگوارش هم مذاکره می‌کرد‌. سفیر سوّمی که وجود مبارک فاطمه سلام الله علیها داشت، علیّ بن أبیطالب بود که باب مدینه علم بود. آن هم مرتّب گزارش می‌داد: امروز این آیه نازل شد، پیغمبر اینچنین معنا کرد، اینچنین تفسیر کرد و مانند آن. این سه راه را که یکی مستقیم و دو تا غیر مستقیم، وجود مبارک بی بی سلام الله علیها داشت.

راه دیگری که غیر مستقیم است و هر کسی می‌تواند آن را داشته باشد، منتها گرچه در نظام تکوین هر فیضی که به انسان عادی می‌رسد به وسیله آن انسان کامل است که بِیُمْنِهِ رُزِقَ الوَری وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الأرْضُ وَالسَّماء ، ولی به حسب ظاهر انسان یک راه مستقیمی هم با ذات أقدس إله دارد. آن راه را هم خدا وعده داد که إتَّقُوا الله وَ یُعَلِّمُکُمُ الله. در سوره انفال بالاتر از این را وعده داد؛ إنْ تُتَّقُوا الله یَجْعَلْ لَکُمْ فُرقاناً. شما را به فرقان نائل می‌کند، متبرّک می‌کند که بالاتر از آن است. خوب اینکه فرمود: تقوا پیشه کنید از یک سو، خداوند معلّم شما می‌شود از سوی دیگر؛ اِتَّقُوا الله وَ یُعَلِّمُکُمُ الله، این بی‌بی در اثر ‌آن تقوای کامل، شاگرد مستقیم ذات أقدس إله بود، معارفی را از آنجا فرا گرفت. و از اینکه در سوره انفال خدا وعده داد: إنْ تَتَّقُوا الله یَجْعَلْ لَکُمْ فُرقاناً ، این بی‌بی مَثل اعلای تقوا بود. ذات أقدس إله فرقان بین حقّ ‌و باطل را به او عطا کرده است. این مجموعه اینقدر ادامه داشت تا قرآن به پایان برسد. همین که در اواخر عُمر مبارک پیغمبر (ص) قرآن به پایان رسید، دیگر آیه‌ای نازل نشد، طولی هم نکشید که این پدر و آن دختر، هر دو رحلت کردند. بی‌بی سلام‌الله‌علیها بیش از 75 روز یا 95 روز بعد از رحلت رسول گرامی نماند. تقریباً وقتی نازل شدن قرآن تمام شد، عُمر این بی‌بی هم تمام شد. او با قرآن نفس می‌کشید، با قرآن کامل می‌شد، با قرآن مترقّی بود، با قرآن مأنوس بود. منتها قرآن آمد که بماند، این بی‌بی هم آمد که بماند. بدنش البتّه رحلت کرده است امّا جان او همچنان زنده است.

انا اعطیناک الکوثر یعنی چه؟

امّا آنچه که ما موظفیم به این بانو اقتدا کنیم و وظیفه داریم، مأمور هستیم و راهش هم ممکن است، آن است که این بانو هم در اعتقادات، هم در اخلاق، هم در حقوق، هم در فقه مطالب فراوانی را فرمودند و عمل کردند و تعلیم دادند و دستور عمل کردن را هم به ما دادند. سرّ اینکه در پایان بخش اوّل به این نتیجه رسیدیم که وجود مبارک فاطمه آمد که بماند، نه آمد که برود، همین است. اگر امیر المؤمنین سلام الله علیه درباره عالمان دین فرمود: اَلْعُلَماءُ الباقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْر! مصداق کامل و بالذّات این علماء، خود معصومینند و چون فرمود: نَحْنُ العُلَماء وَ شِیعَتُنَا الْمُتَعَلِّمُون وَ سائِرُ النّاسِ هَمَجْ (1). و اگر علماء شامل غیر معصوم بشوند، بِالعَرَض و بِالتَّبع است. آن عالمی که ارتباطش به اهل بیت کامل است، آن می‌ماند. آن عالمی که بهره ولایی‌اش کم است، کم می‌ماند. آن که بی درایت است ذلِکَ مَیِّتُ الأحْیاء، مانند دیگران از بین می‌رود و از یاد می‌رود.

در جریان سوره‌ی کوثر مستحضرید که غالب مفسران شیعه و سنّی گفتند که: عده‌ای از سَنادید قریش، مشرکان، بَدخواهان، معاندان، روی همان سنّت‌های باطلی جاهلیّت گفتند: پیغمبر بعد از مُردن، نام و مکتب و یادش از بین می‌رود. برای اینکه او پسر ندارد! درباره دختر باورشان این بود که بَنُونا بَنُوا اَبناءَنا وَ بَناتُنَا لُو هُنَّ اَتباعُ رِجالٍ اَبائِهِ. این شعر، شِعار رسمی جاهلیّت بود. می گفتند: پسران ما و نوه‌های پسری ما، فرزندان ما هستند. امّا نوه‌های دختری ما فرزند ما نیستند. اینها فرزند مردان دیگرند! وَ بَناتُنَا وَ لُو هُنَّ أتباعُ رِجالٍ اَبائِهِ. اینها برای زن حرمتی قائل نبودند. برای فرزندهای دختر حرمتی قائل نبودند. می‌گفتند: به ما مربوط نیست! و می‌گفتند: چون پیغمبر پسرش قبلاً مُرد و اکنون پسری ندارد و جز دختر چیزی از او نمانده است، با مُردن او، مکتب و نام و دین او سپری می‌شود و از بین می‌رود.

ذات أقدس إله فرمود به اینکه: تو برای همیشه می‌مانی! برای اینکه من به تو چیزی دادم که هیچ کسی نمی‌تواند او را از بین ببرد! و به تو فرزندی دادم که حافظ و مجری آن چیز است. آن چیزی که به تو دادم «قرآن» است. و آن کسی هم که حافظ قرآن، مفسّر قرآن، مُبیّن قرآن، معلّم قرآن، مجری احکام و حقوق قرآن است، فرزندان همین دخترند. فرمود: إنّا ‌أعطَیناکَ الکُوثَر . این کوثر مصادیق فراوانی دارد؛ دین هست، قرآن هست و ولایت هست. إنّا أعطَیناکَ الکُوثَر . فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَالنْحَر. إنَّ شانِئَکَ هُوَ الأبتَر. یعنی آنها که تو را شماتت می کردند، ابتر بودن تو را در نظر داشتند، آنها ابترند نه تو!

اینکه گاهی گفته می‌شود این بانو حجّت بر ائمه علیهم‌السَّلام است، برای این است که در حجیّت، نبوّت یا رسالت یا امامت لازم نیست؛ آنچه که محور حجیّت است، عصمت است. اگر یک انسانی معصوم بود، ما یقین داریم حرف او، فعل او، تقریر او، سکوت او و قیام و قعود او حجّت خداست. این که در زیارت آل یاسین به پیشگاه ولی عصر ارواحنا فداه سلام عرض می‌کنیم، به تک تک حالات او سلام عرض می‌کنیم، برای اینکه تک تک حالات او معصومانه است. وَالسَّلامُ عَلَیکَ حِینَ تَقُومُ وَ تَقْعُدْ، حِیْنَ تَقْرَءُ وَ تُبَیِّنْ، حِیْنَ تَرْکَعُ وَ تَسْجُدْ.

این که در نهج البلاغه، گاهی علی بن ابیطالب سلام‌الله‌علیه به سخنان بی‌بی استشهاد می‌کند که فاطمه چنین گفته، این استدلال به قول حجّتُ الله است.

امّا سرّ این که او حجّت بر معصومین هم هست، این است که ائمه علیهم‌السَّلام عالم به غیبند، بِمَا کان، بِمَا یَکُون، بِمَا هُوَ کائِن إلی یُومِ القِیامه. امّا منابع علمی اینها؛ گاهی از رسول اکرم شنیدند، گاهی از فاتح قرآن کمک می‌گیرند، و گاهی از مُصحف فاطمه (س). وقتی امام معصوم دارد خبر غیب می‌دهد، از او سئوال می‌کنند که این خبر غیب را از کجا گفتی؟ می‌گوید: در مُصحف مادرمان بود. خوب این مُصحف فاطمه (س) چیست؟ همان است که جَبرئیل سلام‌الله‌علیه نازل می‌شد، و این معارف را می‌فرمود و وجود مبارک فاطمه (س) تلقّی می‌کرد، بعد به امیرالمؤمنین می‌فرمود، امیر المؤمنین اِملای او را می‌نوشت و کتابت می‌کرد، کاتب این بخش از وحی هم بود، آن شده مُصحف فاطمه (س).

حالا این بانو که برای همه‌ی ما اسوه است و ما در این بخش موظفیم مثل آن حضرت حرکت کنیم؛ منتها او در حدّ آفتاب، و ما در حدّ شمع؛ او فضای کلّ جهان را روشن می‌کند، ما در زندگی خاصّ خودمان مثل شمع نور بدهیم به فضا و زندگی خود را روشن کنیم. این است که فرمود: مَنْ أصْعَدَ إلَی اللهِ خالِصَ عَمَلِهِ اَهبَطَ اللهُ إلَیْهِ أفْضَلَ مَصْلِحَتِه (2). فرمود: اگر کسی عمل خالص بکند، و این قدرت را داشته باشد که عمل خالص را به پیشگاه ذات أقدس إله ببرد، ذات أقدس إله بهترین و والاترین مصلحت او را به او عطا می‌کند و نازل می کند. این مثل یک باغبانی است که یک نهالی را غَرس کرده است و دیگر به فکر آبیاری او نیست. ممکن است روی دیم، کسی دیمی کار کند، گاهی محصول می‌گیرد، گاهی نمی‌گیرد و مانند آن. ما مأموریم که مثل یک باغبانی که در کنار منزلش یک نهالی غَرس کرده، مثل فرزند از او نگه داری کنیم، دائماً به سراغ او باشیم، حدوثاً و بقآءً ؛ پس یک وقت یک کسی کار خیر انجام می‌دهد، به این فکر نیست که او را حفظ بکند! گاهی او را می‌گوید، گاهی او را با منّت ذکر می‌کند، گاهی مثلاً خوشش می‌آید که دیگران بازگو کنند، یا ازش بهره برداری کنند، بهره برداری تبلیغی و سیاسی؛ این شخص کار خوب کرده است، و امّا کار او زمینی است، همین جا ماند!

وجود مبارک بی بی سلام‌الله‌علیها نفرمود اگر کسی کار خوب بکند، خدا بهترین مصلحت را به او می‌دهد! فرمود: کار خوب بکن، این را نگه بدار، این را هدیه بکن، برو و ببر. تا انسان بالا نرود که نمی‌تواند هدیه‌ای را به پیشگاه ذات أقدس إله إعطا بکند. کار خیر را ملائکه می‌برند، گزارش می‌دهند، بالأخره جواب را هم آنها می‌آورند. آن بردن و آوردن هر دو مع الواسطه است، بهره اش هم کم است. ولی اگر کسی خودش آن هنر را داشته باشد که همراه ملائکه بالا برود و این کار خیر خود را به پیشگاه ذات أقدس إله تقدیم بکند. خودش به همراه عمل برود، آنگاه فاضل‌ترین مصلحت او را ذات أقدس إله نازل می‌کند؛ خود خدا، نه بوسیله فرشته‌ها! اَهبَطَ اللهُ عِلِیْهِ أفْضَلَ مَصْلَحَهٍ . خوب این دستوری است که وجود مبارکی به ما داده است. فرمود: این کار شدنی است، این کار را انجام بدهید و مانند آن.

همتای علی

اما بحث دیگر... یک وقتی امام رضوان الله علیه می‌فرمود: جبرئیل برای هر پیغمبری که نازل نمی‌شد! برای انبیای خاص نازل می‌شد. اینی که مرحوم کلینی (رض) در کتاب شریف اصول کافی نقل می‌کند: جَبرئیل بر وجود مبارک فاطمه سلام‌الله‌علیها نازل می‌شد، این نشانه آن است که مقام آن حضرت نسبت به برخی از انبیاء بزرگتر و برجسته‌تر است. این نه برای آن است که زن‌های بزرگ در عالم کم‌اند. زنهای بزرگ هم در عالم بسیارند، امّا فاطمه (س) خیلی بزرگ است. همین ابن أبی الحدید مُعتزلی ـ که به حسب ظاهر سنّی است ـ در شرح نهج البلاغه می‌گوید: تاریخ قبل از طوفان در دسترس نیست. ما نمی توانیم درباره‌ی قبل از طوفان سخن بگوئیم. ولی از طوفان به بعد تاریخش مدوّن است. تاریخ کافران، تاریخ مسیحی‌ها، تاریخ زرتشتیان، تاریخ یهودیان، تاریخ مسلمانها. تاریخ مردان با دین، تاریخ مردان بی‌دین، همه مشخّص است. نه در بین بی‌دین‌ها مردی به بزرگی علی آمد، نه در بین یهودی‌ها، نه در بین مسیحی‌ها، نه در بین زرتشتی‌ها مردی به بزرگی علی آمد! بعد هم می‌گوید: ما علی را از منظر جهانی می بینیم، از نظر انسانی می‌بینیم؛ کاری کرد که نه مسلمان کرد، نه یهودی، نه مسیحی، نه زرتشت، نه بی‌دین کرد، نه با دین. علی، علی است. و این علی هم سنگ و هم‌طراز فاطمه است. اگر کسی خواست ببیند فاطمه چه قدر مقام دارد، باید بگوید: همتای علی است.

جبرئیل برای هر پیغمبری نازل نمی‌شود. و این بی‌بی وقتی مقام علمی او روشن می‌شود که این دو تا خطبه‌ای که یکی در مسجد، یکی در منزل ایراد کرده‌اند، آن خطبه‌ها را ببینند، بعضی خطبه‌های نهج‌البلاغه را هم ببینند؛ خطبه‌های نهج‌البلاغه هم یکسان نیستند. بعضی‌ها عرشی‌اند. آن خطبه‌های عرشی نهج‌البلاغه را هم ببینید، عمیق‌ترین جمله‌های خطبه‌های عرشی نهج البلاغه را ببینند، آنگاه می‌فهمد آن بخش‌های عرشی خطبه‌های عمیق نهج البلاغه قبل از اینکه علیّ بن أبیطالب سلام‌الله‌علیه آن خطبه‌ها را بگوید و بفرماید، لااقل 25 سال قبلش همین بانو فرمود.

یک خِطابه‌ای دارد که قابل درک است برای خیلی‌ها. یک خطبه‌ای دارد که آن به این زودی‌ها درک شدنی نیست. اینها یک ارتباطی با خدا داشتند، یک ارتباطی با جامعه و خلق. آن بخشی که به خطبه بر می‌گردد، به حمد بر می‌گردد، به توحید بر می‌گردد، به ثناء بر می‌گردد، آن کاری با مردم ندارد که مردم می‌خواهند بفهمند یا نفهمند. دعای عرفه سیّد الشهداء را مردم می‌خواهند بفهمند یا نفهمند. امّا این بیست جلد وسائل و مستدرک و اینها چون برای بیان مردم، هدایت مردم، راهنمائی مردم، اخلاق مردم، حقوق مردم، فقه مردم است، فهمیدنی است. منتها یک سی چهل سال درس می‌خواهد. امّا آن یک درسی نیست که انسان با این سی چهل سال حلّ بشود. نشانه‌اش این است که خیلی‌ها رفتند و ماندند. دعاها حسابشان جداست، خطبه‌ها حسابشان جداست، آنجا که ائمه با خدا سخن می‌گویند حسابشان جداست، آنجا که با خلق خدا دارند سخن می‌گویند حسابشان جداست.

یک اشکال معروفی است، آن اشکال معروف را مرحوم میرداماد در قبسات اشاره کرده، و آن اشکال را در شروع خطبه‌های نهج البلاغه حلّ شده و 25 سال قبل از علیّ بن أبیطالب همین بی‌بی سلام‌الله‌علیها حلّ کرده. عصاره‌ی آن اشکال این است که مُلحِدان، متفکّران مادّی آنها که به اَزلیّت عالم فتوا دادند، گفتند: خدا که جهان را خلق کرده است از چی خلق کرده؟ اگر خداوند جهان را از یک ذرّاتی خلق کرد، پس آن ذرّات قبل از خلقت خدا بودند، قدیم بودند، خدا اینها را خلقش کرد. اگر خداوند عالم را مِنْ شِیء خلق کرد، خوب پس آن شیء بود، آن موّاد اوّلیه بود، خدا عالم را از شیء خلق کرد، پس آنها نیازی به خدا ندارند. اگر مِنْ لا شِیء خلق کرد، لا شِیء که معدوم است، معدوم که نمی‌تواند موّاد خام باشد! از عدم که نمی‌شود چیز آفرید که! و شیء هم که از دو طرف نقیض بیرون نیست. مِنْ شِیء باشد، اشکال دارد. مِنْ لا شِیء باشد، اشکال دیگر دارد و غیر از این دو نقیض چیز دیگر نیست. این شبهه از دیر زمان بود. مرحوم میرداماد در قبسات این شبهه را نقل می کند، بعد می‌گوید: این شبهه با خطبه‌های اهل بیت حلّ می‌شود و آن نکته این است که: نقیض مِنْ شِیء، مِنْ لا شِیء نیست. نقیض مِنْ شِیء، لا مِنْ شِیء است، نه مِنْ لا شِیء! و خیلی‌ها این را از خطبه نهج البلاغه جواب دادند که امیرالمؤمنین در نهج البلاغه دارد که عالم را لا مِنْ شِیء خلق کرد (3). یعنی صادر اَزل وجود ندارد، إنشاء مُنشِئات است، چیزی نبود و با اراده‌ی الهی یافت شد. این هیچ دلیلی هم در بطلان و استحاله‌ی او اقامه نشده و ممکن هم هست. ولی این بزرگواران عنایت نکردند قبل از آنکه علیّ بن أبیطالب این را در نهج البلاغه ــ چون خطبه‌های امیرالمؤمنین بعد از اینکه به خلافت رسیده‌اند ایراد شد ــ این خطبه‌ها را بخوانند، همین بانو در مقدمه خطبه مسجد کوفه ایراد کرده که فرمود: عالم را خدا لا مِنْ شِیء خلق کرد، نه مِنْ‌شِیء و نه مِنْ لا شِیء (4) نقیض مِنْ شِیء لا مِنْ شِیء است، نه مِنْ لا شِیء . هم نقیض را فهماند، هم ثابت کرد که یک طرف نقیض باطل است، یک طرف دیگر حق.

نسل سوم انقلاب

آن مشکلی که وجود مبارک فاطمه سلام‌الله‌علیها به پاس او به میدان آمد، به مبارزه برخاست، هم در خطبه مسجد، هم در خطبه منزل، در این دو خطبه گِلایه کرد، اعتراض کرد، از ولایت دفاع کرد، برای اینکه جامعه به آن گرفتاری ناکثین و مارقین و قاسطین مبتلا نشود، الآن هم همان خطری که علیّ بن أبیطالب را تهدید می‌کرد، انقلاب ما را تهدید می‌کند.

مشکل علیّ بن أبیطالب با همین نسل سوم است. وجود مبارک علیّ بن أبیطالب سنّش از شصت گذشته بود. باید به جوانهای 20 ساله، 25 ساله که وقتی به دنیا آمدند، علیّ بن ابیطالب خانه نشین بود. نه سوابق قبل از بعثت علی را می‌دانند، نه مبارزات امیرالمؤمنین را در مدینه و مکّه دیدند. نه صحنه‌ی اُحد را دیدند، نه در غدیر حضور داشتند که ببینند پیغمبر در حضور هزارها نفر علیّ بن أبیطالب را بلند کرد، فرمود: این علی جانشین من است. اینها را که ندیدند. وجود مبارک حضرت امیر فرمود: فقط من مشکل‌ام با شماست. من چی بگویم ؟ سوابقم را بگویم که نبودید. لواحقم را بگویم که نبودید؛ شما وقتی ما را دیدید که من خانه‌نشین بودم. الآن هم در برابر من می‌ایستید. پدران شما، مادران شما باید جریان را به شما بگویند که قبل از انقلاب چی بود، حین انقلاب چی شد، بعد از انقلاب چی شد، جنگ چی شد، کی فاتح خیبر بود، کی فاتح اُحد بود، کی فاتح خندق بود، کی فاتح بَدر بود، کی فاتح حُنین بود، کی حدیث طیر درباره‌ی او آمد، کی حدیث غدیر درباره‌ی او آمد، کی به جای پیغمبر خوابید؛ خوب کاشف الغطاء یک فقیه فَحلی است. این در کتاب قیّم کشف الغطاء می‌گوید: به نظر من علیّ بن أبیطالب از حسین بن علی شجاع‌تر است! برای اینکه حسین بن علی وقتی شمشیر سلحشوری دستش بود، می‌کُشت و کُشته می‌شد. امّا یک آدم بدون شمشیر، بدون سلاح با یک رختخواب بخوابد، منتظر باشد چهل شمشیردار به او حمله بکنند؟! این کشف الغطاء است!

الآن خدای ناکرده اگر این نسل جوان، اینها را ما به سمتی سوق بدهیم که خطرات قبل از انقلاب را نفهمد، میراث فرهنگی با مهمّ‌ترین کتاب، عالی‌ترین کتاب خطّی، چه قرآن خطّی، چه شاهنامه‌ی خطّی، چه حافظ خطّی، چه مولوی خطّی،‌ دیدید که الآن در کتابخانه‌های غرب است! آنها که چون مُستَعمِر ما بودند ، ما تحت استعمار آنها بودیم؛ اگر نفت می‌خواستند، می‌گفتیم چشم! گاز می‌خواستند، می‌گفتیم چشم! وقتی می‌گفتند فلان نسخه‌ی خطّی کتابخانه‌ی آستان قدس را می‌خواهیم، می‌گفتیم چشم! فلان نسخه‌ی خطّی کتابخانه‌ی ملک را می‌خواهیم، می‌گفتیم چشم!

از طرف مقام معظّم رهبری یک عدّه‌ای مأمورند که به سراغ افراد بازنشسته می‌روند. بازنشسته هم دو قسمند؛ یک عدّه هستند که حقوق مستمری دارند، یک عدّه هستند که نه، کارمند دولت نبودند، حقوق مستمری ندارند! سالمندند، فرطوطند، ‌بازنشست طبیعی‌اند، کسی هم نیست که به سراغ آنها برود. نه فرزندی دارند، نه مستمری بگیر! از طرف مقام معظّم رهبری یک عدّه‌ای به سراغ اینها می‌روند. این را می‌گویند: ادب دینی! ‌یکی از همین دوستان ما که پدر شهید هم هست، گفت: من از طرف ایشان رفتم جائی، یک بزرگواری، یک عالمی که بازنشست روحانیّت بود. دیدم که قدرت سخنرانی، امامت، تدوین و تدریس ندارد. در ضمن زندگی بسیار ساده است و او هم نیازمند است. امّا روح بسیار بلند. یک فقر آمیخته‌ی با استغنا! 

فغان که کاسه‌ی زریّن بی نیازی را / تو را ز چشمه‌ی ما کاسه گدائی کرد

گفت: من گفتم از طرف که آمده‌ام، او ضمناً، تلویحاً به من فهماند که این را به رهبر بگو، ما آن نیستیم که به سراغ کسی برویم و از کسی چیزی بخواهیم. این شمائید که موظّفید! این حرف را تلویحاً به من گفت، نه تصریحاً. در لَفافّه یک قطعه‌ی ادبی به من فهماند. گفت: جناب شهریار که همشهری ماست، مال همین مرز و بوم آذربایجان است، در مدح علیّ بن أبیطالب سلام الله‌علیه آن شعر معروف را گفت (علی ای همای رحمت). آن شعرش، صدر و ساقه‌اش لطیف و زیبا و دلپذیر است. امّا یک بیتش اشتباه است! و یک بیتش خطا است! گفتم: کدام بیتش اشتباه است؟ گفت: آن بیت که می‌گوید: برو ای گدای مسکین دَرِ خانه‌ی علی زن، که نَگین پادشاهی دهد از کَرَم گدا را! این اشتباه است. گفتم: اشتباهش کجاست؟ گفت: خیر، آن صحیحش این است: مَرو ای گدای مسکین تو دَرِ سَرای مولا، که علی همیشه می‌زد دَرِ خانه‌ی گدا را! این است!

حالا که به اینجا رسیدیم من مصیبتم را با همین شعر تلفیق می‌کنم که ما نرویم دَرِ خانه فاطمه(س)، چون خودش به سراغ ما می‌آید. ما همین که گفتیم: صَلَّ اللهُ عَلِیکِ یا بِنْتَ رَسُولِ الله؛ اَلسَّلامُ عَلِیْکِ وَ عَلی أبِیکِ وَ عَلی بَعْلِکِ وَ بَنِیکِ وَ عَلَی السِّرِ المُسْتُودَعِ فِیْکِ ، همین که آمدیم، عرض حاجت کردیم. وجود مبارک امیرالمؤمنین در مراسم تجحیز زهرا اشک ریخت. گفتند: چرا می گریی؟ فرمود: من محرم ترین مرد نسبت به این بانو بودم. او تا الآن به من نگفت پهلویم وَرم کرده است! یا بازویم وَرم کرده است! من الآن که زیر لباس داشتم غسلش می‌دادم، دستم به آن برآمدگی رسید! در هنگام دفن آنطوری که در نهج البلاغه هست، رو کرد به قبر مطهّر پیغمبر سلام الله علیهما؛ گفت: یا رسول الله! برای من بسیار گران و سخت و تلخ است که این مصیبت را تحمّل بکنم. قَلَّ عَنْ صَفِیَّتِکَ صَبْرِی. سَتُنَبِّئُکَ اِبْنَتُکَ النازِلَهُ بِکْ السَّرِیعَهُ اللَحائِق . یا رسول الله! این دخترت که زود به شما ملحق شدند تمام جریان سقیفه و غیر سقیفه را به عرض شما می رساندکه من هیچ کوتاهی نکردم. هرچه دستور دادی عمل کردم. فَاَحْفِهَا اَلسُّئوال وَاسْتَخبِرَهَ الحال. شما هم جریان را یکی پس از دیگری از این بانو سئوال بکنید. انسان که دردمند است، دردش را می‌گوید یک مقداری سبک می‌شود. بعد عرض کرد: یا رسول الله! برای کوبیدن فاطمه سلام الله علیها تنها هیئت حاکم قیام نکرد. اینها مردم را هم شوراندند. همه جمع شدند، اجماع کردند تا زهرا را منزوی کنند. آن گزارشی که دخترت به عرض شما می‌رساند این است که: لِتَضافُرِ الاُمَّه عَلی هَضْمِهَا. تنها از دولت بر نمی‌آمد که زهرا را منزوی کند. تنها از ملّت ساخته نبود که زهرا را منزوی کند. این دولت با آن ملّت، این ملّت با آن دولتِ دست نشانده، اینها اجماع کردند که زهرا را منزوی کنند. می‌بینید سخن از فدک نیست! شخصیّت فاطمه کسی بود که تا همه جمع نمی‌شدند نمی‌توانستند او را منزوی بکنند. گرچه نتوانستند، ولی بالأخره برای انزوای او همه تلاش کردند. یکی گفت: آتش بیاور. یکی گفت: آتش بزن. یکی گفت: غِلاف شمشیر بیاور. یکی گفت غِلاف شمشیر بزن. یکی گفت فدک را بگیر. یکی گفت …

اَلسَّلامُ عَلِیْکُمْ یا اَهلِ بِیْتِ النُبُوَّه وَ یا مَعْدِنَ الرِّسالَه وَ یا مَهبِطَ الوَحی وَ رَحمَهُ اللهِ وَ بَرِکاتُه .

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت   توسط جعفرپور  | 

مهم‌ترین ره‌آورد انبیاء و همچنین سیّد آنان وجود مبارک رسول اعظم(علیهم آلاف التحیّة والثناء) تحقیق عالم و آدم است. این تحقیق دو عنصر محوری «تفسیر و تغییر» را به همراه دارد. یک محقّق کارش این است که مورد عمل را به خوبی بررسی می‌کند و اگر آن مورد عمل برابر با قانون‌مندی عالم حرکت می‌کرد، آن را حفظ می‌کند و اگر در خِلاف قانون‌مندی نظام حرکت می‌کرد، آن را دگرگون می‌کند و به جای اصلی‌اش باز می‌گرداند. جهان و انسان به وسیله‌ی انبیاء تحقیق شدند. یعنی انبیاء آمدند، جهان را به آن وضع اوّلی‌اش تفسیر کردند و دگرگون کردند، انسان‌ها را با آن وضع اوّلی‌شان تفسیر کردند و تغییر دادند.

 

اگر کسی مفسّر محض باشد، محقّق نیست. و اگر کسی مُغیّر محض باشد، محقّق نیست. محقّق کسی است که بر اساس حقّ بینش بدهد و بر اساس حقّ منش ایجاد کند. آن که تفسیرش بی‌تغییر است، یا تغییرش با تفسیر صحیح همراه نیست، او محقّق ناب نیست.

 

مطلب دوّم آنکه اگر انسان درست تفسیر بشود و درست در جای محوری اصلی خود قرار بگیرد، جهان دگرگون خواهد شد. چون جهان برای انسان است و انسان برای خدا. اینچنین نیست که انسان برای جهان باشد، یا جهان و انسان همتای هم باشند! جهان برای این خلق شد که انسان پرورش یابد و به لقای حقّ برسد. آن موجودی که توان آن را دارد تا به بارگاه رفیع دَنی فَتَدَلّی فَکانَ قابَ قُوسَینِ أو أدْنی(1)برسد، آن حرف اوّل و آخر را در نشئه‌ی خلقت می‌زند.

 

و امّا آن موجودی که با فرارسیدن إذَا الشَّمسُ کُوِّرَتْ (2) فرو می‌ریزد، یا با فرارسیدن إذَا النُّجُومٌ طَمَسَتْ (3) به تاریکی می‌گراید، توان آن را ندارد که حرف اوّل و آخر را بزند. نظام آفرینش دو اصل را به همراه ندارد؛ یکی جهان و یکی انسان. بلکه انسان اصل است و جهان تابع او. و این مجموعه تابع فیض و فُوز خاصّ الهی‌اند تا به لقای حقّ راه یابند. جهان در مسیر انسانیّت که حرکت کرد، از راه انسان به لقای حق می‌رسد. صراط مستقیم همان صراط انسان اصیل است و هر موجودی از این کانال به آن هدف اصلی خود راه پیدا می‌کند، پس انبیاء آمدند، انسان را درست تفسیر کردند و انسان را درست دگرگون کردند، قهراً جهان دگرگون شد، چون درست تفسیر شد!


هدف نهایی انبیاء

مطلب بعدی آنکه آنچه را که انبیاء عموماً و سیّد آنان (علیهم الصَّلاة و علیهم السَّلام) خصوصاً آوردند، تنها این نبود که یک جامعه‌ی بَرین بسازند و یک حکومتی بر اساس قسط و عدل تَهیه کنند و جامعه جامعه‌ی عادل و مُقسِط بشود. این نیمه‌ی راه است نه پایان راه! داشتن یک جامعه‌ی بَرین، داشتن حکومت قسط و عدل، عادل شدن همه، مُقسِط شدن همه، محرومان و مستضعفان را رسیدگی کردن، از مظلومان حمایت کردن، ظلم را ریشه کن کردن، این هدف متوسط انبیاء است، نه هدف نِهائی!

 

هدف نِهائی انبیاء این است که انسان را به جائی برساند که از غیب به اذن خدا برخوردار باشد، از گذشته‌ی دور و نزدیک مستحضر باشد، از آینده‌ی دور و نزدیک با خبر باشد و قرآن این راه را فراسوی ما نصب کرد، ما را تشویق کرد. فرمود: عدّه‌ای دیدند، شما نگاه‌ کنید، شاید بینید. و اگر اهل نظر بودید، کم کم اهل بصر خواهید شد. شما می‌یابید و می‌بینید که گناه سمّ است و می‌بینید گناه شعله است. آنکه می‌فهمد گنهکار را به جهنّم می‌برند، او اهل نظر است. امّا آنکه می‌بیند درون گناه شعله است، او اهل بصر است. قرآن این آیه را فراسوی ما نصب کرد. فرمود: کَلّا لُو تَعلَمُونَ عِلمَ الیَقِینِ. لِتَرَوُنَّ الجَحیم. ثُمَّ لِتَرَوُنَّها عِینَ الیَقینِ. ثُمَّ لِتُسْئَلُنَّ یُومَئِذٍ عَنِ النَّعیم (4).

 

فرمود: اگر اهل علمُ الیقین بودید و اگر اهل معرفت و محبّت بودید، از نظر بینش عارف بودید و از نظر منش ولی بودید، خوب فهمیدید، به فهمیده‌ها عمل کردید، جهنّم را هم اکنون می‌بینید. درون گناه را که شعله است هم اکنون می‌بینید. این که فرمود: کَلّا لُو تَعلَمُونَ عِلمَ الیَقِینِ لِتَرَوُنَّ الجَحیمْ، منظور این نیست که بعد از مرگ جهنّم را می‌بینید. چون بعد از مرگ همگان جهنّم را می‌بینند، هم مؤمنان و هم کافران. هم موحّدان و هم مُلحدان.

و هدف نِهائی قرآن این نیست که انسان بفهمد جهنّمی هست؛ این هدف نیمه‌ی راه است، نه هدف پایان راه! هدف اصلی آن است که انسان: نور دهم از دل خویش، چون به خورشید رسیدیم، غبار‌ آخر شد!

معلوم می‌شود انسان غیر از این بدن ظاهری فیزیکی، یک بدن دیگری هم دارد، یک چشم و گوش دیگری هم دارد. انبیاء آمدند به ما بگویند‌: در درون شما یک دستگاه دیگری هست. این را خوب تفسیر کردند، بعد آمدند این را تغییر دادند، گفتند: شما چشم‌تان اگر مریض است، راه درمانش این است؛ قلب‌تان اگر مریض است، راه معالجه‌اش این است و... گاهی می‌فرماید: فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللهُ مَرَضاً (5). فرمود: قلب یک عدّه مریض است. آن قلب را تفسیر کردند که قلب چیست، بعد آمدند او را تغییر دادند. فرمودند: قلب دو قسم است: یک قلبی است که طبیب مادّی با او کار دارد، این همان است که در قسمت چپ بدن قرار دارد و پالایش خون به عهده‌ی اوست. طب با او کار دارد. اگر قلب یک گوسفند مریض بود و قلب یک انسان مریض بود، هر دو بالأخره یک تکّه گوشت‌اند که پالایش خون به عهده آنهاست و راه درمان طبیعی دارند.

 

انبیاء آمدند، گفتند: انسان در درون خود یک قلب دیگری دارد، یک چشم دیگری دارد، یک گوش دیگری دارد؛ این را اوّلاً تفسیر کردند، بعد آمدند این را تغییر دادند. فرمودند چه فرد یا جامعه‌ای مریض است، چه فرد یا جامعه‌ای سالم! آنها را که فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ بود درمان کردند، به جایگاه إذا جآءَ رَبَّهُ بِقَلبٍ سَلِیمْ (6)رساندند، یا إلا مَنْ أتَی اللهَ بِقَلْبٍ سَلِیمْ (7)رساندند و مانند آن. این کار انبیاء باعث می‌شود که جهان و انسان درست تفسیر می‌شود و درست تغییر پیدا می‌کند. نمونه‌های قرآن کریم این است که وجود مبارک یعقوب (ع) از فاصله چندین فرسخ می‌گوید: إنّی لَأجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لُولا أنْ تُفَنِّدُونْ (8). من بوی یوسف را از چند فرسخی می‌شنوم. او با این شامّه که نمی‌شود!

انبیاء آمدند، گفتند: مَنْ ذَالَّذِی ذاقَ حَلاوَهَ مَحَبَّتِکْ فَلا مِنکَ بَدَلاً. خدایا! آنکه لذّت مناجات تو را چشید، آن را با چه چیز عوض می‌کند؟ آنکه لذّت مناجات با خدا را در کامش مزمزه کرد، او هرگز این لذّت را به چیز دیگر تبدیل نمی‌کند. و این اختصاصی به انبیاء ندارد، چون شاگردان انبیاء هم به جائی رسیدند که می‌گفتند: کَأنّی اَنظُرُ إلی عَرشِ الرَّحمنِ بارِزاً.

 

قرآن کریم می‌فرماید: اگر این مردم درست حرکت کردند، ذات أقدس إله نظام آفرینش را به سود انسان‌ها تغییر می‌دهد. و اگر خدای ناکرده مردم درست حرکت نکردند، خداوند نظام آفرینش را به سود این‌ها تغییر نمی‌دهد. این که فرمود: وَ لُو أنَّ اَهلَ القُری آمَنُوا وَاتَّقُوا لِفَتَحْنا عَلَیهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماء وَالأرض(9)، یعنی اگر جامعه درست تفسیر شد و درست تغییر پیدا کرد، درست در مسیر حرکت کرد، کلّ نظام عوض می‌شود. یعنی این ابرها که حرکت می‌کنند، به موقع باران حمل می‌کنند و به موقع می‌بارند و به جا می‌بارند، نه بی جا! گاهی می‌بینید ابر روی دریاها می‌بارد، گاهی روی صحراهای لَم‎ْ یُزرع و غیر ذی‌زرع می‌بارد. همان خدائی را که رهبری ابرها را به عهده گرفته، وَ أرسَلْنَا الرّیاحَ لَواقِحْ (10)را تدبیر می‌کند، همان خدائی که وَ نَسُوقُ المآءِ إلی الأرضِ الجُرُزْ (11)را به عهده دارد، همان خدائی که یُرسِلُ عَلِیکُمْ را به عهده دارد، یُجری لَهُمْ سَحاباً را به عهده دارد، همان خدائی که می‌گوید‌ من باران را قطره قطره نازل می‌کنم، نه مثل لوله، فَتَرَی الوَدقَ یَخرُجُ مِنْ خٍِلالِهِ (12)، همان خدائی که فرمود من ابر را باردار می‌کنم و بعد او را غربال می‌کنم، و بعد قطره قطره غربال غربال گونه می‌ریزم، نه اینکه آبشار گونه بریزم که مبادا مزرع شما، مرتع شما وِیران بشود، همان خدا می گوید من گاهی دستور می‌دهم که این بادها ابرها را به دریاها ببرند یا به سرزمین‌های لَمْ‌ یُزرع بریزند که آنجا آب بریزد، و این مردم استفاده نکنند...

 

 

خنکای دل

وجود مبارک رسول گرامی فرمود: وقتی ذات أقدس إله در معراج، فیض و فُوز خاصّش را به دوش من رساند، به دوش من که رسید، من خنکی او را در دلم احساس کرده‌ام. این لامسه‌ی دل است نه لامسه‌ی پوست! این لَمس بدن نیست، لمس جان است.

انبیاء وقتی این معارف را برای مردم تشریح می‌کردند؛ مرحوم کُلینی (رضوان الله تعالی علیه) از معصوم (سلام الله علیه) نقل می‌کند که بشرهای اوّلی خواب نمی‌دیدند. کم کم رؤیا را خدا نصیب اینها کرد. اینها به انبیاءشان می‌گفتند: ما وقتی خوابیدیم، چیزهائی را در عالم رؤیا می‌بینیم، اینها چیست؟ می‌فرمودند: اینها از سنخ همان حرف‌هائی است که ما به شما می‌گوئیم. ما می‌گوئیم در درون انسان یک چشمی هست‌، یک گوشی هست، نمونه‌اش را شما در عالم خواب می‌بینید. کسانی که بیداری حالت منامیه دارند، همان وضعی که دیگران در عالم رؤیا دارند، رؤیای صادق، اینها در حالت بیداری دارند.

پس انبیاء آمدند، هم جهان را تفسیر کردند، هم جهان را تغییر دادند، بالا را پائین بردند، پائین را بالا بردند. اولیاء هم همین کار را کردند. وجود مبارک امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) می‌فرماید: من این حکومت را پذیرفتم، برای اینکه لِتَساطُنَّ صُوتَ القِدرْ لِتُغَربِلُنَّ غَربَلَه (13). فرمود: من آمدم، یک حرارتی در جامعه ایجاد کردم.

آن جامعه‌ی افسرده‌ی یخ بسته‌ی سرد را من جوشاندم. یک قالب یخ را اگر شما در یک دیگ جوش قرار دادید، او را جوش آوردید، می‌بینید آب جوش خاصیّتش این است؛ آن که پائین است حتماً باید بالا بیاید، و آنکه بالا است حتماً پائین می‌رود تا همه بجوشند و همه گرم بشوند. اگر آبی را شما در دیگ گذاشتید و او را جوشاندید، آن آبی که در عمق قرار دارد، مجاور سطح دیگ است زودتر از آب‌های دیگر گرم می‌شود، داغ می‌شود و می‌جوشد.

مأموریت جوشش این است که این آب جوشیده را می‌گوید‌: تو که داغ شدی، نوبت تو تمام شد. تو باید بالا بروی، آنها که سردشان هست باید بیایند، گرم بشوند. مرتب این مسیر باز است تا از دو کانال رفت و آمد کنند. حضرت فرمود: من حکومت را پذیرفتم برای اینکه همگان بجوشند. هیچگاه انجماد و یخ بستگی را ما امضاء نکرده‌ایم. فرمود‌: شما باید گرم بشوید و باید جاهایتان عوض بشود. این خافِضَهٌ‌ رافِعَه(14) کار همه‌ی انبیاء است، و این کار در قیامت ظهور می‌کند و انبیاء عهده دار این بودند.

 

بنابراین اگر کسی بخواهد جهان را تفسیر کند و جهان را تغییر بدهد، باید خود را تفسیر کند و خود را تغییر بدهد و روی بیانات قرآن. امّا خود را چگونه تفسیر کند و خود را چگونه تغییر بدهد؟ وقتی به خویشتن خویش بر می‌گردد، می‌بیند به اینکه این یک سیری دارد که دو طرفش یکی است. انسان خیال می‌کند سیرش مستقیم است، به طرف خدا حرکت می‌کند. اوّل خوابیده است، غافل است. وقتی بیدار شد، خیال می‌کند به طرف خدا حرکت می‌کند. از غیر خدا به طرف خدا حرکت می‌کند. وقتی به طرف خدا حرکت کرد، به لقاءُ الله بار یافت، آنگاه می‌فهمد که دو سر خط حلقه‌ی هستی همین بود. من سیر مستقیم نداشتم، من یک سیر مُنحنی داشتم. من از خدا بودم که به خدا بر گشتم، نه از خلق به خالق رفتم، از خاک به افلاک رفتم، اینچنین نبود.

«از خاک به خاک» بینش یک انسان مُلحد است. إنْ هِیَ إلا حَیاتُنَا الدُّنیا نَمُوتُ وَ نَحیی(15). ما از خاک بودیم، دوباره خاک می‌شویم و خبری نیست... این برای یک انسان مُلحد است. امّا کسی که بینش توحیدی متوسطی دارد، می‌گوید‌: ما از خاک برخاستیم، هدف ما لِقاءُ الله است تا به آنجا برسیم و بگوئیم: فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی(16).

 

یک انسان ولی و عارف هم می‌گوید: من نه از خاکم که به خاک برگردم که حرف مُلحدان است، نه از خاکم که به خدا برسم که حرف متوسّطان است؛ بلکه من از خدایم و به سوی خدا، إنّا للهِ وَ إنّا إلِیهِ راجِعُون (17). وقتی به‌آنجا رسید، می‌بیند این منزل برای او آشناست. می‌گوید: من یک وقتی هم همین جا بودم، دوباره به اینجا برگشتم. یک وقتی مهماندار من همین کسی بود که الآن مهماندار من است. یک وقتی در همین جا من با او تعهّد سپردم، او از من سئوال کرد: ألَستُ بِرَبِّکُمْ، من گفتم: بَلی. اینجا خیلی آشناست برای من. من مِنَ الله ام و إلَی الله. این وسط‌ها هم اسمای الهی است. آنگاه این سفر همواره سفر مِنَ الحَقّ إلَی الحَقّ است. آن تفصیلات چهار گانه برای تشریح آن اوصاف است. و گرنه یک ولی و یک عارف نه سفر مِنَ الخَلق إلَی الحَقّ دارد، نه سفر مِنَ الحَقّ إلَی الخَلق دارد، نه اسفار دیگر، فقط یک سفر دارد که مِنَ الحَقّ إلَی الحَقّ‌ِ بِالحَقّ. او در اسمای الهی دارد سیر می‌کند.

 

نماز هستی

انبیاء آمدند، جهان را درست تفسیر کردند، جهان را درست تغییر دادند. برای اینکه انسان را درست تفسیر کردند، انسان را درست تغییر دادند و مجموعه‌ی عنصر تفسیر و تغییر، می‌شود تحقیق. وقتی انسان گوش جان باز کرد، آنگاه می‌بیند یک نماز جماعتی است که اعضاء و افراد صفوفش را فرشتگان و ستارگان و گیاهان و جمادات تشکیل می‌دهند. کلّ آسمان و زمین و فَلک و مَلک مشغول نماز جماعت‌اند. شاگردی اگر مثل شاگردان داوود پیغمبر شد، می‌بینند که یا جِبالُ أوِّبِی مَعَهْ (18). گاهی هم در سوره‌ی مبارکه‌ی نور خدا مردان الهی را می‌ستاید، می‌گوید: رِجالٌ لا تُلهیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بِیعٌ عَنْ ذِکرِ الله (19).

یک قدری جلوتر می‌رود، می‌بیند نه تنها درخت‌ها و گیاه‌ها که از حیات نباتی برخوردارند تسبیح گوی حقّ اند، هر حَجر و مَدری هم تسبیح گوی حقّ است.

کم نبودند عارفانی که صدای تسبیح سنگ را بشنوند، صدای تسبیح مَدر را هم بشنوند! معجزة انبیاء این نبود که شجر و حَجر را گویا کنند! معجزة انبیاء این بود که ما را تغییر بدهند، ما را اصلاح کنند، ما را معالجه کنند؛ یعنی آن شنوائی درونی را به ما بدهند، آن گوش بسته را باز کنند، چشم بسته را باز کنند، آنگاه از ما سئوال کنند: چه می‌بینید؟ می‌گوئیم: کَأنّی أنظُرُ إلی عَرشِ الرَّحمنِ بارِزاً. از ما سئوال می‌کنند: چه می‌شنوید؟ می‌گویند: ما می‌شنویم فرشته‌ها تسبیح می‌کنند، سنگ‌ها تسبیح می‌کنند...

 

نکته دیگر اینکه هرگز خدا که طبیب ماست، نسبت به ما درد و دوائی که تحمیلی و تکلیفی باشد، ندارد. لذا ابن طاووس سالروز بلوغش را جشن گرفته و گفته: من مشرّف شدم و نَمُردم و به حدّی رسیدم که خدا با من سخن می‌گوید. می‌گوید: یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اَقِیمُوا الصَّلاه. یا کُتِبَ عَلَیکُمُ الصّیامْ (20)، یا کُتِبَ عَلَیکُمُ القِتال(21) و مانند آن. نسبت به ذات أقدس إله اَحدی حقّ ندارد که او لا یَسئَلُ عَمّا یَفْعَلْ (22) است. امّا روی لطف خاصّ خود حقّی را هم به عنوان حقّ متقابل بنده بر خدا و خدا بر بنده تصویب کرده است. همة این بحث ها را ذات أقدس إله در قرآن کریم به وجود مبارک رسول اکرم(ص) آموخت و به مردم هم فهماند و به پیغمبر هم فرمود که: حکم گذار عالم و آدم خدا است و بس! و اگر انبیاء حکومتی را به عهده گرفتند، در حقیقت حکومت فرمان و فتوای خداست؛ لِتَحکُمَ بِینَ النّاسِ بِمَا أراکَ الله(23) است، نه بِمَا رَأیْت. چه قدر قرآن کریم به انسان بها می‌دهد امّا در محدودة دین. به انسان می‌گوید: اگر انبیاء حکومت می‌کنند، در حقیقت فتوای خدا را برای شما نقل می‌کنند.

 

به این دلیل که انبیاء هم خودشان برابر همین فتوا عمل می کنند. و اگر کمترین تخلّف را نسبت به این فتوا بکنند، وَ لَئِنْ اَشرَکْتَ لِیَحْبِطَنَّ عَمَلُکَ (24) دامنگیر آنها خواهد شد. یا وَ لُو تَقَوَّلَ عَلَینا بَعضَ الأقاویل لَأخْذنا مِنْهُ بِالیَمِینْ. ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الوَتِینْ (25) دامنگیر او خواهد شد.

 

البته انبیاء در هیچ قانونی مستثنی نیستند بلکه وظائف‌شان سنگین‌تر است که سبک تر نیست! نماز شب اگر برای دیگران مستحب است، بر او واجب است. در همة تکالیف آنها پیشگام و پیشتازند. پس اگر پیغمبر حکم می کند، در حقیقت دین خداست. و اگر امام حکم می‌کند، دین خداست. بعد از پیغمبر و امام معصوم (علیهم الصَّلاه و علیهم السَّلام)، در عصر غیبت نوبت به جانشینان آنها می‌رسد. جانشینان امام کسانی اند که امام شناس باشند، پیغمبر شناس باشند، دین شناس باشند و وارسته. چنین انسانی به عنوان فقیه جامعُ الشرائط مطرح است. در حکومتی که عصر غیبت انجام می‌گیرد، به عنوان ولایت فقیه، بازگشتش به ولایت فقه است، نه ولایت فقیه؛ یعنی شخص فقیه حکومت نمی‌کند.

 

مثلاً در زمان امام راحل (رضوان الله تعالی علیه)، امام فتوائی نمی‌داد که عمل به آن فتوا برای مقلّدین واجب باشد، و خود ایشان معاذ الله مستثنی باشد! اینچنین نبود. یا حکمی ‌ردند که عمل به آن حکم برای دیگران واجب باشد، برای خود ایشان معاذ الله واجب نباشد. الآن هم مقام معظّم رهبری اینچنین نیست که یک حرفی بزند که عمل به آن حرف برای دیگران واجب باشد، برای خودشان واجب نباشد. بنابراین در نظام توحیدی خدا حاکم است و لا غیر. شخص حاکم نیست.

 

اگر شخص حاکم نبود، آنگاه ولایت فقیه معلوم می‌شود، وکالت فقیه معلوم می‌شود. آنکه می‌گوید: مردم حقّ دارند، مردم باید حکومت کنند، مردم باید سرنوشت خودشان را طرح کنند، یک حرف زیبائی است، امّا باید درست بررسی کنند. مردم در برابر مردم حقّ دارند، امّا در برابر خدا هم حقّ دارند؟! ولایت فقیه بازگشتش به وکالت نیست، چه اینکه بازگشتش به ولایت شخص هم نیست، روح ولایت فقیه به ولایت فقه و ولایت عدل بر می‌گردد. یعنی فقاهت ولیّ ماست و عدالت ولیّ ماست، نه شخص.

 

بنابراین شما هر چه مبعث را خوب بررسی کنید، نبوّت را خوب بررسی کنید، امامت را خوب تشریح کنید، می‌بینید هدف همه‌ی آنها این است؛ این بیان روشن علی بن أبیطالب (علیه أفضَلُ صَلواتِ المصلّین) است؛ فرمود: "مردم! ما هرگز شما را به یک امری وادار نکردیم، مگر اینکه قبل از شما آن امر را عمل کردیم. شما را از هیچ چیزی باز نداشتیم، مگر اینکه قبلاً دست خودمان را از او کشیدیم." اگر این است، پس معلوم می‌شود خدا دارد حکومت می‌کند. دین خدا دارد حکومت می‌کند. آنگاه هدف اصلی نورانی شدن خواهد بود، انسان که نورانی شد این معارف را می‌یابد و از تعبیرات بسیار لطیف و زیبا و نَمکین خواجه عبد الله انصاری در آن مناجات همان فرق گذاشتن بین دانا و دارا است. گفت: خدایا! آنچه را که دارم ندانم و آنچه را دانم، ندارم!

 

ممکن است عدّه‌ای دانا باشند، ولی دارا نیستند. دانا شدن، عالم شدن کار سختی هست، امّا بالأخره عدّه‌ی زیادی عالم و دانشمند شدند. امّا دارا شدن سخت است. یعنی انسان علم را داشته باشد. نه یک چیزی را بداند! عرض کرد: خدایا! آنچه را دانم، ندارم. مال من نیست. اگر انسان دانا شد و این را سر پلی قرار داد برای دارا شدن، آنگاه علم مال اوست. وقتی علم مال او شد‌، به جا مصرف می‌کند و نورانی می‌شود. درون او همه‌ی این اعضاء و جوارح روشن می‌شود، چشمش بیدار می‌شود، گوشش شنوا می‌شود، صدای تسبیح همه را می‌شنود، ذائقه‌ی او از مناجات لذّت می‌برد، باصره‌ی او عرش رحمان را می‌بیند، سامعه‌ی او مناجات جهان و عالم و آدم را می‌شنود، و شامّه‌ی او نه تنها می‌گوید: إنّی لِأجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لُولا أنْ تُفَنِّدُونْ، بلکه امواج دیگری را و نورائی دیگری را هم می‌شنود و مانند آن.

آن سخنرانی‌های حضرت امیر (سلام الله علیه) در خطبه‌ی شقشقیّه برای آن است که یک حکومتی تشکیل بدهد بر اساس قسط و عدل تا آیه‌ی سوره‌ی حدید پیاده بشود، وَ یَقُومَ النّاسُ بِالقِسطْ (26). امّا این خطبة تقوا و توحید که به همّام و امثال همّام می‌فرماید، برای اینکه آیه‌ی سوره‌ی ابراهیم را پیاده کند که: لِتُخرِجَ النّاسْ مِنَ الظُّلُماتِ إلَی النُّور را پیاده کند. کَلّا لُو تَعلَمُونَ عِلمَ الیَقِینِ لِتَرَوُنَّ الجَحیم را پیاده کند، شاگردانی را بپروراند که اینها بوی بهشت را استشمام می‌کنند و صدای تسبیح اشیاء را می‌شنوند و با این لذّت می‌برند.

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت   توسط جعفرپور  | 

امام صداقت صادق سلام الله علیه گذشته از مزایای عامّه امامت و ولایت، ویژگی خاصی دارد که همانند هر یک از ائمه علیهم السّلام مظهر نامی مخصوص از اسماء حسنای حق‌اند. حضرتش که به صادق ملقّب شد، انسانها را به فراگیری صدق دعوت می‌کند و چنین می‌گوید : تعلّموا الصّدق قبل الحدیث (1)؛ قبل از سخن گفتن، ادب صداقت را بیاموزید. خواه سخن مربوط به امور نظری باشد، حقّ بگوئید؛ خواه مربوط به امور عملی باشد، صادق باشید. تا انسان میزان صدق نشد، آگاه نیست. وقتی به صداقت آگاه نشد، معیار سخن در اختیار او نیست. نه می‌تواند سخن بگوید، نه می‌تواند سخن سخنوران را بسنجد. زیرا معیار سخن، صدق است و این صدق با جان انسان صادق عجین است و تا روح صادق نبود، هرگز انسان میزان سخن نخواهد داشت. تعلّموا الصّدق قبل الحدیث. ‌‌

 

و این صدق چون همان حق است و تنها محور تشخیص حق، عقل است، حضرتش ما را به تعیین محور صدق که عقل است فراخواند؛ فرمود: دعامه الانسان العقل (2). یعنی زیر بنای حیات انسان، اندیشه است. اگر در مسائل نظر گفته‌اند ای برادر! تو همان اندیشه‌ای، در مسائل عمل نیز گفته‌اند که ای برادر! تو همان اراده و نیتی. یک انسان باید خوب بفهمد و فهمیده‌ها را خوب عمل کند. لذا امام ششم؛ هم ستون اندیشه را عقل می‌داند و هم ستون عمل را عقل می‌داند که عقل چیزی است؛ به یعبد الرّحمن و یکتسب الجنان (3). و این امامان، عقل منفصل امت اسلامی‌اند که در زیارت جامعه به پیشگاه شان عرض می‌کنیم: بکم یعبد الرّحمن(4). اگر عقل هر انسانی معیار عبادت اوست، امامان معصوم (علیهم السّلام) عقل امّت اسلامی‌اند، و اگر امّت اسلامی توفیق عبادت دارند، در پرتو ارتباط با امامان است که بهم یعبد الرّحمن.

 

آنگاه برای اینکه انسان؛ هم در بعد نظر عاقلی نیرومند و هم در بعد عمل صاحب اراده‌ای قوی باشد، به همه ما آموخت: اصل المرء لبّه (5). یعنی انسان مرکب از دو حقیقت همسان به نام جسم و روح نیست. انسان یک حقیقت دارد که اصلش را روح و فرعش را بدن می‌سازد.

 

 

قدرت اراده یا قوت جسم؟

اگر در بلندای سخن امیر سخن علیّ بن أبیطالب علیه أفضل صلوات المصلّین می‌خوانید که ما قلعت باب خیبر بقوّه جسدانیّه و لا قوّه غذائیه و لکن بقوّه ملکوتیه و نفس بنور ربّها مضیئه(6)؛ روی قدرت اراده است. اگر حضرت فرمود: من در خیبر را با نیروی بدن نکندم، با قدرت اراده این در را از جای کندم؛ یعنی اگر اراده نیرومند شد، بدن توانمند می‌شود. قدرت روح است که بدن را نیرومند می‌کند، چه اینکه ضعف روح است که در بدن پیدا می‌شو.

 

این بیان امام صادق (سلام الله علیه) به هر انسانی دستور تقویّت اراده می‌دهد که به چیزی جز خدا نیندیشد. قدرت اراده در مسائل کمّی او نیست. آنکه در مسائل مادّی نیرومند است، این گرفتار ضعف اراده و قدرت بدن است. اینکه در گناه نیرومند است، چون اسیر است و انسان اسیر، ذلیل. آنکه ستم می‌کند، خواه ستم به خود، خواه ستم به غیر، او فرومایه است و انسان فرومایه از قدرت اراده محروم! فرمود: الظالم ذلیل؛ ستمکار فرومایه است. ذلّت در ظلم ظهور می‌کند و عزت در اطاعت جلوه می‌کند. فرمود: ظلم را جز انسان فرومایه، احدی نمی‌پذیرد. اگر ستم می‌کند، ذلیل است و اگر ستم می‌پذیرد، ذلیل. و قدرت اراده انسان را به عدل می‌خواند که نه سلطه‌گر باشد و نه سلطه‌پذیر؛ و اگر انسان توانست هر ستمی را در پرتو اتکای به قدرت حق حل کند، چرا از میدان وسیع اراده مدد نگیرد و بالا نیاید و دست ستم را از آستین ستمکار قطع نکند؟! که امام ششم فرمود: دعوه المظلوم تصعد الی السّماء (7). آه مظلوم و دعای ستم دیده به آسمان صعود می‌کند. این کلمه طیّبه است؛ اگر خدا فرمود: الیه یصعد الکلم الطیّب (8)، امام ششم مبین قرآن است، می‌گوید: دعای انسان ستم دیده به آسمان می‌رود. این آسمان نه یعنی فضای بالا ! آن آسمانی که رزق ما آنجاست. و فی السّماء رزقکم (9). آن آسمانی که این آسمان‌ها در آنجاست. آن آسمانی که درهایش به روی مؤمنین باز است و هرگز به چهره کفار گشوده نمی‌شود. لا تفتّح لهم ابواب السّماء(10). آن آسمانی که فرشتگان خاصّ صاحبان آنهایند، گیرندگان وحی آسمانی‌اند، و اوحی فی کلّ سماء امرها (11). آن آسمان جای صعود دعای ستم دیدگان است. یعنی اگر یک کسی بداند دعای او به درون آسمان‌ها راه پیدا می‌کند، او هرگز ستم نمی‌پذیرد، چه اینکه حاضر نیست ستم بکند.‌

 

اینها را امام ششم به ما آموخت و راه تقویت اراده را که همان اصالت عقل است در میدان عبادت خلاصه کرد. به ما فرمود: تنها راه قدرت اراده، عبادت است. راهی برای نیرومند کردن نیت جز عبادت نیست. فرمود: آنچنان از خدا بترس که گویا خدا را می بینی.

 

 

الگوی امت

فرمود: طوری از خدا بترس که گویا خدا را می‌بینی. این خوف دیگر خوف از جهنّم نیست. این خوف نفسی نیست، این یک خوف عقلی است. امام خود آنچنان از خدا می‌ترسد که خدا را می‌بیند. امت که امام گونه رفتار می‌کنند، طوری از خدا می‌ترسند که "گویا" خدا را می‌بینند. فرق بین امام و امّت همان انّ و کأنّ است. امام الگوی امت است، خدا را می‌بیند و می‌هراسد. امّت گویا خدا را می‌بینند و می‌هراسند.

 

وقتی ابن أبی العوجاء در آن مناظره به امام ششم عرض کرد تو ما را به غائب حواله می‌دهی، ذکرت فأحلت علی غائب (14). تو ما را به یک امر غائب دعوت می‌کنی. ما تا چیزی را نبینیم و حس نکنیم، نمی‌پذیریم؛ زیرا او اندیشه‌اش مادّی بود و طرفدار اصالت حس بود. حضرت فرمود: کیف یکون غائباً منها و خلقه شاهد (15)، لا یخلوا منه مکان. فرمود: من تو را به یک شاهد و حاضر دعوت کرده‌ام. خدا که غائب نیست! خدائی که با شماست، جائی از خدا خالی نیست، در هر حال در محضر خدائی! و هو اقرب الینا من حبل الورید (16)، چگونه غائب است ؟

 

این سخن کسی است که خدا را با جان می‌بیند و نه با چشم؛ که لا تدرکه الأبصار و هو یدرک الأبصار(17). امام ششم که به این پایگاه رسیده است، همانند امیرالمؤمنین سلام الله علیه که می‌گوید: ما کنت أعبد ربّاً لم أره (18)، خود می‌بیند و دیگران را به بینش دعوت می‌کند. می‌گوید: می‌توانید به جائی برسید که گویا خدا را ببینید. این مقام فقط از راه عبادت میسر است و لا غیر! آنها که برای امام مقامی فوق مقام امکان قائل بودند، امامان معصوم علیهم السّلام آنها را تخطئه می‌کردند.

 

 

واسطه‌ی مستقیم فیض الهی

مردی که درباره امام ششم بیش از حدّ امکان می‌اندیشید، وقتی به حضور امام بار یافت، حضرت دستور داد: آب برای وضو ساختن و عبادت کردن فراهم شود. وضو ساخت و عبادت کرد، آنگاه فرمود: بدان! لا تحمل علی البناء فوق ما یطیق، انّها عبید المخلوقون (19). فرمود: بر هیچ پایه‌ای بیش از حدّ استطاعت بار نکن! ما مخلوق‌ایم. بر مخلوق مقام والای خالق را بار نکن که توان تحمّل آن را ندارد! این مقام مال ما نیست. ما را از حدّ بنده بالا نبر! از مرز امکان تجاوز نده.

وقتی این بیان را روشن کرد که امامان بنده خدایند، مخلوق خدایند و از راه عبادت به این پایگاه رفیع بار یافتند، آنگاه می‌بینیم در مقام اوج امام صادق چه می‌کند؛ سالم ابن أبی حفصه می‌گوید: بعد از ارتحال امام باقر سلام الله علیه من وارد محضر امام ششم شدم که تسلیت عرض کنم. به پیشگاه شان رسیدم، گفتم: انّا لله و انّا الیه رّاجعون. من به امام ششم عرض کردم در گذشت امام پنجم یک خلاء جبران ناپذیر ایجاد کرد. زیرا او کسی بود که می گفت: قال رسول‌الله و احدی توان آن را نداشت که از امام باقر بپرسد: شما که پیغمبر را ندیدید، چگونه از پیغمبر سخن می‌گوئید! بین شما و پیغمبر فاصله‌ها بود. در زمان حیات رسول الله شما در دنیا نبودید! چگونه از پیغمبر سخن نقل می‌کنید؟ در حالی که او را ندیدید. ما یک همچنین امامی را از دست داده‌ایم.

 

سالم ابن أبی حفصه می‌گوید: وقتی این سخن تمام شد، دیدم امام ششم لحظه‌ای ساکت شد، آنگاه سر برداشت؛ فرمود: "خدا" می‌فرماید گاهی یکی از شما به اندازه نیمی از خرما صدقه می‌دهید و من این نیم خرما را می‌پرورانم، همانند کوه احد می‌کنم؛ آنطوری که شما یک برّه را می‌پرورانید و بزرگش می‌کنید و من تعجّب کردم! این کیست که به خود اجازه می‌دهد که بلا واسطه از خدا سخن بگوید؟!

چگونه یک انسان ملکوتی بلا واسطه از خدا سخن می‌گوید؟! گر چه وحی تشریعی مخصوص نبی و رسول است، امّا وحی تصدیقی، وحی تکوینی، وحی تأییدی و دیگر وحی‌ها از آن ولایت است که ولایت، باطن نبوت و رسالت است. در آن باطن دیگران سهیم‌اند. هر چه دیگران دارند از برکت ولایت است. آن کسی که خدا را با چشم دل می‌بیند، کلام خدا را هم با چشم دل می‌شنود. اگر انسان کامل اولین صادر و یا اولین ظاهر است، دیگر موجودات جزء صوادر بعدی و یا ظواهر بعدی‌اند. هر فیضی که به دیگر موجودات می‌رسد، به برکت صدور یا ظهور این انسان کامل است.

 

 

3 اصل حیاتی

امام باقر درباره امام صادق فرمود: هذا خیر البریه(22). بعد از امامان معصوم از تمام مردم ... ما را خیر برسان. اینها را از نیاز به دیگران مستغنی کن! امام ششم می‌گوید: وصیّت پدرم در من آنچنان اثر گذاشت که سوگند به خدا تا می‌توانم در استقلال امتم می‌کوشم. فرمود : قسم به خدا من نمی‌گذارم در بین امّت ما کسی نیازمند به دیگری باشد. در مسائل علمی مستقل، در مسائل فکری مستقل، در مسائل سیاسی مستقل؛ نیازی به غیر نداشته باشند. این سخن امام ششم است.

 

آنگاه می‌گوید: مردم! شما اگر بخواهید یک جامعه فاضله داشته باشید، چاره‌ای جز این نیست که این اصول را رعایت کنید؛ بخشی از این اصول مربوط به مسائل رفاهی است، بخش دیگر این اصول که زیر بناست مربوط به مسائل اعتقادی و تمدن اصیل است. امّا آنچه که مربوط به مسائل رفاهی است؛ فرمود : ثلاث لاتطیب السّکنی لا بهنّ ؛ الهوی الطّیب، و الماء الغزیر، و الأرض الخوّاره(23). فرمود: سه امر است که زندگی مردم بدون آن سه امر گوارا نیست؛ داشتن هوای سالم، داشتن آب فراوان، داشتن زمین نرم، آماده کشت و کار. یعنی بکوشید محیط زیست‌تان سالم باشد. بکوشید در تولید آب، در صرف آب از آبهای فراوانی برخوردار باشید. بکوشید سرزمینی تهیه کنید که آماده کشاورزی و باغداری باشد؛ اینها مربوط به مسائل رفاهی . اما آنچه زیر بنای تمدن یک جامعه اسلامی است که اگر یک ملتی فاقد این اصول بود، دیگر متمدن نیست از نظر امام صادق این است؛ فرمود: ثلاث لا یستغنی اهل کلّ بلد عنها؛ سه چیز است که هیچ گروهی از آنها بی‌نیاز نیست. فرمود: اگر یک ملّتی از راهنمائی فقیه عادل محروم بود، اگر یک ملّتی از داشتن یک ارتش نیرومند و فرمانروایان مهربان و خیرخواه محروم بود، اگر یک ملّتی از یک سلسله اطبّای حاذق مورد اعتماد محروم بود، آنها از سعادت و تمدّن سهمی ندارند. اوّل داشتن مقام شامخ فقاهت است که احکام و حکم دین را به مردم بیاموزاند. دوّم داشتن یک فرمانروایان خیرخواه مطاع که مردم از آنها اطاعت کنند. سوّم داشتن اطبّای بینای بیدار دل.

 

 

تنها مستضعف زمین باشید!

فرمود: می‌دانید چه گروهی می‌توانند به امامت برسند؟ چه گروهی می‌توانند وارثان انبیاء باشند، چه گروهی می‌توانند خلف صالح پیامبران باشند؟ آنها که گرچه در زمین مستضعف‌اند، ولی در باطن عالم عظیم باشند. در مکتب امام صادق آن مستضعفی می‌تواند پیروز بشود که فقط مستضعف در زمین باشد. اگر کسی هم مستضعف در زمین بود، هم مستضعف در آسمان، او پیروز نمی‌شود! تنها کسی پیروز می‌شود که استضعافش فقط در زمین باشد. مؤمن اگر مستضعف است، استضعافش در زمین است، وگرنه در ملکوت عالم او عظیم است. امام ششم شاگردان آگاه خود را به عنوان عظیم در آسمانها و ملکوت معرفی کرد. فرمود: من تعلّم العلم و عمل به و علّمه لله دعی فی ملکوت السّماوات عظیماً (26). آنکه برای خدا عالم بشود، برای رضای خدا به علم عمل کند، برای رضای خدا علم را فرا راه دیگران نصب کند با قلم و بنان و بیان، او در باطن عالم عظیم است. این انسان عظیم می‌تواند وارث پیغمبر بشود! اینچنین نیست هر مستضعفی بتواند امام زمین بشود!

 

 وقتینامه منصور دوانقی به پیشگاه امام ششم رسید که لم لاتخشانا کما یخشانا النّاس ، چرا مانند دیگر وعاظّ و سلاطین به دربار ما بار نمی‌یابی؟! فرمود : نه من دنیائی دارم که برای صیانت او به سراغ تو بیایم، و نه تو آخرتی داری که در اثر اشتیاق به آن معارف اخروی با تو رفت و آمد کنم! آمدنم سودی ندارد. این بیان قاطع را امام صادق وقتی می‌گوید که درباره‌ی بنی‌مروان هم آن بیان قاطع را داشت. آنگاه از راه فریب و نیرنگ منصور دوانقی نوشت: تذهبنا لتنصحنا. به سراغ ما بیائید تا ما را نصیحت کنید، چون دیگر وعاظ. فرمود : أمّا من أراد الآخره فلا یصحبک و أمّا من أراد الدّنیا فلا ینصحک (29). آنکه اهل دنیاست به میل تو سخن می‌گوید، نه تو را نصیحت کند.

 

نصیحت و موعظه جذب الخلق الی الحقّ است، نه جذب الخلق الی الطّبیعه، نه جذب الخلق الی الخلق! ناصح کسی است که مردم را به الله جذب کند. جذب‌کردن غیر از تبلیغ است. جذب کردن غیر از سخنرانی و گفتن و نوشتن و درس گفتن است! واعظ کسی است که هنر جذب داشته باشد. وعظ جذب الخلق الی الحقّ است. ممکن است کسی سخنرانی کند، کتاب بنویسد امّا نتواند جاذبه ایجاد کند. جذب کردن کاری است دشوار! تا انسان خود مجذوب نباشد، اهل جذب نیست. تا خود الهی نباشد، سخنش در دلها کشش ایجاد نمی‌کند. امام ششم در جواب فرمود: من کسی را وعظ می‌کنم که او اخلاد الی الأرض نداشته باشد.

 

دیدند امام صادق نه با پول جذب نمی‌شود، زیرا در برابر پول می‌گوید: نه بنی مروان، نه بنی عباس! اگر شما امروز می‌گوئید: نه شرق و نه غرب، چون شاگرد امامی هستید که آنروز گفت: نه بنی مروان، نه بنی عباس. دید با پول جذب نمی‌شود با نیرنگ و دعوت به سلسله وعّاظ و سلاطین شدن جذب نمی‌شود، دستور داد خانه امام صادق را آتش زدند! مرحوم کلینی نقل می‌کند: ناظران دیدند امام ششم پا روی امواج آتش خانه می‌گذارد، می‌گوید: أنا ابن اعراق الثّری، أنا ابن ابراهیم خلیل الله (31). دیدند پا روی امواج آتش می‌گذارد، می‌گوید: ما فرزندان ریشه زمین‌ایم. ما فرزند ابراهیمیم! یعنی گرچه نمرود رفت و توی منصور دوانقی جای نمرود نشسته‌ای؛ گرچه ابراهیم رفت و من جای ابراهیم نشسته‌ام، ولی حقّ همان است که ما بر نار مسلّطیم. من فرزند همان ابراهیمم. آن ندای یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم هم اکنون هم زنده است. مگر ابراهیم نگفت: و من ذریّتی؟ من مگر ذریّه صالح ابراهیم نیستم؟ مگر ابراهیم مسلّط بر نار نشد؟ همان ولایت است که اکنون از آستین من ظهور کرده است .این موضع گیری امام ششم در برابر سیاست ننگین عباسیان و مروانیان. این بیان امام ششم، آن هم دستورات علمی اش، آن هم دستورات زهدش. لذا امام باقر فرمود: هذا خیر البریه

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت   توسط جعفرپور  | 


«فقر» با «فرهنگ» درگیر است. این عالم، عالم حمله‌ی یک جانبه نیست! درباره نماز فرمود: «ان الصلاه تنهی عنی الفحشاء والمنکر» یعنی اگر ان الصلاه تنهی عنی الفحشاء والمنکر، ان الفحشاء والمنکر، هم ینهیان عن الصلاه! چون درگیری و چالش و زد و خورد است. اینطور نیست که نماز جلوی بدی را بگیرد و بدی جلوی نماز را نگیرد؛ این نیست! آدم تبهکار توفیق خواندن نماز مستحب را اول از دست می‌دهد، بعد کم کم نماز واجبش هم ضعیف می‌شود، بعد هم نمی‌خواند. اینطور نیست که عالم، عالم «خورد» باشد؛ عالم؛ عالم «زد و خورد» است. هیچ ممکن نیست که نماز جلوی بدی را بگیرد. ولی بدی هیچ کاری با نماز نداشته باشد. فقر هم واقعا با فرهنگ درگیر است، نمی‌گذارد فرهنگ به جا باشد؛ اصلا فرصت فکر به آدم نمی‌دهد!

مرحوم کلینی (رض) در جلد پنجم کافی از وجود مبارک امام صادق(ع) و ایشان هم از وجود مبارک پیامبر(ص) نقل کرده که ایشان عرض کرد: اللهم بارک لنا فی الخبز و لاتفرق بیننا و بین الخبز، لولا الخبز ما صلینا و لاصمنا ولا ادینا فرائض ربنا! (1) وجود مبارک پیامبر با آنکه خودش سه سال تحریم اقتصادی و محاصره شده بود و در آن دره، گرسنگی را تحمل می‌کرد، عرض کرد: خدایا! بین مردم و نان مملکت جدایی نینداز! کشوری که بین مردمان و اقتصادش جدایی بیفتد، توقع دینداری نداشته باشید!

کسانی که انقلاب اسلامی حجاز را راه اندازی کردند، بر اساس اصالت اعتقاد، انقلاب کردند، نه اقتصاد! اقتصاد خیلی مهم است؛ اما اهم از اقتصاد «اعتقاد» است. همین مردم گرسنه بودند که قیام کردند. کسی نمی‌خواهد بگوید اقتصاد مهم نیست؛ اما عقیده، اعتقاد، سلمان‌ها و اباذر را که گرسنه بودند به این وضع درآورد! پس به نظر ما اعتقاد، اصل است، نه اقتصاد، به نظر مارکسیست ها و آنها، اقتصاد اصل است. لکن اقتصاد نمی‌گذارد آن اعتقاد پدید بیاید!


اسلام آدامسیحضرت سیدالشهداء(ع) هم وقتی که قیام کرد، فرمود: الناس عبید الدنیا الدین لعق او لعوق علی السنتهم. یحوطون به ما درت به معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون. (2)
یک چیزی که سابقاً ما در کودکی می‌دیدیم به نام مستکی، الان رایج نیست، ولی آدامس الان رایج است. بیان نورانی سیدالشهداء این است که: بعضی‌ها اسلام شان "آدامسی" است! با آدامس چه کار می‌کنند؟ آدامس یکی چیزی است که یک مقدار شیرینی دارد، آدم این را در فضای دهان می‌گرداند، بعد که شیرینی‌اش تمام شد، تف می‌کند، می‌اندازد دور! فرمود: دین اکثر مردم آدامسی است! مادامی که با اینها هست، سخن از اسلام است و انقلاب اسلامی؛ وقتی به کام ایشان شیرین نشد، می‌اندازند دور.

خب! حالا ما باید چه کار کنیم که اصل را اعتقاد قرار بدهیم، و این مردم را هم نجات بدهیم؛ که اگر خدای ناکرده یک حادثه‌ای پیش آمد، اینها مبارزه کنند! مستحضرید جنگ ما جنگ 10 ساله بود، نه 8 ساله! جنگ 8 ساله برون مرزی بود؛ اما 2 سال اول جنگ داخلی بود! یعنی تا انقلاب به ثمر رسید، گنبد آتش شد، بعد از گنبد، وقتی آتش آن خاموش شد، آتش کردستان روشن شد؛ بعد خلق مسلمان، بعد خلق عرب... اما چه چیز این مردم را حفظ کرد؟ همین مردم گرسنه بودند اما فقط خون دادند. درست است ما ایرانی هستیم، به ایران علاقمندیم، برای ایران فداکاری می‌کنیم، چو ایران نباشد... را همه را می‌گوئیم؛ ولی شب‌های عملیات سخن از یا حسین، یا حسین بود؛ سخن از مرز پرگهر نبود! کی در خط مقدم جبهه، ایران مرز پرگهر می‌خواند؟! شما یک نفر بیاورید که در شب‌های عملیات، در آن خاکریز اول، ایران مرز پرگهر خوانده باشد! یا حسین، یا حسین؛ کربلا، کربلا آمدیم؛ همین‌ها را می خواندند. این سرمایه باید حفظ بشود! نه دنیا تمام شده، نه انقلاب ما به آن اوج خود رسیده؛ خدای ناکرده اگر مردم لعوق شدند و اسلام آدامسی را تف کردند و انداختند دور، چه بکنیم ما؟! بنابراین باید عمیقاً حواسمان جمع باشد.

مساله‌ی بعد این است که مردم به هر کسی رو نمی‌کنند، اعتماد نمی‌کنند؛ شما امین مردمید! این هم یک آبروئی است، این سرمایه است؛ خدا به هر کس نمی‌دهد! اینها شب و روز شکر دارد.
باید تلاش و کوشش کرد که این فرهنگ گرفته نشود؛ و این «فقر» هم، قدَر است! این، مار دمان است، فقر، افعی است و دینی را باقی نمی‌گذارد!


اگر فقر را بگیرم، گردنش را می‌زنم
در آیه 79 سوره مبارکه نحل فرمود: اگر کسی مؤمن بود و عمل صالح انجام داد، خدا فرمود: فلنحیینه حیاة طیبه (3)، از وجود مبارک حضرت امیرالمؤمنین (ع) سؤال کردند که حیات طیبه چیست؟ فرمود: هی القناعه (4) این آقایان اگر با قناعت بتوانند زندگی کنند، به حیات طیبه می‌رسند. یعنی دو نفر، هر دو چون ساده زندگی کردند و بالا آمدند، می‌توانند یک زندگی تشکیل بدهند با قناعت و با آبرو به «حیات طیبه» برسند.

اصلاح الگوی مصرف برای همه ما البته لازم است و سودمند اما عمده آن است که درکارهای کلان، الگوی مصرف داشته باشیم. الان جهان 7 میلیارد جمعیت دارد، ما 70میلیون، پس ما یک صدم جمعیت جهان را داریم. اما امکانات ما خیلی بیش از یک صدم است، با این حال در ردیف‌های آخر جا داریم!

خودمان را که نباید با مردم اتیوپی و امثال اتیوپی بسنجیم! ما خودمان را لااقل با همین همسایه‌هایمان، ترکیه و اینها باید بسنجیم. وقتی جمعیت ما یک صدم است، و امکانات ما بیش از یک صدم است، اما این هنر را نداشته باشیم که با داشتن این مقدار سرمایه، آبروی خودمان را حفظ بکنیم و هنوز کپرنشین داشته باشیم، بدا به حال ما!

وجود مبارک حضرت امیر المؤمنین (ع) آنطوری که در صوت العداله آمده، فرمود: من تنها درصدد این نیستم که به فقیر و محروم کمک بکنم! آن، کاری است که همه می‌کنند و کار خوبی است؛ من با فقر درگیرم. اگر فقر را بگیرم، گردنش را می‌زنم؛ لو تمثل لی الفقر رجلاً لقتلته. من اگر فقر را ببینم، او را تکه تکه می‌کنم. این، هنر و عرضه می‌خواهد؛ کار تولید کردن و اشتغال داشتن می‌خواهد.

وجود مبارک حضرت امیر(ع) یک روایتی فرمود که درجوامع روائی و دربحث‌های فقهی ما آمده؛ فرمود: من وجد ماء و تراباً فافتقر فابعده الله(5) ملتی که آب و خاک به اندازه کافی دارد؛ اما نیازمند باشد، گندم وارد بکند، برنج وارد بکند، ذرت وارد بکند؛ فابعده الله... نفرین علی(ع) اثر دارد! آدم بی‌عرضه، علوی نیست. فرمود: کشور آب داشته باشد، خاک داشته باشد، آدم نتواند مدیریت بکند؛ فابعده الله. حالا شما و همه‌ی ما دست به دعا برداریم؛ علی هم نفرین کند. آیا این نفرین اثر دارد یا دعای ما؟

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت   توسط جعفرپور  |